فرايند مديريت در پندار زلال كودكانه

 فرايند مديريت در پندار زلال كودكانه

سال ۱۳۶۵بود . من رئیس اداره آموزش و پرورش شهرستان گلپایگان بودم . روزی دختر ۶ساله ام به دفتر کارم آمده بود . من به کار خود مشغول بودم ، بدون اين كه متوجه باشم كه او با ديد كنجكاوانه كودكي خود مرا و كارهايم را زير نظر دارد . گاهي خدمتگزار مي آمد و نامه هاي تايپ شده را از دبيرخانه مي آورد و من پس از مطالعه آن ها را امضا مي كردم و بازمي گرداندم . 

    پس از ساعاتي دخترم رو به من كرد و با سادگي كودكانه اش گفت :

   " بابا جان ! رئيس اداره بودن كار سختي نيست . كاري كه شما انجام مي دهيد ، من هم مي توانم انجام دهم ! من از صبح تا حالا مي بينم كه هر چه نامه مي آورند ،كه اسم شما زير آن نوشته شده ، شما آن هارا مي خواني ، سپس دور اسم خود را خط مي كشي !! و برمي گرداني . اگر كار رئيس اين است ، من هم اين كار را مي توانم انجام دهم . شما كار ديگري بكنيد !!

    اين سخن كودكانه يك دانش آموز كلاس اول مرا به فكر فروبرد . درست است كه همين كار مديريت و رياست هم غير از پندار كودكانه اوست ، اما اگر يك مدير چون پر كاهي بر روي امواج روزمرگي تقلا كند و دست و پا بزند و در امر برنامه ريزي ، ابتكار عمل را از دست بدهد ، از فرايند مديريت جز همان پندار زلال كودكانه چه مي ماند؟!

جلوه ای از ایثار مادر

 جلوه ای از ایثار مادر

روز ۲۵ آذرماه روز جهانی مادر است . همه ما سینه ای پر از مهر مادر و خاطری پر از خاطره های شیرین از جلوه های مهر مادری داریم. من امروز یک خاطره خودم را می نویسم که در آن رافت و محبت موج می زند .

  خداوند همه مادران رفته را رحمت کند و همه مادران زنده را به سلامت نگه دارد .

   تازه معلم شده بودم . از محل اولین حقوقی که پس از چهار ماه استخدام گرفتم ، چتری خریدم . چتر را به خانه بردم و به مادر گفتم : از این پس هرگاه باران ببارد ، آن چتر را با خود می برم و دیگر خیس نمی شوم . هر روز صبح به یکی از روستاهای نزدیک شهر می رفتم و عصر ها پس از بازگشت از روستا ، برای کمک به پدرم به دکان ایشان می رفتم .

   شامگاهان یکی از روزهای اواخر پاییز، باران شدیدی شروع به باریدن کرد . من در دکان پدر بودم و چتر در منزل ، فاصله منزل تا دکان هم بیش از نیم ساعت پیاده روی داشت . ساعتی از باریدن باران نگذشته بود که مادر را دیدم در حالی که از باران خیس شده بود ، چتر را به طور بسته و در زیر چادر با خود آورده بود ، تا من به هنگام رفتن به خانه باران نخورم و خیس نشوم !!!

قُقنوس مظلوم!

قُقنوس مظلوم!

 

بسوز امروز ای قُقنوس مظلوم 

که از سوز تو عدل و داد خیزد

به فردا از دل خاکستر تو

هزاران خوشۀ فریاد خیزد 

هر آیه ، شان فرود دارد و هر شعر ، شان سرود .

نیز گفته اند : «تا دلی آتش نگیرد ، شعر جانسوزی نگوید ».سرودن دو بیت فوق شانی در خاطر دارد و نشانی در خاطره. و اما آن خاطره:

من بر این بودم و هستم که درجامعۀ ما بیش از آن که آموزه های اصیل اسلامی در رفتارها و گفتارها جلوه گر باشد ، شعارها ی بی محتوا و ریا کاری و تظاهر حکمفرماست. بنابراین بر آن شدم تا کتابی ساده و همه کس فهم در باره جلوه های رفتاری و گفتاری حضرت پیامبر اکرم(ص )بنویسم. پس از تلاش حدود یک سال کتابی در این باب نگاشتم . اما هزینۀ انتشار این کتاب حجیم(حدود 600صفحه) فراتر از توان من بود .توصیۀ دوست فاضل و فرهیخته ام آقای علی محمد الماسی مرا بر آن داشت تا این مشکل را بر مشکل گشایی نیک اندیش و خیّری سبزکیش ببرم. ایشان (جناب آقای مهدی کتابچی ) بودند که خود و پدر بزرگوار و خانواده محترمشان میلیارد تومان تا کنون در کاشان در گسترش فضاهای آموزشی و پرورشی هزینه کرده اند . 

وقتی من در محل کار آقای کتابچی در تهران موضوع لزوم انتشار چنین کتابی را توضیح دادم ، ایشان ضمن تایید و تشویق ، انتشار آن را منوط به شرط تایید آقای الماسی و سایر دوستان دانستند .من از آنجا بیرون آمدم و در حالتی نومیدانه و یاس آمیز راه خانه را در پیش گرفتم .این تجربه را داشتم که معمولاً وقتی مسئولی صلاح نمی داند یا نمی خواهد کار ارباب رجوعی را انجام دهد ، به او می گوید : 

من با انجام درخواست تو موافقم به شرط این که دیگر مسئولان آن را رد نکنند .بنابراین پندار در حالتی دل شکسته و مایوس به خود می گفتم :

 ای ققنوس مظلوم ! سرنوشت محتوم تو فعلاً سوختن است و امروز سوختن تو حاصلی در بر ندارد . اما باز هم بسوز ، زیرا فردا از دل خاکستر تو هزاران فریاد پاسخگو خواهی شنید .

   اما خوشبختانه نومیدی من ریشه در واقعیت نداشت ، زیرا با تشویق آقای الماسی و کرامت نیک اندیشانه آقای کتابچی کتاب « پیام های پیامبر(ص)» به صورت نفیسی چاپ و منتشر شد .اما این خاطره در قالب این دو بیت در خاطر من ثبت شد .

   بسوز امروز ای ققنوس مظلوم

که از سوز تو عدل و داد خیزد

به فردا از دل خاکستر تو

هزاران خوشۀ فریاد خیزد 

ای کاش این گونه اقدامات فرهنگی ادامه می یافت،ولی افسوس!!

یکی از خاطرات غبارگرفته دوران دانش آموزی

یکی از خاطرات غبارگرفته دوران دانش آموزی

 

امروز در لا به لای کتاب های قدیمی ام دفترچه ای یافتم که در 50سال پیش در کلاس ششم ابتدایی آن را نوشته بودم . این دفتر مرا به کوچه باغ های کودکی برد . یادش به خیر در کلاس ششم ابتدایی معلمی داشتیم به نام آقای عباس تشکر . ایشان به جای مشق شب از ما خواسته بود هر شب دو صفحه از کتاب فارسی را رونویسی کنیم .من در آن زمان یک دفترچه با جلد مقوایی محکم خریدم و کوشیدم تمام صفحات کتاب فارسی – حتی عکس ها و تمرینات و...  را در دفترچه خود عینا منعکس کنم . بنابراین اکنون دفترچه کهنه مشق من نمونه ای از کتاب فارسی ششم ابتدایی سال 1337شمسی است .

ادامه نوشته

بیش از نیم قرن عشق و دلدادگي

بیش از نیم قرن عشق و دلدادگي

 

با جور و جمود و جهل باید جنگید     

  تا پاک شود جهان از این هر سه پلید

یا ریشۀ هر سه را بباید خشکاند    

   یا سرخ به خون خویش باید غلتید

    من در دهم آذرماه 1347 من به عنوان معلم در آموزش و پرورش شهرستان کاشان استخدام شدم.

ادامه نوشته

ثبات در مدیریت

ثبات در مدیریت 

 

گفت : عدم ثبات مديريت ها بلايي براي فرايند مديريت است.

گفتم : ديگر چه ؟

گفت : از اين بدتر اعمال نظريات جناحي ، سياسي و حزبي در گزينش مديران جديد به جاي درنظر گرفتن تخصص و ديگر شايستگي ها .

گفتم : ...و ديگر چه؟

گفت : از همه اين ها بدتر ناسپاسي نسبت به مديران دلسوز و زحمتكش پيشين و لغو برنامه ها و كارهاي مثبت مدير قبلي فقط به علت اين كه اين كار متعلق به پيشينيان است.

گفتم : آفرين ! واقعا جان كلام را گفتي . 

گفت : اما چه فايده چه كسي گوش مي دهد؟

گفتم : چاره چيست؟ بايد مسائل و مشكلات را گفت و نوشت تا در درازمدت در نهانگاه فرهنگ و باور مردم بنشيند و اين باور در فهرست مطالبات مردم قرار گیرد . انگاه ناگزير در عرصه عمل پديدار مي شود.

گفت : حالا خودت بگو در دوران مديريت خود چگونه با اين مسئله برخورد كردي؟

 گفتم: در تمام دوران مديريت خود تا آنجا كه توانستم اين نكته را رعايت كردم . مثلا در مدت ۳ سال مسئوليت آموزش و پرورش شهرستان گلپايگان (ظرف سال هاي ۱۳۶۴ - ۱۳۶۷) تنها يك نفر از مديران يكي از دبيرستان ها را - آن هم با دليل قانوني و مستند از كار بركنار كردم . جالب است همه مديران پيش از من توسط روساي پيشين منصوب شده بودند و بسياري از من انتظار داشتند با بركناري وسيع مديران تحولي اساسي در آموزش و پرورش آن شهرستان به وجود آورم . اما من با حفظ همه آن نيروها و تنها با تغيير رفتار ها همان تحول مثبت را ايجاد كردم. 

   و جالب تر اين كه در بدو ورود من برخي از مديران پيشين قصد استعفا داشتند كه آنان را نيز تا توانستم از اين كار منصرف كردم.

خاطرات انقلاب در کاشان

   خاطرات انقلاب در کاشان

 

 گفت : مثل این که شما نسل اولی ها خوشی زیر دلتان زده بود که با انقلاب ، رژیم شاه را سرنگون کردید و باعث عقب افتادگی ما شدید ! شاه داشت ایران را متمدن می کرد. شما ظرفیت استفاده از فضای باز سیاسی را نداشتید. لذا انقلاب کردید!

  گفتم : خود گویی و خود خندی . عجب مرد هنرمندی؟!  خود می دری و خود می دوزی؟! کدام تمدن و پیشرفت ؟ و کدام فضای باز؟ لازم است برخی از خاطرات سیاسی آن سال ها را که خود شاهد آن بودم ، برایت بازگو کنم ُ تا خود جَوِّ حاکم بر ان زمان ها را احساس کنی. آيا تو ظرفيّت شنيدن واقعيّات را داري؟

 گفت : دارم ، به شرطي كه حرف هاي كليشه اي را كه خود هزار بار شنيده ام و خوانده ام و حتي بهتر از تو آن ها از حفظ كرده ام ، برايم تكرار نكني!!

گفتم : به چشم ! من فقط خاطراتي را بازگو مي كنم كه خود شخصاً شاهد يا عامل آن بوده ام و حتّي هنوز آن ها را در جايي ننوشته ام. 

  گفت:....و حتّي نگفته اي؟

گفتم : شفاهي چرا. من اين خاطرات را دوبار ضبط ويدئويي كرده ام. مرتبه اول به دعوت مركز اسناد انقلاب اسلامي طيِّ چند مرحله به صورت تاريخ شفاهي نقل كرده ام و به صورت ويدئويي ضبط شده است و بار دوم به دعوت شبكه دوم صدا و سيماي جمهوري اسلامي در چند جلسه ضبط ويدئويي كرديم و در چند برنامه در ايّام دهه فجر از شبكۀ دوم سيما پخش شد ، اما هنوز ان ها را به صورت مكتوب عرضه نكرده ام. 

    البته فضاي زماني و مكاني اين خاطرات سال ۱۳۵۷ و شهرستان كاشان است .

گفت : پس لطفاً بدون شعارزدگي ، تعصُّب و آگرانديسمان بيان كنيد . به طوري كه من نسل سومي بتوانم بدون تعارف باور كنم.

گفتم : به چشم!!

...و این گونه شد که کوشیدم بخشی از خاطرات روزهای انقلاب در کاشان را به نصویر کشم.
 

خاطره تعطيلي دبيرستان قمصر

خاطره تعطيلي دبيرستان قمصر

   سال تحصيلي ۵۸- ۱۳۵۷ تازه آغاز شده بود. دانش آموزان به كلاس مي رفتند ، اما گاهي همنوا با مردم شهر شعارهاي انقلابي مي دادند. روز هشتم مهرماه گروهي از كماندوهاي مسلّح به دبيرستان امام خميني(ره) كاشان ( پهلوي سابق ) حمله كردند و بي رحمانه دانش آموزان را كتك زدند. به دنبال اين يورش اين دبيرستان و به دنبال آن ساير مدارس به تعطيلي و اعتصاب كشيده شد. در مدّت كوتاهي همۀ معلّمان اعتصاب كردند و همۀ مدارس تعطيل شد .

   در آن زمان من دبير و مسئول دبيرستان قمصر كاشان بودم . من و ساير دبيران از مظالم رژيم شاه براي دانش آموزان مي گفتيم و آنان نيز گاهي با راهپيمايي هاي كوتاه و شعارهاي ضد شاه ، احساسات انقلابي خود را ابراز مي كردند. اما دبيرستان قمصر و ساير مدارس آن جا بر خلاف ساير مدارس باز بود و اين اعتصاب يك پارچۀ فرهنگيان را مخدوش مي كرد. ما مي خواستيم اين پيام را به گونه اي به بچّه ها منتقل كنيم كه ساواك شاه نتواند ان را به صورت مدركي عليه ما به كار گيرد.

   لذا يك شب در خانه ما با كمك آقاي محمد ملكي ( كتابدار كتابخانه قمصر) و آقاي خسرو نمازي ( يكي از دانش آموزان آن زمان و دبير بازنشستۀ فعلي) و يكي دو نفر ديگر از بچّه ها اطّلاعيّه اي از قول " انجمن اسلامي دانش آموزان دبيرستان پهلوي كاشان " نوشتيم و همان را شبانه به ديوارهاي ساختمان ذبيرستان قمصر چسبانديم . در اين اطّلاعيّه از دانش آموزان قمصر خواستيم هماهنگ و همراه با ساير دانش آموزان ايران و كاشان به صفوف اعتصابيون پيوسته و عليه رژيم شاه ستمگر بپا خيزند.

   صبح روز بعد هنگامي كه طبق معمول عازم رفتن به دبيرستان بودم ، در نزديكي دبيرستان ناگهان پسر رئيس پاسگاه ژاندارمري دوان دوان نزد من آمد و گفت :

 خرابكاران به در و ديوار دبيرستان اعلاميّه چسبانيده اند و بچّه ها با خواندن آن، همه دبيرستان را ترك كردند و رفتند .

  من كه خود را متعجّب و بي خبر نشان مي دادم به دفتر دبيرستان رفتم و به اتّفاق برخي دبيران به گفتگو درباره مسائل روز و انقلاب پرداختيم .

   پس از لحظاتي ماشين جيپ ژاندارمري به صحن دبيرستان آمد و چند مامور مسلح از آن پياده شدند و به سوي محل نصب اطّلاعيه ها رفتند.

 پس از دقايقي يكي از سرباز ها به دفتر آمد و گفت : رئيس پاسگاه با شما كار دارند. لطفاً بياييد.

  من هم به محل نصب اطلاعيه ها رفتم . ديدم رئيس پاسگاه برافروخته و ناراحت است و مرا عامل اين كار ها مي داند. او گفت : 

آقاي شفيعي مطهر! چه كسي اين اطّلاعيه ها را اينجا چسبانيده است؟ من هم بلافاصله گفتم :

 اتّفاقا من هم همين سوال را از شما دارم . من معلّم هستم ، نه مسئول تامين امنيت  شهر . شما مسئول حفظ امنيت هستيد. شما بايد پاسخگو باشيد. چگونه امنيت شهر را حفظ مي كنيد كه خرابكاران از شهرهاي ديگر شبانه به قمصر مي آيند و به ديوار دبيرستان اطلاعيه مي چسبانند و شما به جاي حفاظت و انجام وظايف پاسداري خود، از من معلّم مي پرسيد؟!!

   او كه انتظار چنين پاسخ تندي را از من نداشت و در حضور عوامل خود شرمنده شده بود ، با تهديد گفت: 

بسيار خوب ! من در دادگاه روشن خواهم كرد كه خرابكار كيست و چه كسي اين ها را چسبانيده است.

 سپس دستور داد كمي آب و پنبه آوردند تا اطّلاعيه ها را سالم از ديوار بكَنَد و بتواند آن ها را با خط شناسي عليه من مطرح كند.

   پس از رفتن ايشان و ساير ماموران، من براي پيشگيري از توطئۀ او بلافاصله به كاشان و نزد رئيس آموزش و پرورش وقت كاشان آقاي ستوده رفتم و گفتم:

   علي رغم اعتصابات گسترده من تا امروز دبيرستان قمصر را داير نگاه داشتم ، ولي امروز رئيس پاسگاه ژاندارمري و چند مامور مسلح به دبيرستان حمله كردند و متعاقب آن همه دانش آموزان از ترس فرار كردندو من ديگر نمي توانم انان را باز گردانم .

  ايشان مرد خوبي بودند و احتمالا نيت خيري داشتند ، ولي چيزي ابراز نمي كردند. لذا پس قدري دلداري، به من گفتند :

 حق با شماست. در كاشان نيز نيروهاي مسلّح شاه همين عمل احمقانه را عليه دبيرستان پهلوي انجام دادند. شما وظيفه خود را به خوبي انجام داديد . من هم اين مسئله را در شوراي تامين فرمانداري مطرح مي كنم.

... و اين گونه دبيرستان و ساير مدارس قمصر نيز به اعتصاب فراگير ملت پيوست.    

تحصُّن پيروزمندانۀ فرهنگیان قمصر

 تحصُّن پيروزمندانۀ فرهنگیان قمصر

 

   در یکی از روزهای مهرماه سال ۱۳۵۷ در قمصر از خانه عازم دبیرستان، محل کارم بودم . ژیان سفید رنگ آقای سیدحسین سعادت یار دبير مدرسه راهنمايي قمصر را در حال حركت دیدم ، در حالي كه دو نفر ژاندارم مسلّح در صندلي هاي عقب نشسته بودند . با اشاره من توقّف كرد . من در صندلي جلو نشستم و پس از احوال پرسي گفتم:

چطور مسافر سوار كرده اي؟ 

گفت : مسافر نيستند . اين دو نفر امروز صبح زود در كاشان به منزل ما آمده و مرا بازداشت کرده و به پاسگاه ژاندارمري قمصر مي برند.

ادامه نوشته

افتتاح حزب رستاخیز قمصر

افتتاح حزب رستاخیز قمصر

 

چند سال قبل از انقلاب در یک روز پنجشنبه در زنگ آخر آقای م.ف مسئول آموزش و پرورش قمصر و دبیر حزب رستاخیز قمصر با پارچه نوشته ای به دبیرستان آمدند . ایشان به من گفتند:

شما تشریف ببرید . من لحظاتی با دانش آموزان کار دارم.

    لازم به توضیح است که من سرپرستی دبیرستان را با شرایطی پذیرفته بودم ، ازجمله شرط کرده بودم: 

در صبحگاه ها دعا به شاه نكنيم ، 

در كلاس ها عكس شاه نزنيم، 

مراسمي به عنوان چهارم آبان زادروز شاه اجرا نکنيم 

و مناسبت هايي چون ۱۵ بهمن ، ۲۱ فروردين و...نداشته باشم . 

ايشان به طور ضمني و بي سر و صدا همۀ اين شرايط پذيرفته بودند و در اين مواقع خودشان شخصاً اقداماتي انجام مي دادند.

   آن روز من به سوي خانه راه افتادم و واقعاً نمي دانستم با آنان چه كاري دارند. همان طور كه مي رفتم ، نگاهي به عقب كردم و ديدم ايشان پرده نوشته را بازكرده و براي دانش آموزان سخن مي گويد.

   آن روز و روز بعد گذشت.

صبح روز شنبه وقتي عازم دبيرستان بودم ، آقاي علي محمد رمضاني كارمند نمايندگي آموزش و پرورش به من گفت : 

آقاي م.ف از دست شما بسيار عصباني است !

 با تعجّب پرسيدم : چرا؟!

گفت : ديروز جمعه آقاي دكتر عاملي دبيركل حزب رستاخيز ملت ايرات براي افتتاح حزب رستاخيز به قمصر آمده و آقاي م.ف در پارچه نوشته اي از قول دانش آموزان قمصر به ايشان خيرمقدم گفته و از دانش آموزان خواسته بودند كه هيچ كس در اين مراسم غايب نباشد، در حالي که حتّي يك دانش آموز در اين مراسم شركت نكرده بود!!

 من گفتم : خوب ! به من چه ربطي دارد؟

 گفت : دانش آموزان را تحت تاثير افكار و سخنان شما مي داند. 

گفتم : من كه واقعاً نمي دانستم با بچّه ها چه كار دارد و بعد از روانه كردن من به سوي خانه ام، هيچ ديدار و رابطه اي با دانش آموزان نداشته ام .

   بعدها وقتي همين مسائل را با خود آقاي م.ف مطرح كردم، گفتند:

 مي دانم شما در اين مورد خاص چيزي نگفته و كاري نكرده ايد ، اما در مجموع به گونه اي دانش آموزان را تربيت كرده ايد كه هر چه را كه شما بگوييد ، وحي مُنزَل مي دانند و هرچه ما بگوييم ، چرت و پرت مي شمارند!!

  البته ايشان انسان خوش نيتي بودند و هيچ گاه از اين مسائل به عنوان وسيله اي براي پاپوش درست كردن براي من استفاده نمي كردند. ولي آن روز اعتراف كردند كه آقاي "و " دبير حزب رستاخيز كاشان به ايشان گفته هر چه هست زير سر فلاني (من) است!!

...و من خوشحال بودم كه پيام هاي تربيتي ما تا چه حد و اندازه دروني شده و در عمق باور بچه ها ريشه كرده است.

و متاسّفانه همين نقطه قوّت آن روز ، امروز به نقطۀ ضعف تبديل و دچار بحران شده است.

شهادت مهندس ذوالفقارپور

شهادت مهندس ذوالفقارپور

 

گفت : جايت خالي بود امسال عيد ما هم به جبهه رفتيم.  

گفتم : جبهه؟ كدام جبهه؟ جنگي نيست كه جبهه داشته باشد.

گفت: منظورم بازديد از جبهه هاي جنگ هشت ساله است. ما كه در آن روزها در سني نبوديم كه بتوانيم در راه دفاع از ميهنمان به جبهه هاي جنگ برويم. حالا كه مي توانيم آثار آن  را ببينيم چرا از آنجاها بازديد نكنيم ؟

گفتم : آري ! كار خوبي است..

گفت: حالا تو از جبهه ها در سال هاي جنگ چه خاطراتي داري؟ اگر چيزي به خاطر داري يك نمونه برايمان بگو.

ادامه نوشته

خدا کشتی آنجا که خواهد برد...

خدا کشتی آنجا که خواهد برد... 

 

  حتما این آیه معروف و بسیار زیبا را شنیده اید:

  و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین ( آل عمران ، ۵۴)

  و منكران مكر ورزيدند و خداوند هم در پاسخشان مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكر انگيزان است.

  امروز مي خواهم خاطره اي بگويم كه خود شاهد مكرورزيدن كساني عليه خود بودم و خداوند چه زيبا مكرشان را با شكست روبه رو كرد.

   من در حدود سال ۱۳۶۲ به عنوان معاون فرماندار كاشان خدمت مي كردم . بر اثر تحولات سياسي و خط بازي هاي سياسي آقاي غلام رضا عطوفي به عنوان فرماندار كاشان معرفي شدند.  من كه احتمال مي دادم خط فكري ايشان و جناح سياسي وي مرا تحمل نخواهد كرد و ضمنا ماموريت من از وزارت آموزش و پرورش  به وزارت کشور موقتي بود و نه دائمي ، چندين مرتبه به ايشان گفتم:

  من اصلا معلم هستم و بنا به ضرورت انقلاب چند صباحي به وزارت كشور آمده ام . اجازه فرماييد به كلاس تدريس خود برگردم ؛ ولي ايشان  هر بار مخالفت كردند و همكاري مرا با خود افتخار ناميدند.

ادامه نوشته

پیشنهادی که اگر پذیرفته می شد....  چشم ها را باید شست

پیشنهادی که اگر پذیرفته می شد....

چشم ها را باید شست...

 

در تابستان سال 1367پس از پذیرش قطعنامه 598 مجمع عمومی سازمان ملل و قبول آتش بس توسط ایران ،بحث بازسازی کشور بشدت بالا گرفته بود.

در همان روزها نخستین همایش مدیران کل آموزش و پرورش کشور پس از پایان جنگ در خانه معلم خیابان کاشان در تهران تشکیل شد. وزیر وقت آموزش و پرورش  آقای دکتر محمد علی نجفی در دولت اقای مهندس میرحسین موسوی بود و من به عنوان مدیرکل آموزش و پرورش استان کهکیلویه و بویراحمد در خدمت فرهنگیان آن استان بودم.

پس از بحث و بررسی درباره چگونگی بازسازی کشور پس از جنگ بدیهی است که نظر همه متولیان آموزش و پرورش بر این بود که باید بازسازی با اولویت آموزش و پروش آغاز شود. به منظور تهیه و تدوین قطعنامه چهار نفر از مدیران کل از جمله بنده انتخاب شدیم.

پس از تشکیل جلسه کمیته تهیه قطعنامه من خدمت همکاران پیشنهادی مطرح کردم و گفتم:

معمولا پس از هر همایش قطعنامه صادر شده و برخی از فرازهای آن در مطبوعات و رسانه ها مطرح شده،پس از چند روز از اذهان و محافل فراموش می شود و در بهبود اوضاع اثری ندارد.

دوستان پرسیدند: خوب! پس چه کار کنیم؟

 توضیح دادم: من پیشنهاد می کنم به جای تهیه و صدور قطعنامه بیایید نامه ای خدمت امام خمینی(ره) بنویسیم و ضمن بیان مستنداتی برای اثبات نظریات خود از ایشان بخواهیم که به مسئولان کشور توصیه فرمایند که به این دلایل آموزش و پرورش در راس اولویت های بازسازی کشور قرار گیرد.

آن گاه نمونه هایی از تجارب بازسازی کشورهای مختلف جهان پس از پایان جنگ دوم جهانی را بازگو کردم وبرشمردم.

همکاران همه این طرح را پذیرفتند با این شرط که خود مسئولیت نگارش این نامه را عهده دار شوم.

من در این نامه ضمن برشمردن تجارب کشورهای مختلف جهان که پس از جنگ دوم جهانی چون اولویت را به آموزش و پرورش دادند، هم اکنون در راس قدرت های بزرگ اقتصادی دنیا قرار دارند. از جمله تجربه دو کشور کره جنوبی و پاکستان و مقایسه ان دو را به عنوان نمونه این گونه ذکر کردم:

 

 پاکستان و کره جنوبی پس از پایان چنگ دارای درآمد ملی تقریبا مساوی بودند. در آن سال کره جنوبی با دادن اولویت اول به آموزش و پرورش توانست بیبش از 90 درصد از افراد لازم التعلیم کشور را زیر پوشش آموزش و پرورش قرار دهد.

ولی پاکستان با عدم توجه به این امر مهم تنها 30درصد از افراد لازم التعلیم از جمعیت پاکستان را زیر پوشش تعلیم و تربیت قرار داد.

پس از 25 سال درآمد سرانه کره جنوبی سه برابر پاکستان شد!!

پس از تنظیم این نامه آن را در جمع همایش مدیران قرائت کردم و به اتفاق آرا به تصویب رسید.

قرار شد روز بعد طی دیداری با آقای هاشمی رفسنجانی رئیس وقت مجلس شورای اسلامی توسط ایشان نامه را برای حضرت امام ارسال کنیم.

روز بعد در مجلس شورای اسلامی طی دیداری که همه مدیران آموزش و پرورش کشور با آقای هاشمی داشتیم ،نامه را جهت تقدیم به محضر امام به ایشان تحویل دادیم.

ولی از سخنانی که در این نشست از آقای هاشمی شنیدیم، احساس کردیم که «دم گرم ما در آهن سرد مسئولان کشور نمی گیرد!!»

...و چنین شد که امروز می بینیم! 

البته من دیگر خبری از سرنوشت آن نامه ندارم!

نتیجه تلخی که من می گیرم این است که تا مسئولان و متولیان کشور این حقیقت(اولویت نخست آموزش و پرورش) را درنیابند، با تعویض ده ها وزیر از هر جناح سیاسی این گره کور بازشدنی نیست! 

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید....

 

چگونه به مطالعه علاقه مند شدم؟

 

چگونه به مطالعه علاقه مند شدم؟ 

 

کتاب ،پنجره ای به سوی آفتاب آگاهی است و روزنه ای به روی نسیم پگاهی.

کتاب چون آفتاب بر سینه سپهر حکمت می درخشد و پویندگان راه معرفت را نور و شعور می بخشد.

علاقه به کتاب و مطالعه را از نخستین روزهای دبستان و ایام آغازین تحصیل باید در وجود نوآموزان ایجاد کرد و روش های آن را باید آموخت. 

هر یک از علاقه مندان به کتاب و مطالعه از طریقی توانسته اند به این عادت نیک دست یابند. من خاطره و سرگذشت چگونگی علاقه مند شدن خود را بیان می کنم.شاید بتواند تجربه ای موفق برای مربیان و معلمان دلسوز و نیز دانش آموزان عزیز باشد.

در دوران کودکی ما سال های دهه 30 نه رایانه و اینترنت بود و نه رادیو و تلویزیون مانند امروز چنان گسترش داشت.شب های بلند زمستان به اتّفاق همۀ اعضای خانواده زیر کرسی بزرگی دور همدیگر می نشستیم. مرحوم پدرم یک کتاب رستم نامه به نثر داشت. ایشان با آن که بازاری بودند و سواد چندانی نداشتند،اما شب ها کتاب رستم نامه را با لحن و آهنگ زیبایی با صدای بلند برای همه ما می خواندند و ما سراپا گوش می شدیم و رویدادهای داستان ها را با دقت پی می گرفتیم.

تُنِ صدا و لحن و آهنگِ خواندن پدر هنوز در گوشم طنین انداز است. هنوز هیچ نمایشنامه رادیویی یا سریال تلویزیونی نتوانسته شیرینی و جذّابیّت آن شاهنامه خوانی را در ذهن من بگیرد.شب ها با زمزمۀ شیرین شاهنامه و صدای آرام بخش پدر به خواب می رفتم و صبح با اشتیاقِ پیگیریِ رویدادهایِ قصّه های دیشب از خواب برمی خاستم.

خوب به یاد دارم من کلاس دوم ابتدایی بودم ،ولی از بسیاریِ اشتیاق به دنبال کردن ماجراهای رستم ،وقتی که صبحگاهان از خواب برمی خاستم،قبل یا بعد از صبحانه تا فرصت کوتاهی که برای رفتن به مدرسه داشتم،کتاب رستم نامه را برمی داشتم و ادامۀ داستان دیشب را خودم می خواندم.

شیرینی شاهنامه خوانی چنان علاقه ای به مطالعه در من ایجاد کرده بود،که من همین کتاب رستم نامه را چندین بار از اول تا آخر می خواندم و چون دسترسی به هیچ کتاب دیگری نداشتم،باز هم همان رستم نامه را که بارها خوانده بودم، از نو آغاز به خواندن می کردم.

همین علاقه به کتاب و کتاب خوانی و مطالعه باعث شد که من در فراگرفتن سواد خواندن و نوشتن و حتی دروس دیگر چون ریاضیات از دیگر دانش آموزان پیشی بگیرم.

باز به یاد دارم در کلاس دوم بودم ،روزی معلم ما به علت غیبت معلم کلاس پنجم برای تدریس به آن کلاس رفته بود و ما بدون معلم در کلاس خود نشسته بودیم. یکی از دانش آموزان کلاس پنجم به کلاس ما آمد و از قول معلمان مرا فراخواند. من به همراه او به کلاس پنجم رفتم. دیدم معلم ما عددی بزرگ و 9 رقمی روی تخته سیاه نوشته و ظاهراً هیچ یک از بچه های کلاس پنجم نمی توانسته اند آن را بخوانند.

معلممان به محض دیدن من، از من خواست آن عدد را بخوانم .

من فوراً گچ را به دست گرفتم و همۀ عدد ها را سه قم، سه رقم به نام یکان و دهگان و صدگان جدا کرده ،سپس کل عدد را خواندم.معلم ما از همه بچه ها خواست با کف زدن خود مرا تشویق کنند.

من الان که این خاطرۀ ریاضی را بیان می کنم،می خواهم  این نظریّۀ برخی معلمان را رد کنم که بر این پندارند که اگر دانش آموزان کتاب های غیردرسی بخوانند ،از درس خود عقب می مانند!!

بحران مطالعه ! چرا؟!   ...و یک خاطره!  

بحران مطالعه ! چرا؟!

 ...و یک خاطره! 

 گفت : تو فکر می کنی ایرانیان مردم با فرهنگی هستند ؟

گفتم : البته هر چیزی نسبی است . باید این عنصر فرهنگ را در قالب شاخص به صورت عدد و رقم درآورد ؛ سپس ضمن مقايسه با مردم ديگر كشورها حدود و مرزهاي آن را سنجيد و بيان كرد.

گفت : آفرين ! همين را مي خواستم بگويي . 

گفتم: اصولا فرهنگ در همه جای دنیا شاخصه ها و پارامتر های اندازه گیری مشخصی دارد . شاید یکی از مهم ترین پارامترهای بررسی میزان فرهنگ در جوامع ، مقایسه آماری شاخص مطالعه و تیراژ کتاب در این کشورها است.

گفت : با قاطعیت می توان گفت که ایرانی ها کتاب نمی خوانند ! براساس اعلام رئیس سازمان کتابخانه ملی ایران، هر شهروند ایرانی در شبانه‌روز تنها دو دقیقه از وقت خود را به خواندن کتاب اختصاص می‌دهد که این میزان در مقایسه با کشورهای توسعه یافته همانند ژاپن و یا انگلیس که سرانه مطالعه در حدود 90 دقیقه در روز است و یا در مقایسه با کشورهای در حال توسعه ای همانند ترکیه یا مالزی که این عدد نزدیک به 55 دقیقه در روز است ، سرانه مطالعه در ایران چیزی در حد فاجعه است !

گفتم : آری ! مردم با فرهنگ ایران کتاب نمی خوانند !  کتابخانه ها ،خلوت است ،ولی در عوض ورزشگاه ها، آرایشگاه ها، گیم نت ها، مناطق گردشی و ... شلوغ و پرترافیک هستند. مردان سرزمین با فرهنگ ایران زمین، قلیان را بر کتاب ترجیح می دهند و فاجعه آمیز تر از سرانه مطالعه در ایران ، سرانه تیراژ کتاب در ایران است ! سرانه تیراژ کتاب در ایران نزدیک به 500 نسخه کتاب برای هر عنوان است که این آمار در کشوری همانند ترکیه 50 هزار، مصر 70 هزار و لبنان 100 هزار نسخه کتاب برای هر عنوان است !

گفت : اما اگر بخواهیم بی پرده سخن بگوییم ما ایرانی ها چندان مردمان با فرهنگی نیستیم ؛ چون در شبانه روز فقط 2 دقیقه زمان برای مطالعه صرف می کنیم . اگر ملاک با فرهنگی مردم ایران همین ابنیه ها و آثار تاریخی باقی مانده از گذشته است که باید گفت ما ایرانی ها مردمان با تاریخی هستیم و نه با فرهنگ !

اصولا ملتی که کتاب نمی خواند در مرداب نا آگاهی و بی فرهنگی فرو می رود و در گذشته خود درجا می زنند. بحران توسعه در ایران رابطه مستقیم با کتاب خوانی ایرانیان دارد . چگونه می تواند جامعه ای پیشرفت کند در حالی که مردمان آن زحمت اندیشیدن و مطالعه را به خود نمی دهند؟ متاسفانه واقعیت این است که مغز ایرانی ها سال هاست که زنگ زده است !

 گفتم : اما دلیل این عدم مطالعه چیست ؟ من فكر مي كنم اگر توليد كنندگان محصولات نوشناري ( كتاب ، مجله ، روزنامه و...) بكوشند تا به نيازهاي اساسي و فكري مردم فطرتا پاسخ دهند و مسئولان مميزي ارشاد نيز سعه صدر بيشتري به خرج دهند، هنوز هم مردم مشتاق مطالعه هستند ؛ خواندني كم است!! مگر به ياد نداري آثار تايپ شده دكتر شريعتي در حسينيه ارشاد در دهه ۱۳۵۰ در همان چاپ اول با تيراژ ۱۰۰هزار نسخه منتشر مي شد!!

   كتاب « پرواز ،قطره می گوید» من(شفیعی مطهر) در یک سال بارها تجدید چاپ شد و بنا به تصریح روزنامه های همان سال(۱۳۵۴) به صورت پرتیراژترین کتاب سال در نوع خود درآمد! 

گفت : این ولع نسبت به مطالعه مربوط به سال های قبل از انقلاب بود . حالا از این خبرها نیست.

گفتم : اتفاقا همین حالا هم چنین است .

 گفت : مثلا؟! 

                     ... و یک خاطره

گفتم : در وزارت آموزش و پرورش در آموزش ضمن خدمت درسی بود به نام « نظام شورایی در آموزش و پرورش» . چند واحد این درس اختصاص داشت به « مبانی مشارکت» . این درس را در سراسر کشور من تدریس می کردم . در این باره سلسله مقالاتی نیز نوشتم و برخی از آن مقالات برای نخستین مرتبه در مجله « فرهنگ مشارکت » چاپ شد . سپس این مقالات به صورت کتابی در ۳۶۰صفحه توسط انتشارات عابد به چاپ و انتشار رسید . 

   پس از آغاز به کار دولت نهم روزی آقای « خ » از مسئولان آموزش و پرورش استان فارس ضمن تماس با من ، مرا براي تدريس در اين دوره دعوت كرد . از ايشان پرسيدم :

    آيا كتاب « مبانی مشارکت » را نمی خواهید برای شرکت کنندگان در دوره بخرید؟

  ایشان گفتند: ما پول خرید کتاب نداریم . اگر خود شرکت کنندگان خواستند با هزینه خود بخرند.

  من چیزی نگفتم و در تاریخ معین شده در شیراز حضور یافتم و در جمع حدود ۲۵۰نفری مسئولان و مدیران آموزش و پرورش آن استان تدریس خود را آغاز کردم. پس از یکی دو ساعت تدریس تقریبا همه شرکت کنندگان در حضور آقای « خ » گفتند :

 ما همه مطالب گفته شده شما را به صورت مکتوب می خواهیم . شما یا به صورت جزوه تهیه ، تدوين و توزيع كنيد ، يا كتاب معرفي كنيد.

   گفتم : همه اين مطالب بخشي از كتاب « مبانی و ضرورت مشارکت » است و آقای « خ » گفتند : هرکس این کتاب را می خواهد با هزینه خود تهیه کند.

   بر اثر درخواست جمع ، آقای «خ » شروع به ثبت نام از متقاضیان کردند . در آن جلسه که کمتر از ۲۵۰نفر بودند، ولي حدود ۵۰۰جلد از آن کتاب را پیش خرید کردند . 

  آقای « خ » وقتی استقبال آنان را دید از ناشر هزار جلد از آن کتاب را خرید!!

سفر راهپيمايان كاشان به قمصر

سفر راهپيمايان كاشان به قمصر

 

   در كاشان از قديم رسم بر اين است كه هيئت ها و دسته هاي عزادار در دهه اول محرم در طول بازار طولاني و سرپوشيده كاشان به عزاداري مي پردازند.

   در ماه محرم سال ۱۳۵۷ با رهبري حضرت حجت الاسلام والمسلمين آقاي مشكيني همه هيئت ها پذيرفتند كه همه به صورت يك هيئت واحد درآمده و هر روز از يك مسجد يا حسينيه از يك سوي شهر حركت كرده و در يك مسجد يا حسينيه در سوي ديگر شهر به پايان ببرند.

 بدين ترتيب دسته هاي بسيار با شكوهی تماشایی و فراموش نشدني و متاسفانه تكرار ناپذير در آن روزها حماسه ها آفريدند و چون بازارها ظرفيت سيل جمعيت را نداشتند، همه سطح خيابان ها مملو از جمعيت مي شد.  اين روال و راهپيمايي هاي با شكوه حتي پس از محرم نيز تا سقوط رژيم پهلوي ادامه يافت.  

   پس از مدتي وقتي اين شيوه در كاشان جا افتاد، به اين فكر افتاديم كه اين حركت حماسي را به نواحي اطراف كاشان نيز تسري دهيم. بنابراين يك روز به آران و روزي به نوش آباد رفتيم .

   يك روز حوالي ظهر وقتي برنامه راهپيمايي در كاشان رو به اتمام بود ، بين مردم اعلام كرديم امروز بعد از ظهر براي رفتن به قمصردر ميدان كمال الملك حاضر شوند . حدود ساعت ۱۵ سيل جمعيت هر كس با هر وسيله اي كه داشت سواري ، وانت ، كاميون ، ميني بوس ، اتوبوس و حتي كاميون به ميدان كمال الملك آمدند. كم كم حركت كرديم . كاروان با شكوه راهپيمايان تمام جاده قمصر را پوشانده بودند.

   وقتي من از دروازه عطار به سوي كمال الملك مي آمدم ،كارواني از ريوها و ماشين هاي ارتشي را ديدم كه از ژاندارمري به سوي خيابان علوي و قمصر مي رفتند . لذا برخورد با آنان را محتمل مي دانستم . ما همچنان بدون احساس هيچ مانعي به سوي قمصر روانه بوديم .

  نزديكي هاي كارخانه گلابگيري در اواسط راه قمصر - كاشان ناگهان با خیل عظيم نظاميان كه در يك گودي كمين كرده بودند، رو به رو شديم.

آنان مسلحانه راه را كاملا بسته و ضمن جلوگیری از ادامه حركت ما ، تهديد كردند كه در صورت حتي يك قدم جلو رفتن، شليك مي كنند.

  ناگزير ما از ماشین ها پیاده شده و با پاي پياده جلو رفتيم و خواهان مذاكره با رئيس ژاندارمري شديم .

   سرگرد هاشمي رئيس ژاندارمري با يك بلندگوي دستي  به سخنراني پرداخت . ايشان با لحني نرم و ملتمسانه تعريف كرد كه: 

والله من مسلمان و مقلد مراجع تقليد هستم . امشب همسرم از مكه مي آيد و من زائر دارم . مي خواستم گوسفندي سر راه همسرم قرباني كنم و از مهمانان پذيرايي كنم . وقتي شنيدم شما مي خواهيد دامنه آشوب را به قمصر بكشيد و به پاسگاه ژاندارمري و مازگان (روستاي بهايي نشين) حمله كنيد ، ناگزير همه برنامه هايم را برهم زده ام تا از بروز اين فاجعه جلوگيري كنم . بياييد براي خاطر خدا دست از اين آشوبگري برداريد و برگرديد و بگذاريد من هم به اين سنت اسلامي عمل كنم .

    ما از ايشان خواستيم بلندگوي دستي را به ما بدهد تا پاسخ دهيم . ايشان پذيرفت و يكي از برادران بلندگو را در دست گرفت و گفت :

   ما اصلا خرابكار نيستيم و قصد هيچ گونه آشوبگري از جمله حمله به مازگان را نداريم . فقط مي خواهيم با آرامش كامل در طول شهر قمصر راهپيمايي كنيم و برگرديم . 

  رئيس ژاندارمري پس از بحث ها و چانه زدن هاي بسيار پذيرفت، اما به اين شرط كه يكي از علماي كاشان مثلا آقاي يثربي به من تضمين بدهند كه شما به پاسگاه ژاندارمري و مازگان حمله نمي كنيد. 

   متاسفانه هيچ يك از علما و روحانيون كاشان همراه ما نبودند تا به صورت يك چهره شناخته شده به ايشان تضمين بدهند . آقاي مشكيني نيز چون زندگي مخفي خود را شروع كرده بودند، هر روز صبح با لباس مبدل در راهپيمايي ناگهان سر بر مي آوردند و در پايان ناپديد مي شدند و رژيم علي رغم همه تلاش هاي خود با هیچ ترفندي نتوانستند ايشان را دستگير كنند.

  آن روز در پاسخ رئيس ژاندارمري گفتيم ما مسئول كار خودمان هستيم و ضامن ديگري هم نداريم، ولي دست از حركت خود برنمي داريم .

   ايشان وقتي استقامت و پايداري ما را ديدند، دست از مقاومت برداشتند و به نيروهاي خود دستور دادند به سوي قمصر حركت كرده، ژاندارمري را محاصره كنند .

   بدين ترتيب ما به سوي قمصر راه افتاديم و حدود مغرب به محله پايين قمصر رسيديم . زمان دير شده و هوا نسبتا تاريك شده بود . در محله پايين از ماشين ها پياده شده و به صورت راهپيمايي و با شعارهاي :« درود بر خميني و مرگ برشاه» به سوي محله هاي ديگر حركت كرديم . 

  يكي دو ساعت از شب گذشته مقابل ژاندارمري قمصر در محله ده رسيديم . ناگهان صداي تيراندازي جمعيت را متلاطم كرد. جمعيت زياد و كوچه ها تنگ بود . فشردگي جمعيت باعث شد عده اي از راهپيمايان از كوچه به داخل باغ آقاي اصفهانيان - كه حدود يك متر گودتر از كوچه بود - پرت شدند. از اينجا به بعد نظم جمعيت به هم خورد و شايعه زخمي و شهيد شدن برخي همه را نگران كرد.  

دير شدن زمان ، سردي و تاريكي هوا و ناوارد بودن مردم كاشان به كوچه هاي قمصر ادامه مسير را دشوار مي كرد . لذا پايان راهپيمايي اعلام شد و جمعيت با همان وسيله ها - البته با سختي زياد - به كاشان برگشتند . خوشبختانه برابر اطلاع، آن شب جز آقای حاج عباس دارایی نژاد - که مجروح شد -  هیچ كس شهيد و یا از گلوله زخمي نشد.

جلوه ای از جوانمردی رئیس ژاندارمری!

جلوه ای از جوانمردی رئیس ژاندارمری!

    پس از اعتصاب و تعطیلی مدارس در پاییز ۱۳۵۷ من و خانواده، قمصر را ترک کردیم و در شهر کاشان بسر می بردیم. ما در هفته یک روز برای سرکشی از دبیرستان و منزل و گاهی چاپ اعلامیه ها و پیام های امام راحل(ره) با دستگاه پلی کپی دبیرستان به قمصر می رفتیم. ضمنا در این رفت و آمدها طي جلساتي كه با بچه هاي قمصر داشتيم ، آخرین پیام ها ، خبرها و اعلاميه ها را بين كاشان و قمصر رو و بدل مي كرديم.

    در اواخر پاييز سال ۵۷ روزي به اتفاق همسر و پسرم مهدي كه آن زمان ۴ سال داشت ، براي انجام همين برنامه ها به قمصر رفتيم. پس از پايان كارمان وسيله اي براي برگشت به كاشان نداشتيم . ناگزير از محله ده با پاي پياده بيرون آمديم و به سوي جاده كمربندي رفتيم . ساعتي سر جاده به انتظار ماشين ايستاده، يا قدم زديم .  

نزذيك غروب بود و سرماي اواخر پاييز قدري گزندگي داشت. جاده خلوت بود و ماشيني و حتي عابري ديده نمي شد . ضما من يك ساك حاوي مقداري اعلاميه و نوار كاست از امام و تعدادي كتاب هاي دكتر شريعتي و ديگران به همراه داشتم.

     در سه كيلومتري بالاي قمصر روستاي كوچكي است به نام " مازگان" . اين روستا هنوز هم حدود ۱۰۰ - ۱۵۰ نفر جمعيت دارد كه همه بهايي هستند. در آن روزها ماموران امنيتي و نظامي شايع كرده بودند كه مسلمان ها قصد حمله و كشتار بهاييان را دارند. با اين بهانه واهي هميشه ده ها سرباز و نيروي نظامي با تجهيزات بسيار در آن جا مستقر كرده و عملا آن روستا را محاصره كرده بودند. 

   در آن روز كه ما منتظر خودرو عبوري براي سفر به كاشان بوديم ، ناگهان از دور از سوي مازگان يك كاروان نظامي با چندين جيپ و ريو ارتشي حامل نظاميان و سربازان مسلح را ديديم كه براي رفتن به كاشان به سوي ما مي آمدند. در لحظاتي ترس شديدي بر ما مستولي شد كه اگر توقف كنند و ما و ساك ما را بازرسي كنند ، حسابمان پاك است ! 

   نخستين جيپ با چند نيروي ژاندارمري از مقابل ما گذشتند و نگاه معني داري كردند ، اما بدون توقف رد شدند، ولي در حدود ۲۰۰متري ما توقف كردند. دومي هم به همين صورت گذشت . اما پس رد شدن از ما در كنار جيپ اولي توقف كرده و پس از گفتگويي با هم ،جيپ دومي به صورت دنده عقب برگشت .

  ناگهان دل ما فرو ريخت . اما با توكل بر خدا خودمان را كاملا حفظ كرديم و عادي نشان داديم . جيپ برگشت تا مقابل ما رسيد . سرگرد هاشمي فرمانده ژاندارمري كاشان به اتفاق استوار قطبي و راننده جيپ در جلو و ۴ نفر سرباز در صندلي هاي عقب جيپ نشسته بودند. سرگرد هاشمي از من پرسيد؟

شما در اينجا چه كار مي كنيد و چرا اينجا ايستاده ايد؟

 گفتم : ما منتظر ماشين براي رفتن به كاشان هستيم.

   ايشان در ميان بهت و حيرت آميخته با ترس و نگراني ما بلافاصله از جيپ پياده شد و به سربازان دستور داد كه از جيپ پياده شده در ريو ها سوار شوند . هر ۴ نفر را پياده كرد كه حتي ما با خانواده راحت بتوانيم در صندلي هاي عقب جيپ بنشينيم . هنوز ما نمي دانستيم داريم بازداشت مي شويم، يا مورد لطف قرار گرفته ايم!!

   پس از سوارشدن و حركت به تدريج از شغل و اهليت و كار من در قمصر پرسيد كه توضيح دادم :

  اصالتا اهل كاشانم و فعلا دبير ومسئول دبيرستان قمصر هستم و به علت تعطيلي مدارس در كاشان سكونت دارم و هفته اي يك بار براي سركشي به دبيرستان به قمصر مي آيم.

   در عين حال هر لحظه نگران بودم كه از محتويات ساك من سوال يا بازرسي كند . ولي خوشبختانه چنين فكري يا به ذهنش نرسيد و يا نمي خواست چنين كاري بكند و چنين قصدي نداشت.

   من همچنان از نيروهاي سركوبگر شاه چهره هايي خشن و پست در ذهن داشتم و ابراز چنين محبت هايي را غيرممكن و بعيد مي دانستم . تا اين كه در اواسط راه حدود كارخانه گلابگيري در آن سرماي پاييزي جوان چوپاني را ديديم كه با حركت دست و انگشتان خود وانمود مي كرد كه به كبريت نياز دارد. با كمال شگفتي و دور از انتظار ما سرگرد هاشمي فورا به راننده دستور توقف داد و از استوار قطبي پرسيد :

 آيا كبريت داري؟ او پاسخ داد : ندارم . گفت : پس چگونه آمپول مي زني؟!

   سپس پياده شد و خودروهاي ديگر را متوقف كرد و از همه پرسيد؟ 

چه كسي كبريت دارد؟

  آن قدر جستجو كرد تا كبريتي به دست آورد و به چوپان داد و از او پرسيد : 

آيا كار ديگري دارد؟ يا چيز ديگري لازم دارد، يا نه ؟ 

پس از آن خدا حافظي كرد و به كاروان دستور حركت داد. 

    هنگامي كه كاروان نظامي به نخستين خيابان كاشان - خيابان علوي - رسيد ، دسته هاي مردم را ديديم كه گروهي شعار مي دهند:

   اويسي ! اويسي ! مرگت شده عروسي !

   بعدها فهميديم در آن روز شايع شده بود كه اويسي فرماندار نظامي تهران ترور شده است ! 

( اين شايعه بي اساس بود و نمي دانم توسط چه كسي و چرا بين مردم ترويج شده بود.)

    در حوالي ميدان كمال الملك سرگرد هاشمي از من پرسيد: 

كجا مي خواهيد پياده شويد؟

من كه هنوز نگران دستگيري خود بودم و مي خواستم هر چه زودتر پياده شده از اين نگراني خلاص شوم  ، گفتم : هر كجا توقف كنيد، پياده مي شويم. 

  ايشان گفت : ما تا دروازه عطار - محل پاسگاه ژاندارمري - مي رويم . شما هر جا كه راحت تر هستيد پياده شويد . تعارف نكنيد . 

اتفاقا مسير ما هم همان جا بود .

  در ميدان دروازه عطار بنا به درخواست من دستور توقف داد و من با همسر و پسرم پياده شديم و از ايشان و بقيه همراهان تشكر كرديم . ايشان هم به گرمي و تشكر متقابل از ما خداحافظي كرد .

  اين خاطره سيمايي لطيف و مهربان از برخي از نيروهاي مسلح در ذهن ما به جاي گذاشت . سيمايي كه بعدها فهميدم نه استثنا كه خود قاعده بود . زيرا افراد نظامي و انتظامي نيز چون هم اكنون بخشي از مردم و با مردم هستند و اگر چند صباحي تحت فرمان فرماندهي غير مردمي ناگزير از اطاعت مافوق باشند ، نهايتا و فطرتا انسان هايي مسلمان ، مردمي و باوجدان هستند . بايد اين پندار را اصلاح كرد و اين باور را پذيرفت كه تصميم گيرنده نهايي انسان ها ، فطرت پاك و وجدان الهي آنان است ، نه فرمانده و رئيس مافوق !

تا یک قدمی بازداشت

تا یک قدمی بازداشت

 

    اواسط پاییز سال ۱۳۵۷ بود . مدارس همه تعطیل بود و فرهنگیان در حال اعتصاب . امام راحل (ره) در آن روزها در نوفل لوشاتو بودند و مصاحبه ای جالب و مفصل با روزنامه لوموند چاپ پاریس داشتند. چاپ و انتشار آن برای تسریع در روند انقلاب خیلی مفید و اثربخش بود . ما بر آن شدیم تا این مهم را با هر خطری که داشت به انجام برسانیم . 

  امام (ره) همیشه تاکید می کردند مردم صاحب حق هستند و او نمی‌تواند چیزی را یک طرفه مطرح و بر مردم تحمیل کند؛ چنان‌چه در همان زمان در مصاحبه با لوموند فرمودند: 

 « اگر مردم نخواهند، حجت بر من تمام است و ما برمی‌گردیم.»

   روزی من به اتفاق زنده یاد مرحوم استاد حسین تمنایی و با فولکس ایشان متن مصاحبه را به قمصر بردیم.

  در دبیرستان یک دستگاه پلی کپی داشتیم. برای محافظت از آن از اداره به ما توصیه کرده بودند که حفاظی محکم و آهنی بسازیم و دستگاه پلی کپی را در آن قرار بدهیم که مبادا توسط خرابکاران ( انقلابیون) ربوده و با آن اعلامیه های ضد رژیم چاپ شود !

   با هم به دبیرستان قمصر رفتیم و در را از درون بستیم به تکثیر مصاحبه امام با لوموند پرداختیم. پس از تکثیر اعلاميه ها، مرحوم تمنایی آن ها داخل یک ساک ریخت و برای توزیع به کاشان برد .

    چند روز از این واقعه گذشت. تلفن های کاشان - قمصر در آن روزها هندلی بود . 

   یک روز وقتی به خانه آمدم همسرم گفت :

  آقای تمنایی از کاشان تلفن زدند و گفتن آقای رضا علوي به مسافرت رفتند، شما هم ساك خود را ببند!!

  با خود انديشيدم كه معني اين اصطلاحات چيست؟! آقاي رضا علوي كيست؟ مسافرت، ساك بستن و...

  ناگهان به ذهنم رسيد كه قرار بوده آقاي رضا انصاريان كه خانه شان در خيابان علوي كاشان است، اين اعلاميه ها را توزيع كنند . احتمالا ايشان در حين توزيع دستگير شده و باز احتمالا زير شكنجه ناگزير به اعتراف خواهد شد و ما را به عنوان چاپ كننده لو خواهد داد . بنابراين ما بايد براي رد گم كردن هر چه زودتر آثار و بقاياي اين مصاحبه را منهدم كنيم .

  لذا بلافاصله به دبيرستان برگشتم و تمام استنسيل ها و كاغذپاره هاي مربوط به مصاحبه را از بين بردم .

   ضمنا كتاب ها و اعلاميه ها و نوارهاي مربوط به انقلاب را مخفي كرديم و به انتظار يورش ناگهاني ساواكي ها و ماموران امنيتي نشستيم. هر كس در مي زد ، با نگراني در را مي گشوديم و هر آن انتظار آن ها را داشتيم.

  بعدها فهمیدم حدسم درست بوده و آقاي انصاريان به اتفاق چند نفر در يك ماشين در خيابان هاي كاشان در حال توزيع آن اعلاميه ها دستگير شدند ، اما آقاي انصاريان كه اعلاميه ها را از آقاي تمنايي تحويل گرفته بودند، مي دانستند كه من چاپ كرده ام . اما به ساير دوستان همراه نگفته بودند كه منبع چاپ آن ها كجاست . ايشان و ساير دوستان حدود يك ماه در زندان شهرباني كاشان صبورانه هر گونه شكنجه را تحمل كردند و ما را لو ندادند.

   سر انجام بالا گرفتن امواج انقلاب و سست شدن پايه هاي رژيم پهلوي، حاكميت را ناگزير كرد كه همه زندانيان از جمله آقاي انصاريان و ساير دوستان را آزاد كنند . متاسفانه دست و پاي يكي از دوستان در زير شكنجه شكسته بود!

بامداد پیروزی

بامداد پیروزی

    از اواسط پاییز سال ۱۳۵۷  تقریبا هر روز در شهر کاشان راهپیمایی فراگیر و عظیم مردمی با رهبری آقای مشکینی و و همکاری و همفکری دوستانی که بعدا خط امامی لقب گرفتند و اکنون به نام اصلاح طلبان نامیده می شوند، برگزار مي شد. در اين راهپيمايي ها مردم به دسته هاي مختلف تقسيم شده و  شعارها موزون و مقفا و شامل دو بند بود كه بند نخست توسط دسته هاي فرد  و بند دوم توسط دسته هاي زوج تكرار مي شد.

   در آن روزها ما مردم نوعا با وضو و با نيت شهادت از منزل بيرون مي آمديم و كمتر فكر بازگشت بوديم ، چون هر آن ممکن بود مورد حمله كماندوها و نيروهاي امنيتي رژيم قرار بگیريم. چند روز هم شاهد چنين حمله و جنگ و گريزي بوديم.

   من در هفته يك روز به قمصر مي رفتم و ضمن جلساتي با بچه هاي قمصر درباره پيگيري روند مبارزات در سطح قمصر با بچه ها تبادل نظر مي كرديم .

   روز ۲۱ بهمن ۵۷ من در قمصر بودم و با تعدادي از بچه ها در خانه خودمان جلسه داشتيم. پس از رفتن بچه ها همان طور كه زير كرسي زغالي نشسته بودم ، درباره سرنوشت اين نهضت مي انديشيدم . كمتر كسي باور مي كرد كه امشب ، شب پيروزي باشد. من كوشيدم احساس آن لحظات را در قالب سروده اي ماندني ثبت و ضبط كنم . قلم برداشتم و اين سروده ها از زبان قلم تراويد.    

 من این شعر را در شامگاه ۲۱ بهمن ماه ۵۷ ساعاتی پیش از پیروزی انقلاب سرودم . در حالی که کمتر کسی باور می کرد که رژیم پادشاهی ۲۵۰۰ساله تا چند ساعت دیگر برای همیشه سقوط می کند . فضای حماسی حاکم بر آن روزها به خوبی در متن شعر جلوه گر است .

سحر آهسته می آید

سر افراز و خروش آهنگ و .....

          از هر قید و بندی رسته می آید

سحر در کوچه های شهر

               بارانی ز خون داغ می بارد

وبا فریاد خشمی سرخ

                     بر فرش خیابان لاله می کارد

سحر آهسته می آید

       و با مشتان پر تاب و توان وبسته می آید

غم و اندوه صدها سال شاهنشاهی منحوس

    کنون فریاد می گردد

     و از حلقوم میلیون ها زنان ،مردان ،جوانان

      در فضای آبی گیتی

     طنین انداز گشته

           لرزه بر ارکان کاخ سلطه اندازد ! 

خروش و خشم صدها سال آرامش :کنون در مشت !

   وفریاد بلند قرن ها خاموشی از حلقوم

   جوانانی مصمم

             عزمشان چون کوه - اندر رزمشان بشکوه

            و از حلقومشان فریاد رعد آسای صد ها سال خاموشی

          و اندر مشتشان خشم و خروش قرن ها خواری

         و بر دل هایشان داغ هزاران نوجوان خفته اندر خاک

          و در سرهایشان عشق و امید و عزت و آزادی انسان

          و بر لب هایشان تکبیر سرخ عشق

           و اندر سینه ها شان شعله های انتقام قرن ها :

                  کشتار - نامردی - چپاول - چاپلوسی -

                      زور - زر - تزویر -

                         ـاستضعاف ـ

سحر آهسته می آید

و با پاهای خون آلود و سرخ و خسته می آید

      زیرا از گذر گاهی گذشته  که به هر گامی

            گلی خونرنگ بر گور شهیدی پاک روییده

کنون روح خدا بر پیکر ملت دمیده

     وفریادش - خروشش - مشت چون کوهش

       ستون های عظیم کاخ استبداد را درهم شكسته

                                                          ریشه اش برکند

 وچون روح خدا آمد

                 همه بتخانه ها ویران و 

                            بت ها سرنگون گردید 

 و این است آنچه تاریخ سیه را سرخ می سازد

    و از گور شهیدان لاله های خون چکان سرخ می روید 

سحر آهسته می آید

       و صبحی پر امید و روشن و شایسته می آید

           و اینک بامداد سرخ پیروزی !

             و آزادی و عدل و داد و بهروزی !

             نظام کفر : اینک مرگ !

              نظام شرک  : نابودی !

               نظام ظلم و زور و ننگ و استبداد

                          در ژرف زباله دانی تاریخ

                                       به خواری سرنگون گردید !

  و این آتشفشان خفته و خاموش 

               کنون خشم هزاران ساله را از سینه سرخش

                     بر اوج بی کران پهنه هستی می افشاند

                        که پایان ستم بر توده ها این است

                              و خشم ملتی صابر

                                    به وقتی که بپا خیزد

                                            چنین بنیان کن و سوزان و پر کین است !

  واینک خشم سرخ ما

                       و فریاد جهان لرزان و رعدآسا و تند ما

                      و آتشبار و رگبار تفنگ پرتوان ما

        به شدت ! 

             با صلابت !

                    کوهکن !

                            توفنده خواهد بود !

  تا دیگر ......

       تا دیگر اثر از ظلم و زور و جور در سرتاسر میهن نماند

     ستم ها ریشه کن

                 بنیان آزادی و عزت جاودان گردد

   و اینک بامداد سرخ پیروزی

                            مبارک باد !

                                                 (۲۲ بهمن ۵۷ )

 

تا مرز دستگیری!

تا مرز دستگیری!

 

 در سال های قبل از انقلاب، ما در دبيرستان قمصر براي كتابخانه مكان يا حتي قفسه اي نداشتيم . من با هزينه خودم كتاب هايي مي خريدم و در يكي از اتاق ها آن را روي زمين مي چيدم و گاهي آن ها را به عنوان جايزه و هديه با انتخاب خود دانش آموزان و گاهي هم به عنوان عاريه براي مطالعه مي دادم .

  روزي در ساعت دوم آقاي م.ف مسئول آموزش و پرورش قمصر هراسان و كمي خشمگين به دبيرستان آمدند و فورا به اتاق كتاب ها رفتند و گفتند:

 فورا اين كتاب ها را جمع كنيد و از دبيرستان بیرون ببريد .

 گفتم : چرا؟

گفتند : فعلا هرچه زودتر ببريد تا بعدا قضايا را برايتان تعريف كنم .

من اين كار را انجام دادم . بعدها اصل مطلب را فهميدم . آن روزها معروف بود كه شهيد آيت الله غفاري را در زندان شاه با شكنجه هايي چون سرب داغ و مته روي مغز به شهادت رسانده اند. من اين خبرها را براي بچه ها گفته بودم . گزارشگري(بخوانيد جاسوسي) اين خبر را دست به دست به ساواك منتقل كرده بود . آن زمان كاشان از نظر امنيتي زير نظر ساواك قم بود . 

 امام سجاد(ع) مي فرمايند : الحمد لله الذي جعل اعدائنا من الحمقا .

 خداي را شكر كه دشمنان ما را از بين احمق ها قرار داد.

  من خبر شهادت آيت الله غفاري را بدون ذكر نام در كلاس گفته بودم ، ولي گزارشگر بي سواد شخص شهيد شده را آيت الله شمس آبادي تصور و گزارش كرده بود. (آيت الله شمس آبادي نيز آن روزها به دست افرادي ناشناس كشته شده بود.)

   وقتي مرا متهم به گفتن اين مسائل در كلاس كردند ، پاسخ دادم :

 همه مي دانند كه آيت الله شمس آبادي نه در زندان و نه به اين گونه كشته شده است . بنابراين كل نقل قول از من دروغ است.

  آن روز پس رسيدن اين گزارش به ساواك قم دو نفر مامور را براي دستگيري من به كاشان و قمصر مي فرستند . اين دو نفر در سر راه خود به سوي قمصر صلاح مي بينند دستگيري من با اطلاع رئيس آموزش و پرورش كاشان باشد. لذا به نزد او مي روند و خبر را به اطلاع ایشان می رسانند . 

آقاي ستوده رئيس وقت آموزش و پرورش كاشان (كه انسان بد ذاتي نبود) بدون اين كه مرا بشناسد، به اين دو نفر مي گويد :

 تنبيه ايشان را بر عهده من بگذاريد.

  آنان مي گويند : نه ، ما دستور داريم فقط او را دستگير كنيم و با خود ببريم. فقط رئيس ساواك قم مي تواند اين دستور را لغو كند .

ناچار آقاي ستوده تلفني همين درخواست را از رئيس ساواك قم مي كند . با موفقت رئيس ساواك اين دو نفر بر مي گردند.

 پس از رفتن اين دو نفر آقاي ستوده با آقاي م.ف تلفي تماس گرفته و ضمن تعريف ماجرا در باره كارهاي ضد رژيم توسط من به ايشان هشدار مي دهد و مي خواهد كه مرا محدود كند .

 متعاقب اين مسائل پشت پرده بود كه آن روز آقاي م.ف به دبيرستان آمدند و خواستند كتاب ها را جمع و از دبيرستان خارج كنم.

   به اين ترتيب آن روز خطر دستگيري من توسط ساواك قم رفع شد.

هیچ کس «ایرانی تر» از دیگران نیست!/خاطره ای جالب از روزهای غلیان غیرت

هیچ کس «ایرانی تر» از دیگران نیست!

 

خاطره ای جالب از روزهای غلیان غیرت

در سال 1367 من مدیر کل آموزش و پرورش استان کهکیلویه و بویر احمد بودم. پس از پذیرش قطعنامه شماره 598 مجمع عمومی سازمان ملل توسط ایران، صدام و منافقین به تصور این که ایران به خاطر ضعف توان نظامی ناگزیر از پذیرش قطعنامه شده است،یورشی جدید و شدید به مرزهای ایران را آغاز کردند. ارتش عراق از جنوب و منافقین از غرب با هجومی وسیع وارد خاک ایران شدند. 

در آن زمان به ما خبر رسید که ارتش عراق تا پشت دروازه های اهواز رسیده اند!

من فورا ضمن تشکیل جلسه ای با معاونان اداره کل به اتفاق آرا تصمیم گرفتیم ضمن فراخوان همه فرهنگیان استان به حضور در جبهه ها، خود نیز به اتفاق کارمندان اداره کل روانه ها جبهه ها شویم. بنابراین صبح روز بعد کارکنان اداره کل را جمع کرده،این تصمیم را به آگاهی آنان رسانده، به ایشان گفتم:

من و معاونان اداره کل امروز عازم جبهه ها هستیم. هر کس مایل به همراهی ما هست،آماده سفر شود.

همه کارمندان اداره کل به اتفاق آمادگی خود را جهت حضور در جبهه اعلام کردند. 

متعاقب آن من طی پیامی به فرهنگیان استان ضمن اعلام خبر حضور خود و کارمندان در جبهه،از همه معلمان و فرهنگیان استان خواهش کردم که هر کس علاقه به همراهی ما دارد، بار سفر به سوی جبهه ها را ببندد.

البته با توجه به این که معلمان در حال گذراندن تعطیلات تابستانی خود بودند و هیچ اجبار اداری برای حضور در جبهه نداشتند ؛ لذا پیش بینی می کردیم که استقبال از این فراخوان کم و ناچیز باشد.

اما مراتب ایثار و فداکاری و بزرگواری فرهنگیان استان چنان حماسه ای آفرید که شایسته می دانم آن را به عنوان برگی زرین در تاریخ دفاع مقدس بنگارند! 

من تنها یک معاون و چند نفر کارمند را برای انجام امور روزمره اداره کل گماردم و خود و بقیه معاونان و کارکنان به سوی جبهه روانه شدیم.

گذرگاه رزمندگان استان به سوی جبهه ها شهر گچساران (یکی از شهرهای استان) بود. وقتی ما به گچساران رسیدیم،شهر را انباشته از حضور فعال فرهنگیان استان دیدیم.جمعیت فرهنگی استان به وضوح در خیابان ها،معابر و کوچه ها دیده می شدند.

فرمانده محترم سپاه گچساران ضمن تماس با من خواهان نشستی فوری جهت تصمیم گیری برای تجهیز و اعزام فرهنگیان به جبهه شد.

در نشست مشترک ایشان ضمن تشکر از حضور انبوه فرهنگیان داوطلب برای حضور در جبهه اظهار داشتند:

ماشاءالله آن قدر نیروی رزمنده فرهنگی آمده که ما (سپاه) توان تجهیز و اعزام همه آنان را به جبهه ها نداریم. لذا خواهش ما برگرداندن بیشتر نیروهای فرهنگی و اعزام تعداد اندگی از ایشان بر حسب نیاز به جبهه هاست. 

ایشان افزودند:

چون شما رئیس و مسئول فرهنگیان هستید و نیز شما آنان را جهت حضور فراخوانده اید، از شما تقاضا می کنیم ضمن تشکر از آنان بخواهید جز تعدادی اندک بقیه به خانه های و نزد خانواده های خود بازگردند!

بنابراین من طی اطلاعیه ای همه فرهنگیان را به حضور در سالن بزرگ هنرستان (سالنی بسیار بزرگ و در آن زمان محل برگزاری نماز جمعه گچساران بود) فراخواندم.

روز بعد سالن مزبور مملو از فرهنگیان صدیق و ایثارگر استان شده بود.جمع حاضر به شدت شعارهای میهنی و انقلابی می دادند.

من طی سخنانی ضمن تشکر و سپاس از حضور فعال و جوانمردانه آنان ،تقاضای فرمانده محترم سپاه را به آگاهی آنان رساندم.

جمعیت فرهنگی حاضر بلافاصله با فریادهای مردانه خود گفتند:

اگر جمعیت رزمنده زیاد است،شما خود و کارکنان اداره کل برگردید. ما تا آخرین نفس باید با دشمن بجنگیم.

من گفتم: سپاه حتی اسلحه و لباس به اندازه همه شما ندارد و اصولا به این همه نیرو نیاز ندارد.

در پاسخ گفتند: ما از سپاه هیچ نمی خواهیم. با همین لباس های خود اعزام می شویم و حتی اگر تفنگ نباشد،با سنگ و چوب می جنگیم!

من ضمن تحسین قلبی این درجه از ایثار ،در برابر عظمت شخصیت و اراده و همت این قشر فرهنگی واقعا کم آوردم !

و ضمن اعلام مراتب به فرمانده محترم سپاه، ناتوانی خود را خاموش کردن احساسات شعله ور میهن دوستی و غیرت این جوانمردان اعلام کردم!!

شباهنگام از پنجره طبقه دوم خانه معلم گچساران خیابان را تماشا می کردم. تعدادی از معلمان را دیدم که بساط بیتوته خود را در کنار پیاده رو خیابان افکنده،ضمن خوردن نان و پنیر و هندوانه به عنوان شام،خود را برای رزم فردا آماده می کردند! 

***************

ما ایرانیان و بویژه ما فرهنگیان این چنین بودیم که هشت سال در برابر هر هجومی ویرانگر مقاومت کردیم . در آن روزها از هیچ رزمنده ای نپرسیدیم: 

چه دین و مذهبی دارد؟

چه گرایشی سیاسی دارد؟

چه زبان و گویش و قومیتی دارد؟

در انتخابات به چه کسی رای داده است؟

و چه و چه و...

لذا توانستیم به نام یک ملت بزرگ و در جبهه های واحد دست در دست یکدیگر نهیم و نگذاریم حتی یک وجب از خاک میهن در تصرف بیگانه بماند.

بیاییم باور کنیم که «ایران» متعلق به همه «ایرانیان» است!

هیچ کس «ایرانی تر» از دیگران نیست!

بنابراین همه «ایرانیان» شهروند درجه یک و دارای حقوق انسانی مساوی هستند!

دندان سه تومنی و دوهزار دلاری!  

دندان سه تومنی و دوهزار دلاری! 


در یکی از روزهای تابستان 1393 که در آمریکا بودیم ،روزی محمد پسرم برای درمان یکی از دندان هایش به دندان پزشکی رفته بود.پس از بازگشت حال او را پرسیدم. پاسخ داد که هزینه پرکردن و روکش دندان 2000 دلار می شود. البته نصف آن یعنی 1000 دلار آن را بیمه می پردازد.
گفتم : به هر صورت چاره ای نیست.باید دندان را درمان کرد.
آن گاه خاطره دندان درد دوران نوجوانی خود را برایش گفتم:
در نوجوانی یکی از دندان های آسیایم کمی به اصطلاح کرم خورده و درد
می کرد .نزد دندان پزشک تجربی معروف آن روز کاشان آقای « رسمی » رفتم.ایشان پس از معاینه گفت:
خب ! کمی از دندونت کرم خورده و باید پر کرد. 

گفتم : هزینه پرکردن اون چقدر میشه؟
پاسخ داد :اگر پر کنم هزینه اش 20 تومان(200 ریال آن زمان) میشه،ولی اگر بکشم سه تومان.
من چون 20 تومان را نداشتم ،گفتم : بکش !! 


...و لحظاتی بعد یک دندان بزرگ آسیا را ،در حالی که به اندازه یک خال آن سیاه بود،جلوم گذاشت!
آن گاه از محمد سایر فرزندانم خواستم که هیچ گاه مراجعه کننده نیازمندی را به خاطر نداشتن پول از در نرانید و مسئله مهم شما حل مشکل او باشد،نه کسب درآمد شما!
روزی رسان خداست !

معرفت و عقلانیت

معرفت و عقلانیت 

 

گفت : دعاکردن نیز نیاز به معرفت و عقلانیت دارد.

گفتم : البته همه کردارها و گفتارهای انسان باید با بهره گیری از عقلانیت و معرفت باشد. اما منظور شما از نیاز دعا به عقلانیت چیست؟

  گفت : می خواهم روایتی برایت بخوانم.

 گفتم : گوش می کنم.

گفت : پیامبر مهربان که همواره جویای احوال مسلمانان می‌شد، شنید یکی از یارانش بیمار شده است. پس به عیادت او رفت و کنار بسترش نشست و احوال پرسی کرد. بیمار گفت: 

در نماز مغرب که با شما به جماعت خواندم، شما سوره «قارعه» را خواندی. تحت تأثیر قرار گرفتم و عرض کردم: خدایا! اگر من در پیشگاه تو گنهکار هستم و می‌خواهی مرا عذاب کنی، در همین دنیا مرا عذاب کن. اینک می‌بینی که گرفتار بیماری هستم. 

پیامبر اكرم(ص)  فرمود: درست نگفتی. باید بگویی:

رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ؛

پروردگارا! هم در دنیا و هم در آخرت به من پاداش بده و مرا از عذاب دوزخ حفظ کن. (بقره:201)

آن‌گاه پیامبر برای وی دعا کرد و او بهبود یافت.                

    (سفینة‌البحار، ج1، ص 208)

 گفتم : اتفاقا من هم درباره این نکته خاطره ای جالب دارم . 

                               ... و یک خاطره

   در سال های ۶۸- ۱۳۶۷ من به عنوان مدیر کل آموزش و پرورش کهکیلویه و بویراحمد در خدمت فرهنگیان آن استان بودم . ماه رمضان آغاز شده بود . من در برنامه های ویژه سحر و افطار رادیو یاسوج صدا و نام فردی به نام آقای دکتر ریاضی می شنیدم . این نام ، یادآور نام یکی از استادان من در دهه ۱۳۵۰ بود .

   روزی خبرنگار صدا و سیمای یاسوج برای مصاحبه با من به دفتر کارم آمده بود . فرصت را مغتنم شمردم و از ایشان پرسیدم :

  این آقای دکتر ریاضی کیست که اخیراً نام او را در برخی برنامه ها می شنوم؟ 

   سپس استاد قدیمی خود را که به همین نام بود، معرفي كردم و گفتم : 

مي خواهم بدانم آيا ايشان همان استاد من است ، يا نه؟

  ایشان گفت : من همین الان كار را آسان مي كنم . شما اجازه دهيد با همين تلفن شماره ايشان را مي گيرم و خودتان با ايشان صحبت كنيد.

  خبرنگار مزبور فوراً شماره دفتر راديو را گرفت و پس از فراخواندن آقاي دكتر رياضي گوشي را به من داد.

  من به محض آغاز سخن تا خود را معرفي كردم، آقاي دكتر رياضي شروع كرد به خواندن شعري كه من در همان دوران دانشجويي سروده و در كلاس خوانده بودم. من در ضمن خوشحالي از يافتن دوست و استاد قديمي خود، از حافظه شگرف ايشان شگفت زده شدم.

   شايان يادآوري است در همان سال هاي دهه ۱۳۵۰ من شعر « منتظر اما مبارز» را ( متن کامل شعر در وب نامه مدارا هست) تازه سروده بودم . روزی این شعر را در کلاس این استاد ادبیات خواندم . استاد ضمن تشویق بسیار از من خواست تا اجازه دهم این شعر توسط دانشکده چاپ و توزیع شود . من گفتم : استاد! محتوای این شعر سیاسی است و برای ما و شما گرفتاری ایجاد می کنند . اما ایشان با اصرار دفتر مرا گرفت و زیر این شعر خطاب به رئیس دانشکده نوشت:

 این شعر جنبه انسانی و اجتماعی دارد و لازم است چاپ و بین دانشجویان توزیع شود .( هنوز آن دفتر و عین دست خط استاد را دارم.)

  ضمنا خطاب به دانشجویان گفت : من به امام زمان(عج) اعتقاد داشتم ، اما با شنيدن اين شعر اعتقادم صد چندان شد.

    البته پس از كلاس دوستان مرا از چاپ و انتشار آن به علت احتمال گرفتاري منع مي كردند ، ولي من در شب متن این شعر طولانی را روي چندين صفحه كاغذ A4 بازنويسي كردم و صبح روز بعد شعر را با نام مستعار « ع . ر . تنها » جهت چاپ به دانشکده دادم . آنان نیز با همین نام در تیراژی وسیع چاپ و بین همه دانشجویان منتشر کردند.

  بعداً این شعر توسط انتشارت شفق قم به مدیریت آقای تقی انصاریان چاپ شد؛ ولی ساواك ، ناشر کتاب این شعر( آقای تقی انصاریان ) را باز خواست مي كند كه شاعر اين شعر را معرفي كند،  ايشان يك نسخه از همين پلي كپي را ارائه مي كند و مي گويد كه شاعر را نمي شناسد و منبع كتاب " منتظر اما مبارز " همين پلي كپي است.

  گفت : دنباله خاطرات ياسوج چه شد؟ 

گفتم : آن روز هر دو اظهار علاقه كرديم به ديدار يكديگر برويم . البته من به خاطر رعايت احترام استادي به اتّفاق معاونان اداره كل به ديدار ايشان در مركز صدا و سيماي ياسوج رفتم .

   به محض رو به رو شدن با ايشان دستم را دراز كردم تا با ايشان دست دهم و روبوسي كنم ، با كمال تعجّب ديدم دست راست ايشان از مچ قطع شده است!

  ايشان خود شگفتي مرا دريافت و گفت: 

بنشينيد تا ماجراي قطع دست خود را برايتان بگويم . 

سپس توضيح داد :

   سال گذشته در چنين ايامي در ماه مبارك رمضان من در جايي نشسته بودم . در دل خود با خداي خود راز و نياز مي كردم . از جمله از خدا خواستم كه اگر من در دنيا گناهاني دارم ، مجازاتش را در همين دنيا ببينم كه در آخرت مشكل عذاب اخروي نداشته باشم. پس از اين راز و نياز به اتّفاق دوستان برخاستيم و به يك ميني بوس سوار شديم . بين راه با دوست بغل دستي مشغول صحبت بودم  و دست راستم از پنجره بيرون بود . ناگهان دستم بين بدنۀ ميني بوس و تير چراغ برق قرار گرفت و له شد. مرا از آنجا به بيمارستان بردند و در نهايت چارۀ كار قطع دست شد. من اين عذاب دنيوي را بدل از عذاب اخروي مي دانم كه خود از خدا خواسته بودم .

   در اينجا من به استاد گفتم: استاد ! رحمت و رافت خدا بيش از آن است كه بنده گنهكار را عفو نكند . آيا نمي شد شما وقتي از خدا انتقال عذاب آخرت را به دنيا خواستيد ، از خداي رحمان و رحيم ، بخشش گناه را درخواست مي كرديد؟

 ايشان ضمن تاييد عرض من گفتند: 

آن موقع چنين شعور و معرفتي نداشتم كه اين گونه دعا كنم . 

 

یک خاطره یک تاریخ پرمخاطره!

یک خاطره یک تاریخ پرمخاطره!

شب بود و در یکی از جبهه های جنوب عملیات سختی در پیش داشتیم. در پیشروی به سوی مقرهای دشمن به میدان مین رسیدیم که عبور از آن ناممکن و یا همراه با تحمل تلفات سختی بود.

لحظاتی به فکر فرورفتیم. ناگزیر از عبور از میدان مین و رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده بودیم.در عین حال اگر بنا بود بیشتر نیروهای خود را در عبور از میدان مین از دست بدهیم،پیشروی به سوی اهداف مورد نظر غیرممکن یا بسیار سخت به نظر می رسید.

در اینجا از سوی چند نفر از رزمندگان ایثارگر پیشنهادی راهگشا ولی جانسوز و دردآور مطرح شد. این عزیزان اعلام آمادگی کردند که داوطلبانه بر روی میدان مین بغلتند تا با انفجار مین ها و در نتیجه تکه تکه شدن پیکرهای آنان راه پیشروی نیروها گشوده شود و پیشرفت عملیات متوقّف نشود!

...و قبل از این که برادران رزمنده درباره هزینه - فایده این راهکار بحثی را مطرح کنند،فورا یکی از رزمندگان سلاح های خود را به دیگری تحویل داد و داوطلبانه پیکر خود را به روی مین ها انداخت و شروع به غلتیدن کرد!

لحظاتی بیش نگذشت که با انفجار نخستین مین پیکر این برادر رزمنده متلاشی شد!

بلافاصله نفرهای دوم و سوم و...خود را به روی میدان مین افکندند و راهی به عرض قامت رشید این دلاوران از جان گذشته به سوی هدف گشوده شد.

با گشایش راه پیشروی، فرمانده دستور حرکت  داد. عده ای از برادران رزمنده که بر اثر شهادت مظلومانه و شجاعانه این عزیزان به شدت متاثّر شده بودند، شروع به گریه و زاری و عزاداری کردند! اینان به جای ادامه پیشروی بر بالین پیکرهای خونین این عزیزان جمع شده و بر سر و سینه می زدند!

فرمانده چندین بار دستور حرکت داد،ولی بسیاری از برادران همچنان بر سر و سینه زنان به شدت می گریستند و عزاداری می کردند!

وقتی فرمانده برای آخرین بار و با فریاد بلند دستور پیشروی داد،یکی از برادران عزادار فریاد زد:

فرمانده! تو چقدر سنگدل و بی وفایی! همین الان این عزیزان جانشان را فدای ما کرده اند و تو پیکر پاره پاره این عزیزان را به حال خود رها کرده و می روی؟!!

در این جا من پیش رفتم و روی خود را به عزیزان عزادار کرده ،با نرمی و فروتنی گفتم:

برادران عزیز!سوگواری برای شهادت این عزیزان بسیار مطلوب و پسندیده است؛ اما من از شما می پرسم این پیکرهای عزیز برای چه هدفی قطعه قطعه شدند؟ این برادران شهید برای تحقق چه اهدافی عاشقانه و داوطلبانه جان باختند؟ آیا هدفشان برپایی عزاداری بود؟ یا تحقق اهداف عملیات؟!

برادران رزمنده عزادار با شنیدن این منطق دست از ادامه عزاداری برداشتند و بنا به دستور فرمانده به سوی اهداف تعیین شده حرکت کردیم و در آن عملیات به پیروزی بزرگی دست یافتیم!

***************** 

از آن روز تا کنون من همیشه به این می اندیشم که آیا شهادت مظلومانه و ستم ستیزانه امام حسین(ع) و یاران وفادارش  نیز تنها برپایی آیین های سوگواری بوده؟!! 

یا تحقق اهداف بلند و بزرگ انسانی چون آزادی و آزادگی انسان و رهایی از همه قید و بندهایی است که خودکامگان خودخواه بر دست و پای اندیشه های بشری نهاده اند؟!!

آیا پیام این« خاطره» نمی تواند نقطه پایانی بر « تاریخ پرمخاطره » انحراف از مکتب عاشورا باشد؟!

 

کجایی ای صفای کودکی ها ؟

کجایی ای صفای کودکی ها ؟!   

 

(#خاطره_هاومخاطره_ها)

#شفیعی_مطهر

 

کودک ۶ یا ۷ ساله ای بودم . روزی در حال بازی در ساختمان نیمه کاره ای یک قلم خودنویس پیدا کردم .  مدتی مردّد ماندم ، بردارم ، يا برندارم ؟ مادر گفته بود : 

هر چه را كه پيدا كردي ، متعلّق به يك كسي است و مال تو نيست . تصاحب مال ديگران بدون رضايت صاحب آن حرام است و در قيامت بايد او را راضي كني . 

پس از قدري كلنجار با خود ، سرانجام پيش خود گفتم : 

اگر بر دارم، صاحب آن را پيدا مي كنم و به او تحويل مي دهم ، ولي اگر برندارم ، ممكن است کس دیگری بردارد و به صاحبش ندهد . 

بنابراین آن را برداشتم و به خانه رفتم .

    برادر بزرگم با ديدن قلم خودنويس آن را از من گرفت و ديگر پس نداد. هر چه به او التماس كردم و حرام بودن آن را شرح دادم ، اثر نكرد و قلم را به من نداد .

    من بسيار ناراحت شدم و فكر عذاب روز قيامت به شدّت ، روح و روان مرا مي آزرد . ناگزير روز بعد به محل يافتن قلم خودنويس رفتم . ديدم چند نفر كارگر و بنا در آن جا كار مي كنند . از آنان پرسيدم : 

آيا شما قلم خودنويس گم كرده ايد ؟ 

    يكي از آنان گفت : بله ، من يك خودنويس با اين مشخصات گم كرده ام . 

   وقتي مطمئن شدم او صاحب همان خودنويس است ، به او گفتم :

   خودنويس شما را من پيدا كرده ام ، اما برادرم آن را از من گرفته و پس نمي دهد . شما قيمت آن را بگو ، تا من بهاي آن را بپردازم . 

من در آن زمان روزي ده شاهي (نيم ريال)پول توجيبي از پدرم مي گرفتم . از آن پس هر روز صبح ده شاهي خود را به او مي دادم و مي پرسيدم : 

آيا مرا حلال مي كني؟ 

او هر روز مي گفت : نه ! 

تا سرانجام با گرفتن ۷ روز (با گرفتن سه و نیم ريال آن زمان) ، حلاليت خود را از من اعلام كرد و من آن قدر خوشحال شدم ، كه انگار كوهي را از دوش من برداشتند !

 

گاه گویه های مطهر   telegram.me/amotahar

چند خاطره جالب درباره کتاب   «پرواز؛قطره قصه می گوید»  

چند خاطره جالب درباره کتاب 

«پرواز؛قطره قصه می گوید» 

 

 چاپ و انتشار اين مجموعه براي من يادآور خاطراتي جالب است.

خاطره نخست : 

 من در حدود سال ۱۳۵۰ وقتي با آقاي تقي انصاريان مدير انتشارات شفق قم آشنا شدم . در آن زمان شعري سروده بودم تحت عنوان : «چشم به راه ولي مبارز » . بسیاری از همفکران و ناشران وقتی آن را می خواندند ، بسیار شیفته آن مي شدند و درخواست چاپ و انتشار آن را داشتند، ولي از ترس ساواك كسي جرات نشر آن را نداشت. وقتي شعر را به آقاي انصاريان نشان دادم و گفتم بسياري از ناشران آن را پسنديده اند و از چاپ آن مي ترسند ، ايشان گفتند: 

به اميد خدا من مي چاپم !! (چاپ مي كنم.)

 به ايشان گفتم : من از شما حقُّ التّاليف نمي خواهم ، ولي اگر گير افتاديد ، مرا معرفي نكنيد.

ايشان پذيرفتند و نسبت به چاپ آن با نام مستعار شاعر « ع. تنها » اقدام كردند. در آن زمان هر چاپخانه مي توانست به دستور ناشر هر كتاب را به هر تيراژ چاپ بكند و هزينه آن را نيز دريافت كند، ولي حق نداشت بدون اجازه اداره كل نگارش كتاب ها را به ناشر تحويل دهد.

كتاب  «چشم به راه ولی مبارز» هم چاپ شد و چند نسخه آن را براي تحويل به اداره كل نگارش به ناشر دادند. 

طبق پيش بيني من دولت به جاي اجازه انتشار، همه كتاب ها را توقيف كرد و بدين ترتيب زيان هايي بر ناشر وارد شد .

من براي جبران اين زيان مجموعه شعر بعدي خود به نام « پرواز، قطره قصّه می گوید» را با نام مستعار تازه شاعر : « ع.ر.طلوع » آماده كردم و برای چاپ به ایشان دادم . آقای انصاریان این بار با شگردی تازه کتاب را در چاپخانه ای چاپ کرد و کتاب را بدون ذكر نام ناشر و چاپخانه به طور مخفی انتشار داد.

بدین گونه شاید برای اولین و حتی آخرین مرتبه کتابی بدون اتکا به نام پدیدآورنده ، ناشر و چاپخانه و تنها با تكيه بر زبان گوياي خود توانست به طور واقعا خودجوش و با گزينش بي رياي ملت بزرگ ايران عنوان« پرتيراژترين كتاب سال» را از آن خود كند. 

خاطره دوم

 در يكي از سال هاي نخست انتشار كتاب پرواز روزي با يكي از فضلاي نامدار بحثي درباره اين كتاب مطرح شد. وقتي من ايده و سوژه آن را برايشان توضيح دادم ، بسيار تحت تاثير آن قرار گرفتند.

 پس از چند صباحي با كمال شگفتي كتابي از ايشان ديدم كه بدون اشاره به كتاب پرواز و صحبت هاي من همين سوژه و ماجرا را به صورت كتابي به نثر منتشر كردند. من در برابر اين كار ایشان هيچ موضعي نگرفتم و از كنار آن با بي اعتنايي گذشتم .

  اما نكته شگفت آورتر اين كه پس از انقلاب در سال ۱۳۷۷ وقتي ديداري با ايشان داشتم ، ضمن گفت و گو، بحث ما به نشر كتاب موصوف ايشان كشيد و به تقليد از سوژه كتاب پرواز اشاره شد ، ايشان گويا همه چيز فراموش كرده باشند، از من پرسيدند:

  شما كتاب پرواز را به تقليد از كتاب من سروديد؟!!!

 در اينجا ديگر نتوانستم سكوت كنم ، بنابراين به ايشان گفتم : 

اگر جلسه فلان تاريخ در فلان مكان را نيز قبل از انقلاب فراموش كرده ايد، لاقل تاريخ انتشار هر دو كتاب كه قابل انكار نيست. من پرواز را سال ها پيش از انتشار كتاب شما سرودم و منتشر کردم!!

خاطره سوم 

چند سال پیش یکی از استادان فکور و فرزانه در یک سخنرانی گفت:

 کمونیست ها یک« صمد بهرنگی» دارند که برای بچه هایشان کتاب «ماهی سیاه کوچولو » بنویسد ؛ اما متاسّفانه ما مسلمانان يك بهرنگي نداريم كه مشابه كتاب او را براي بچه هايمان بنويسد .

 من به ايشان گفتم : آيا شما كتاب « پرواز، قطره قصه می گوید » را خوانده اید؟ 

ايشان پاسخ منفي دادند. من ادامه دادم :

بنابراين من اين كتاب را براي مطالعه به شما مي دهم . شما پس از مطالعه آن داوري كنيد.

سپس من كتاب « پرواز » را برایشان فرستادم . پس از مدتی ایشان طی نامه ای تشکر آمیز ، این اقدام را ستود . بدين ترتيب برتري « پرواز » را بر « ماهی سیاه کوچولو » تایید کرد.

البته شایان ذکر است که من زنده یاد صمد بهرنگی را نویسنده ای توانا و دردآشنا می شناسم و کتاب « ماهی سیاه کوچولو » و دیگر کتاب های متعدد ایشان را برای کودکان مفید می دانم. 

شیوه ای نوین در تدریس ادبیات

 

شیوه ای نوین در تدریس ادبیات 

(فارسی و عربی)

  در اوایل پیروزی انقلاب آقای مشکینی رئیس آموزش و پرورش کاشان بودند. ایشان برای مربیان پرورشی کلاس های ضمن خدمت گذاشته بودند. تدریس درس عربی آن کلاس ها به من محول شده بود. 

  من در تدریس دروس فارسی و عربی شیوه ای خاص دارم که مبتنی بر ریشه یابی کلمات و یافتن  کلمات هم خانواده با آن هاست. 

  پس از چند دوره تدریس ، بر اثر دگرگوني هاي سياسي در سطح مديريت شهر و حاكم شدن خط سياسي جديد ( كه متاسفانه از چالش هاي بنيان سوز انقلاب است و روز به روز  در اين مسير سير قهقرايي مي رويم!!) ، آقاي مشكيني را برداشتند و آقاي مهندس (ب) جانشين ايشان شدند. متعاقب اين تغييرات مديريتي كه پس لرزه هاي گسترده آن دامن بسياري از مديران شهر را گرفت ، آقاي خنشان مدير اين كلاس ها با من تماس گرفتند و گفتند:

 - با توجه به اين تغييرات اگر  باز هم از شما براي تدريس در كلاس هاي مربيان(خواهران و برادران ) دعوت كنيم ، آيا مي پذيريد؟

   پاسخ دادم : من خط فكري و سياسي خود را هيچ گاه در كار اجرايي و تدريس خود دخالت نمي دهم. بنابراين تدريس من در اين كلاس ها ربطي به اين كه چه كسي با چه تفكري رئيس اداره باشد، ندارد. من با كمال ميل در خدمت خواهران و برادران مربي هستم.

   با كمال شگفتي پس از مدتي آقاي خنشان در تماسي گفتند: 

من ابلاغ شما را به عنوان مدرس اين درس نوشتم ، ولي مسئول اداره امضا نكرد و گفت در خط خودمان مدرس بهتر از آقاي شفيعي مطهر داريم. سپس آقاي فلاني (كه روحاني بزرگواري بودند و من متاسفانه اسم ايشان را فراموش كرده ام) را معرفي كردند. لذا ايشان به عنوان مدرس برگزيده شد . من از شما شرمنده شدم .

 گفتم : هيچ اشكالي ندارد و من براي ايشان و ساير همكاران آرزوي موفقيت دارم.

  زمان زيادي نگدشت كه آقاي خنشان مجدّداً تماس گرفتند و گفتند:

  - آقاي شفيعي مطهر ! شرمنده ام . اگر ما مجدّداً از شما به عنوان مدرّس درس عربي دعوت كنيم ، شما مي پذيريد؟!

 گفتم : چه شده ؟!

 گفت: آقاي فلاني  پس از شركت در نخستين جلسه درس در كلاس ها، شيوه تدريس ايشان مورد اعتراض همه مربيان قرار گرفته و همه و همچنين خود ايشان به اين نتيجه رسيده اند كه تدريس اين درس جز از شما از ديگري ساخته نيست!! سپس خود اين روحاني بزرگوار نزد رئيس اداره رفته اند و خواسته اند كه مجدداً از شما دعوت شود. حال شما چه مي گوييد؟

  گفتم : من كه قبلاً گفته ام خط فكري و سياسي خود را در كارم دخالت نمي دهم ، بنابراين كماكان در خدمت مربّيان عزيز  هستم.

  سپس رسماً و كتباً مجدداً مرا دعوت كردند و من تدريس آن درس را ادامه دادم.

  اكنون مي خواهم بگويم قطعاً سواد عربي آن برادر روحاني اگر بيش از من نباشد، كمتر نيست . ايشان سال ها در حوزه تحصيل عربي را با جامع المقدّمات آغاز كرده و مراحل تكاملي را نزد استادان فاضل پيموده اند ؛ در حالي كه رشته اصلي تخصصي من عربي نبود ( فارسي بود) . تنها تفاوت ما شيوه تدريس بود.

 من اين شيوه را نزد استاد بزرگوارم جناب آقاي دكتر طباطبايي اردكاني كه گلستان سعدي را با اين شيوه تدريس مي كردند، آموختم و تا كنون طي سال ها تدريس در كلاس هاي چهارم دبيرستان ها و دانشگاه ها موفقيت‌آميز بودن آن را آزموده ام. چه بسيار دانشجويان و دانش آموزاني كه يك نيمسال يا يك سال تحصيلي در كلاس درس من با اين شيوه شركت كرده اند ، پس از پايان  کلاس خود اذعان داشته اند كه بسيار بر عمق سواد فارسي و عربي آنان افزوده شده است.

اکنون نیز بسیار مشتاقم در کلاس یا کلاس هایی با همین شیوه تدریس با استفاده از متنی چون گلستان سعدی در خدمت جوانان علاقه مند باشم.

چرا فرهنگ تکریم شخصیّت انسان نهادینه نمی شود؟!

چرا فرهنگ تکریم شخصیّت انسان نهادینه نمی شود؟!

در روزهای اشتغال در وزارت آموزش و پرورش به عنوان مشاور معاون وزیر، عضو کمیسیون اقلیت های دینی هم بودم. روزی نامه ای از وزیر وقت آموزش و پرورش دریافت کردم که مرا به عنوان کارشناس امور اقلیت های دینی به شورای معاونان در ساعت 16 آن روز دعوت کرده بودند.

من در ساعت مقرر در دفتر وزیر حاضر شدم. رئیس دفتر ضمن خوش آمدگویی مرا دعوت به نشستن کردند و به خدمتگزار دستور چای و پذیرایی دادند. پس از دقایقی از ایشان پرسیدم:

مگر نشست شورای معاونان شروع نشده؟ کی من باید در نشست شرکت کنم؟

ایشان گفتند: بله،نشست شروع شده،ولی فعلا موضوع دیگری در دستور کار است. شما تشریف داشته باشید. هر وقت موضوع اقلّیّت های دینی در دستور کار  قرار بگیرد،شما را صدامی زنند.

من گفتم: پس من باید اینجا بیکار بنشینم،تا هر وقت مرا صدا بزنند،بروم داخل؟

گفتند: بله!

گفتم: پس نباید مرا برای ساعت 16 دعوت می کردند. باید موضوعات خود را طوری برنامه ریزی و زمانبندی می کردند و مرا برای همان ساعت دعوت می کردند. من این گونه دعوت کردن را توهین به خود می دانم.آیا وقت یک انسان این قدر بی ارزش است که باید پشت درِ اتاق وزیر بنشیند،تا هر وقت با او کار دارند،او را صدا بزنند؟ ما به عنوان معلم وظیفه داریم تکریم شخصیّت انسان و وقت شناسی را عملاً به شهروندان بیاموزیم؛نه این که خود ناقض آن باشیم!

این مطالب را گفتم و از جای برخاستم تا دفتر وزیر را ترک کنم.

مدیر دفتر وزیر گفت: آقای وزیر ناراحت می شوند که شما در نشست شرکت نمی کنید.

من گفتم: اتّفاقاً بیش از هر کس آقای وزیر آموزش و پرورش باید دغدغۀ تکریم شخصیّت انسان ها را  داشته باشند! همین جا سرچشمه فرهنگ سازی است!

بنابراین با وجود اصرار بسیار مدیر دفتر مبنی بر حضور در آن جا،با اعتراض، دفتر وزیر را ترک کردم. 

فردای آن روز مطّلع شدم که آقای«ع.ا.م» مدعوّ دیگر نشست نیز بعد از من به دفتر وزیر آمده و تا ساعت 19 با همین وعده منتظر نشسته،ولی به علّت تعدُّد موضوعات شورای معاونان،نوبت به موضوع اقلّیت ها نرسیده است!

آن وقت بود که به پاسخ این پرسش رسیدم که :

«چرا تکریم شخصیّت انسان و روند حقوقمداری شهروندان به عنوان یک فرهنگ در ایران نهادینه نمی شود؟!»

 

هزینه های حق گویی!

 

 هزینه های حق گویی!

حدود سال 1391 بود. آقای دکتر عباس علی منصوری به تازگی به عنوان نماینده کاشان،آران و بیدگل در مجلس شورای اسلامی انتخاب شده بودند. من عضو هیئت مدیره موسسه احیای فرهنگ کاشان بودم و آن روز در خانه هنرمندان کاشان واقع در خیابان علوی جلسه داشتیم و آقای دکتر منصوری میهمان نشست ما بودند.  

در موقع ورود ایشان ما به احترامشان از جای برخاستیم و پس از دست دادن و سلام و علیک ایشان را در صدر جلسه جای دادیم.

در آغاز جلسه آقای دکتر تقی شامخی رئیس هیئت مدیره به معرفی تک تک اعضا پرداختند. به محض این که نوبت به من رسید،آقای دکتر منصوری مرا شناختند،ناگهان از جای خود برخاسته و نزد من آمدند و با وجود امتناع من  با کمال فروتنی و احترام دست مرا بوسیدند و با اصرار به صدر جلسه بردند و به جای خود نشاندند و خود به جای من نشستند. سپس با اشاره به خاطرات دوران تحصیل خود در کلاس درس من، بیش از حدود یک ربع ساعت از خاطرات آن دوران به نیکی یاد کردند و آن قدر از اثربخشی درس هایی که من قبل از انقلاب در کلاس ها می گفتم،تعریف کردند که من بی نهایت شرمنده توصیفات کریمانه ایشان شدم.

در پایان جلسه هم با بزرگواری شماره تماس به من دادند و از من خواستند هر زمان هر کاری داشتم با ایشان تماس بگیرم. ولی من سعی کردم هیچ موقعی مزاحمشان نشوم. البته در طول سال های نمایندگی ایشان در جلسات مکرّر من خدمتشان می رسیدم و ایشان همچنان مرا مورد لطف خویش قرار می دادند.

 چند سال بعد در کاشان در جلسۀ بزرگی که بسیاری از شخصیّت ها از جمله آقای دکتر ربیعی سخنگوی فعلی دولت شرکت داشتند،در پایان نشست،به محض این که آقای دکتر منصوری مرا دیدند نزد من آمده پس از حال و احوالپرسی دست مرا گرفتند و به جمع حاضران بردند و با صدای بلند ضمن نشان دادن من به حاضران اعلام کردند:

آیا می دانید چه کسی باعث ردِّ صلاحیّت من شد؟ ایشان،آقای شفیعی مطهر باعث شد من ردِّ صلاحیّت شوم!

در حالی که من و همۀ حضّار از این سخن ایشان شگفت زده شده بودیم،ادامه دادند:

. زمانى كه من در مجلس بودم، به علت مواضعى كه داشتم به من  مى گفتند در دوره بعد ردِّ صلاحيّت مى شوى من ناگهان به یاد این حدیث حضرت علی(ع) افتادم که آقای شفیعی مطهر در کلاس برای ما خوانده بودند:

«قُلِ الحَقَ وَلَو کانَ مُرّاً».حق را بگو،اگر چه تلخ باشد.

«قُلِ الحَقَّ وَ لَو کانَ عَلَیکَ».حق را بگو،اگر چه علیه خودت باشد.

بنابراین من بنا به توصیه مولا علی(ع) گفتنِ حق را ادامه دادم و امروز مفتخرم که گفتن حق را برمنافع شخصی خود ترجیح داده ام.