بدرقه ای به یادماندنی!

 بدرقه ای به یادماندنی!

در سال های 1346 و 47 در مدرسۀ روستایی به نام «مَیَم» که آن سال ها یکی از روستاهای بخش قائنات بود،به عنوان سپاهی دانش تدریس می کردم. میم تا مشهد حدود 300کیلومتر فاصله داشت. آن روزها ارتباطات منحصر به نامه نویسی بود. 

در خبرها اعلام شده بود که در روستاهای جنوب خراسان جاری شدن سیل موجب تخریب و تلفاتی شده است. پس از دو روز دو تلگراف توسّط پستچی به دستم رسید که فهمیدم پدر و مادر نگران سلامت من شده اند و منتظر خبر سلامت هستند. داشتم آماده می شدم که روز بعد به روستای خضری در سه کیلومتری مَیم بروم و به تلگراف ها پاسخ  دهم. 

صبح زود روز بعد زنگ درِ خانه ما به صدا درآمد. وقتی در را بازکردم ،با قیافۀ گریان و رنگ پریده پدر و مادر خود روبه رو شدم. با توجّه به این که پدر و مادر من دو هفته قبل به میم آمده بودند،آمدن مجدّد آنان برایم خیلی شگفت آور بود. وقتی داخل خانه آمدند تازه فهمیدم خانواده من در کاشان پس از شنیدن خبر سیل به شدّت نگران می شوند و سعی می کنند با ارسال سه تلگراف پی در پی از حال من جویا شوند که من تازه روز قبل دو از آن ها را دریافت کرده بودم. 

بعداً مادرم برایم تعریف کرد که نذر کرده اگر بار دیگر مرا زنده ببیند،یک گوسفند در راه خدا قربانی و گوشتش را بین نیازمندان توزیع کند. 

در میم قصّابی نبود و تا وقتی که گوسفندی در معرض تلف شدن قرار نمی گرفت،گوسفندی ذبح نمی کردند،لذا مردم ماه تا ماه گوشت نمی خوردند. با توجّه به این مسئله  من از مادر خواهش کردم اجرای این نذر را به من وابگذارد تا من در همین جا انجام دهم. زیرا مردم اینجا به خوردن گوشت نذری محتاج ترند تا بستگان ما در کاشان. مادر پذیرفت.

پس از برگشتن آنان به کاشان که  مصادف با آخرین روزهای خدمت من در آن جا بود،از صاحبخانه خواهش کردم گوسفندی برایم بخرد و ذبح کند و گوشتش را بین نیازمندان توزیع کند.

ایشان گفت: در میم هر کس گوسفند قربانی کند،باید گوشتش را بین همۀ اهالی تقسیم کند.

من گفتم: یک گوسفند که به همه نمی رسد!

گفت: این کار بر عهدۀ من و همسرم!

من از خدا خواسته این کار را به آنان محوّل کردم. 

روز بعد گوسفندی خریدم و ایشان ذبح کرد و گوشت آن را 70 و چند قسمت به تعداد خانوارهای میم تقسیم کرد.  همسرش نیز بتدریج همه را بین همۀ اهالی توزیع کرد.  

فردای آن روز قرار بود من برای همیشه روستا را ترک کنم. خوشحال بودم که در آخرین شب اقامتم در آن روستا همۀ مردم توانسته اند گوشت بخورند!

صبح وقتی با ساک های بسته از خانه بیرون آمدم با صحنه ای جالب و باورنکردنی روبه رو شدم! تمام  اهالی از زن و مرد و کودک از درِ خانۀ ما تا کنار جاده در بیرون روستا در دو طرف مسیر من صف بسته بودند تا مرا بدرقه کنند!مردم روستا به قدری ابراز محبّت و مهربانی کردند که من به  زحمت می توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم! 

هنوز هم هرگاه آن بدرقۀ گرم و مراتب حقشناسی و بزرگواری آن مردم مهربان را به یاد می آورم،نمی توانم احساس خود را کنترل کنم و نگریَم!

ولی دیری نپایید که این اشک شوق من مبدّل به اشک غم و اندوه شد. روزی که روستا را ترک می کردم اوایل شهریورماه 1347 بود. پس از چند روز وقتی من به کاشان رسیدم در خبرها اعلام  شد که زمین  لرزه ای وحشتناک جنوب خراسان را ویران و روستای میم را با خاک یکسان کرد!

********

 در تابستان 1367 دقیقاً پس از پنجاه سال توفیق یافتم با خانواده به آن روستا سفر کنم. میم به کلی ویران شده و بازماندگان سه روستای خضری و دشت بیاض و میم خانه های خود را در کنار هم ساخته بودند و آن محل تبدیل به یک شهر شده بود. وقتی با اطلاع قبلی به آن جا رسیدم،با استقبال گرم بسیار گرم و صمیمی شاگردان سابق و میانسالان جدید روبه رو شدم.

 

خورشید خاوران

خورشید خاوران

 

در تابستان سال 1338 من تازه از امتحانات نهایی کلاس ششم ابتدایی(دبستان ابن سینا) فارغ شده بودم.شعری سرودم در وصف خورشید، با همان زبان و ادبیات کودکانه خود.خیلی دوست داشتم در نشریه ای چاپ و منتشر شود.

آن روزها در کاشان روزنامه ای به نام «شفق کاشان» منتشر می شد. در این نشریه ستونی یا صفحه ای به نام «دانش آموزان ما» وجود داشت که به سرپرستی استاد علی شریف فرهنگی پیشکسوت کاشانی مدیریت می شد.

من سروده ام را برای این روزنامه فرستادم. پس از چندی دیدم که شعرم با اصلاحاتی به نام خودم در ستون دانش آموزان ما چاپ شد.

امروزه وقتی شوق زائدالوصف آن روزم را که در ذهنم مرور می کنم،به اثر تشویق آمیز چاپ و انتشار آثار نوقلمان پی می برم.بنابراین از اهالی نشر و متولّیان نشریات در هر رسانه،اعم از حقیقی یا مجازی خواهشمندم نسبت به چاپ و انتشار آثار نوجوانان نوقلم اقدام نمایند.

باشد که «فردا»ی ما را این «فرد»های امروز بهتر و روشن تر بسازند!

**************

این هم متن سروده ای که در روزنامه شفق کاشان چاپ شد:

(از بیان کودکانه و سبک ابتدایی آن پیشاپیش پوزش می خواهم.)

****************************

خورشید خاوران

 

سحر چون موکب خورشید پیدا گشت در خاور

درخشان شد چو دریای گهر بنمود بحر و بر

نمایان گشت چون این زورق اندر مشرق عالم

ز نورش شد منوّر کوهسار و دشت سرتاسر

تو گویی شد جهان زرّین طلایی چون گل زردی

چنان آراست اندر گُلسِتان گل ها به صد زیور

نسیم صبح چون باد صبا از روی گل بگذشت

وزید از باغ و بستان بر فلک با عنبر و اذفر(پُربو،بسیار بویا)

نوای بلبلان از سر گرفت و نغمه مرغان

به پرواز اندر آوردند سوی گلسِتان از سر

تو گویی آسمان دریاست از آبی و بر رویش

به گردان است این زورق چو مرغان می زند پرپر

بتابید و چو مینا گشت و گردان گشت بر گردون

به یک ساعت منوّر کرد دور گنبد اخضر

چو آهنگ میانروز از سر گلدسته ها آمد

ز مشرق سوی مغرب شد به امر خالق داور

چو شد بر عرصه اسما گهر بارید و نار افروخت

جهان را چون گل سرخی نمود از لاله و گوهر

همی رفت از بَرِ گردون و سوی مغرب اندر شد

گهی تابان و گه مخفی به زیر ابر در منظر

چو شد مخفی به زیر کوه ،شد عالم چنان تاریک

که گویی کوه ناپیدا و عالم گشت چون چنبر

پدید آورد اندر آسمان بس اختران روشن

تو گفتی سر برآورده است خورشید جهان از سر

چه خوش گفتی«شفیعی» وصف خورشید جهان آرا

که شعرت هست خوش تر از عبیر و شهر و هم شکر

 

تابستان 1338
 

نقش تشویق در پیشرفت درسی

نقش تشویق در پیشرفت درسی

به یاد دارم در کلاس دوم بودم ،روزی معلم ما به علت غیبت معلم کلاس پنجم برای تدریس به آن کلاس رفته بود و ما بدون معلم در کلاس خود نشسته بودیم. یکی از دانش آموزان کلاس پنجم به کلاس ما آمد و از قول معلمان مرا فراخواند. من به همراه او به کلاس پنجم رفتم. دیدم معلم ما عددی بزرگ و 9 رقمی روی تخته سیاه نوشته و ظاهرا هیچ یک از بچه های کلاس پنجم نمی توانسته اند آن را بخوانند.
معلمان به محض دیدن من، از من خواست آن عدد را بخوانم .
من فورا گچ را به دست گرفتم و همه عدد ها را سه قم، سه رقم به نام یکان و دهگان و صدگان جدا کرده ،سپس کل عدد را خواندم.معلم ما از همه بچه ها خواست با کف زدن خود مرا تشویق کنند.
من الان این خاطره ریاضی را بیان کردم تا این نظریه برخی معلمان را رد کنم که بر این پندارند که اگر دانش آموزان کتاب های غیردرسی بخوانند ،از درس خود عقب می مانند!!

تابلوی سرنوشت آفرین

 

تابلوی سرنوشت آفرین

یک هفته از اول مهرماه می گذشت. مدارس باز شده بود. من پس از فراغت از تحصیل شش ساله ابتدایی به علت تنگدستی خانواده مثل خواهران و برادرانم نمی توانستیم بیشتر از این به تحصیل ادامه دهم؛ بنابراین باید هر روز صبح زود از خانه مان در محلّۀ درب یلان تا بازارچۀ پنجه شاه می آمدم و در دکانداری به پدر کمک می کردم.

همشاگردی هایم هر روز سرِ راه دبیرستان از برابر دکان پدرم می گذشتند و من با بغض فروخورده و با نگاه حسرت به آنان نگاه می کردم.

من بیشتر ساعات فراغت را در دکان پدر کتاب می خواندم و گاهی نقّاشی می کشیدم . یاد دارم یک نقّاشی رنگی از صحن و بارگاه حضرت امام رضا(ع)کشیده و در دکان پدر نصب کرده بودم.

روزی یکی از مشتریان به نام آقای سید محمود طباطبایی در موقع خرید از پدرم نگاهش به این تابلو خورد. از پدرم پرسید: 

این نقّاشی را چه کسی کشیده است؟

پدرم در حالی که مرا نشان می داد،گفت: علی رضا!

ایشان رو به من کرد و پرسید:کلاس چندم هستی؟

گفتم: پارسال کلاس ششم بودم! ولی امسال دیگر مدرسه نمی روم.

ایشان رو به پدرم کرد و با شگفتی گفت: 

آخه چرا بچّۀ به این خوش استعدادی را از ادامۀ تحصیل باز داشته ای؟

پدرم چون خیلی از این حرف های تکراری را شنیده بود، با بی خیالی و کم حوصلگی گفت:

دلت خوش است! من در سیرکردن شکم این ها مانده ام! حالا شما می گویی با این هزینه های سنگین دبیرستان او را به دبیرستان بفرستم؟ برو دنبالت کارت!

ولی آن سیّد سمج، باپشتکار ول کن قضیّه نبود. هر چه از پدرم متلک شنید، بیشتر اصرار ورزید. در نهایت به پدرم گفت:

بر فرض از عهدۀ هزینه های تحصیلش برنمی آیی. احتمالاً برخی ادارات مثل فرمانداری و شهرداری بودجه هایی برای کمک به این گونه موارد دارند.

پدر پاسخ داد: من کسی نیستم که دست گدایی به سوی ادارات دراز کنم.

ایشان گفت: من خودم فردا صبح او را به فرمانداری می برم و اقدام می کنم.

صبح روز بعد من همراه ایشان به فرمانداری کاشان که در آن زمان در طبقۀ دوم شهرداری بود،رفتم. ظاهراً فرد مورد نظر ایشان نبود، لذا ضمن معرفی من به یکی دیگر به من گفت این جا بنشین تا فلانی بیاید و اقدام کند .

من تا ظهر آن جا نشستم. هیچ کس هیچ اعتنایی به من نکرد. من هم خجالتی و کم رو نمی دانستم چه بکنم . ناگزیر برخاستم و دست از پا درازتر به دکان پدرم برگشتم.

پدرم از این وضع خیلی عصبانی شد .عصر که آقای طباطبایی از اداره اش به خانه برمی گشت،محلّ عبورش بازارچۀ پنجه شاه بود و از درِ دکان ما می گذشت. وقتی مرا دید،پرسید: چه کردی؟ حل شد؟

من ماجرا را برایش توضیح دادم و پدرم با تندی به او گفت: 

دیدی آبروی ما را بردی و هیچ کاری هم نکردی؟

ایشان باز با سماجت گفت: کار را پیگیری می کنم. 

بالاخره و با اصرار ایشان روز بعد من ترک دوچرخۀ پدر نشستم و با هم به فرمانداری رفتیم. فرمانداری نامه ای داد به ادارۀ فرهنگ کاشان. ادارۀ فرهنگ هم نامه ای دادند به دبیرستان محمودیه و از مدیر دبیرستان آقای لسان خواستند که مرا ثبت نام کند و شهریه آن را که حدود 80 تومان می شد،از پدرم به طور قسطی بگیرند.

روز بعد که حدود ده روز از مهرماه می گذشت ،من به دبیرستان محمودیه رفتم. ولی نه تنها آن سال ،که حتّی بسیاری از سال های تحصیل من پولی برای خرید کتاب های درسی و نوشت افزار نداشتم. بنابراین در کلاس از روی کتاب همشاگردی ها می خواندم و گاهی هم که آقای ابراهیم هاشمی- یکی از دبیران دبیرستان- کتاب کهنه ای از سال های پیش پیدا می کرد، به من می داد.

 تهیّۀ نوشت افزار من هم ماجرایی شنیدنی دارد! آن روزها ادارۀ ثبت اسناد، آگهی های حصرِ وراثت را روی نشریاتی کاهی منتشر می کردند. کاغذ آن ها به قدری نامرغوب بود که آگهی ها را بر یک طرف کاغذ چاپ می کردند و طرف دیگر کاغذ سفید بود.ادارۀ ثبت اسناد دسته دسته این نشریات را به کارمندان می داد تا توزیع کنند. آن ها گاهی دسته ای از این نشریات را به پدرم می دادند تا پدرم در موقع فروش حلوا ارده ،آن را روی این کاغذها بگذارد و به مشتری بدهد.

من این نشریات را می گرفتم و از وسط نصف می کردم و وسط آن ها با نخ و جوالدوز می دوختم و به صورت دفتر درمی آوردم و مشق ها و درس های نوشتنی خود را روی طرف سفید کاغذ می نوشتم!

 

خاطره ها و مخاطره ها درباره آوپ گلپایگان

خاطره ها و مخاطره ها درباره آوپ گلپایگان

خاطره نخست

ماجرای انتصاب

من پس از یک دوره چهارساله ماموریت از آموزش و پرورش به در وزارت کشور به حکم ضرورت مدیریت در اوایل انقلاب،با شور و عشق معلمی ،کلاس را بر میز ترجیح دادم و تصمیم داشتم که به هیچ وجه و با هیچ بهانه کلاس را رها نکنم.

در اوایل مهرماه 1364 آقای محمد کتابچی فرماندار وقت اردستان پیامی از آقای دکتر نعمت الله ابطحی مدیرکل آموزش و پرورش استان اصفهان برایم آورد که مرا به دفتر خود دعوت کرده بود.

ادامه نوشته

علی رضای بی عُرضه!!

 علی رضای بی عُرضه!!

 

 «من نمی دونم این علی رضای بی عُرضه چطور نون به زن و بچه خواهد داد!!» 

این سخن ارزیابی مرحوم پدر از من در دوران کودکی و نوجوانی بود. البتّه شاید شما هم بر این باور باشید که:

«هیچ کس بهتر از پدر ،فرزند خود را نمی شناسد»!

من فکر می کنم با این صغری و کبرای فوق شما می توانید توان و استعداد مرا کاملا ارزیابی کنید! 

مرحوم پدر در گذر پنجه شاه کاشان مغازه ای داشت که از اوایل عمر تا آخرین لحظۀ زندگی 77ساله یعنی بیش از نیم قرن همان جا کاسبی می کرد. من در دوران پیش از دبستان تا دبیرستان و حتّی بعد از آن به جز ساعات تحصیل و تدریس، در دکانداری به پدر کمک می کردم.  

من چون ناگزیر باید از صبح زود تا حدود ساعت 9-10 شب در دکان پدر باشم، هیچ سرگرمی جز مطالعۀ کتاب نداشتم.بنابراین بیشتر در کنار گذر می نشستم و کتاب می خواندم. گاه به قدری سرگرم مطالعه بودم که بچه ای با سوء استفاده از غفلت من چیزی از مغازه می ربود . پدر وقتی این را می فهمید،این سخن همیشگی را تکرار می کرد که: 

«من نمی دونم این علی رضای بی عُرضه چطور نون به زن و بچه خواهد داد!!» 

یعنی این علی رضا که عُرضۀ دکانداری ندارد،چطور خواهد توانست هزینۀ زندگی خانواده را تامین کند!

یاد خاطرۀ جالبی افتادم. آن روزها کلِّ فروش یک روز دکان پدر بین 30 تا 50 تومان (300 تا 500 ریال) بود. یکی از فنون دکانداری در آن روزها داشتن مقداری پول خُرد بود،که اگر مشتری اسکناس درشت داد،دکاندار بتواند بقیّۀ پول او را به او بپردازد. پدر سعی می کرد به منِ بی عُرضه بفهماند که پول های خُرد دخل را حتّی الامکان حفظ کنم. وقتی یک نفر از منِ دکاندار می پرسید: آیا بیست تومان پول خُرد دارید؟

من یا باید به دروغ پاسخ منفی بدهم و یا این که اسکناسش را با پول خُرد عوض کنم. 

روزی حدود غروب یک نفر از من پرسید بیست تومان پول خُرد داری؟ و من که نمی توانستم دروغ بگویم همۀ پول های خُرد دخل را به او دادم و به قدری سرگرم شمردن سکّه های یک ریالی و دو ریالی شدم که فراموش کردم اسکناس بیست تومانی را از او بگیرم!

وقتی پدر آمد و با دخل خالی روبه رو شد،حالا شما مجسّم کنید که با این علی رضای بی عُرضه چه کند که همۀ فروش از صبح تا غروب پدر را به مشتری داده و اسکناس را از او نگرفته است!!

هنوز هم وقتی تنها می شوم که می خواهم توان خود را ارزیابی کنم،به یاد تکیه کلام تکراری پدر می افتم! حالا هر وقت در خانه از من می خواهند که بروم از سنگکی نان بگیرم،با همین سخن پدر،تنبلی خود را توجیه می کنم!!

شاید اگر قرار بود من از راه دکانداری در این روزگار هزینۀ زندگی خانواده را تامین کنم،همین ارزیابی پدر بهترین توصیف از توانمندی های من بود.  

من هر وقت دربارۀ توانمندی های کاذب خود دچار غرور می شوم، گفتۀ آن مرحوم را صادق ترین ارزیابی از خود می یابم!

آری ،من اینم!یعنی کسی که از زیر صفر شروع کردم تا بستر کویر ذهن خویش را شیار زنم و از آن گلستانی بسازم! هنر من تنها این بوده و هست که در این کویر ستَروَن هر بذر مفیدی را برویانم و همۀ تلاش و امیدم این است که از کوه مشکلات بشر ،گره ای کور را بگشایم و گریوه ای دور را بپیمایم! 

این آرزویی که داشته ام و این بذری است که کاشته ام! 

اکنون این شمایید که می توانید این «خودباوری» را «داوری» کنید!

 

 

آموزش عملی صداقت

 آموزش عملی صداقت

چند سال پبش در نشستی خانوادگی که حدود 10-12 نفر از بستگان ما حضور داشتند،بین دکتر سید میثم پسرم با یکی از بستگان بحثی جدلی مطرح شد. میثم در حال توضیح گفت:

والله من در خانواده ای بزرگ شده ام که تا کنون یک دروغ نشنیده ام!

من خدا را شکر کردم که با لطف خدا توانسته ایم صداقت را عملاً به فرزندانمان بیاموزیم.

#شفیعی_مطهر

دفاع از حق معلم تا مرز برکناری!

 

بهای سنگین دفاع از حق معلم !

من زمانی به عنوان مدیر کل آموزش و پرورش یکی از استان ها در خدمت مردم شریف آن استان بودم. در آن سال عروس یکی از شخصیت های بزرگ و متنفّذ از مرکز تربیت معلم فارغ التّحصیل شد و به استخدام یکی از نواحی آموزش و پرورش استان درآمد. توزیع معلمان بین مدارس شهر و روستا دستورالعمل دقیق و عادلانه ای دارد. هر معلم امتیازاتی دارد که توسّط ادارۀ آموزش و پرورش اعلام می شود و هر معلم میزان امتیازات خود و سایر همکاران خود را می داند .تعیین محل خدمت هر معلم  از بالاترین امتیاز آغاز می شود و خود به ترتیب محل خدمت خود را تعیین می کنند.

عروس خانم آن شخصیت موصوف با توجه به کمی امتیاز به خاطر نخستین سال خدمت ناگزیر می شود برای تدریس به یکی از روستاهای دور برود.

پس از تعیین قانونی محل خدمت همۀ معلمان، روزی همسر این خانم معلم (یعنی فرزند آن شخصیت) به دفتر من آمد و از من خواست تا دستور دهم همسر ایشان به یکی از مدارس شهر در نزدیکی منزلشان منتقل شود. من در پاسخ ایشان گفتم:

من از شما و ابوی بزرگوارتان انتظار داشتم که اگر از روسای آموزش و پرورش ما تخلّفی سرزد، برای شکایت از آنان به این جا تشریف بیاورید. الان که رئیس ناحیه عین قانون عمل کرده و بین همسر شما و دیگر همکاران فرهنگی هیچ تبعیضی قائل نشده،من چگونه قانون عادلانه را زیرپا گذارم و بین هزاران معلم که به عدالت ما اعتمادکرده اند،خیانت کنم و با تبعیض بین معلمان  خشم الهی را برای خود بخرم؟!

ایشان که چنین برخوردی را از من انتظار نداشتند،باز بر خواسته خود اصرار ورزید و گاه با وعده و گاهی با وعید کوشید تا مرا وادار به  انجام خواسته اش کند. ولی من با کمال قاطعیّت از قانون حق دفاع کردم و تسلیم خواسته او نشدم.

سرانجام با قهر و ناراحتی دفتر مرا ترک کرد.

روز بعد پدر ایشان زنگ زدند و پس از حال و احوال، مسئله لزوم انتقال عروس خودشان را به شهر مطرح کردند. من هم همان پاسخ های پیشین را خدمت ایشان ارائه دادم. سرانجام ایشان با کمی تندی گفتند:

آخر پسر و عروس من بیت مرا اداره می کنند. عروس من که نمی تواند به روستا برود.

من پاسخ دادم : ببخشید حاج آقا! من متولّی بیت حضرت عالی نیستم. من مسئول تامین معلّم برای فرزندان مردم هستم!

ایشان گفتند: اگر این طور است،من عروسم را در خانه نگه می دارم و از کارش استعفا می دهد.

گفتم: اتّفاقاً ما معلّم رزرو بسیار داریم.  بلافاصله نفر بعدی را به جای ایشان استخدام و جایگزین می کنیم!

من خدا را شاهد می گیرم در آن لحظه  یقین داشتم که ایشان تا بدان اندازه نفوذ دارند که با یک تلفن حتی وزیر ما را هم می تواند جابه جا کنند تا چه رسد به من که جز خدا هیچ پناهی نداشته و ندارم!

البته پس از آن هزینۀ سنگینی پرداختم  و با برکناری تحقیرآمیز، تاوان این قانونگرایی را پرداختم!

اکنون نیز پس از سال ها ذرّه ای این کار خود پشیمان نیستم. گر چه تقریباً هیچ یک از آن معلمان نمی دانند که من در دفاع از حقوقشان چه هزینۀ سنگینی متحمّل شدم،ولی خوشحالم خدایی این را می داند که نیازی به من ندارد!

همین رضای الهی برای من کافی است! 

 

سوء استفاده از مظلومیت من!

 

سوء استفاده از مظلومیت من!

در سال 1367 من برای اعزام به خارج انتخاب شده بودم. وزیر وقت جناب آقای دکتر اکرمی مرا به عنوان مدیرکل آموزش و پرورش استان کهکیلویه و بویر احمد منصوب کردند با قول این که سهم اعزام به خارج من محفوظ باشد. 

وقتی وزیر عوض شد،برای اعزام به خارج معلمان شرط امتحان کتبی و مصاحبه شفاهی مطرح کردند. به وزیر جدید گفتم قرار بوده من سال گذشته اعزام شوم. سهم من محفوظ است یا باز در امتحان شرکت کنم؟

ایشان گفتند: حالا شرکت کنید تا ببینیم چه می شود.

من در امتحان کتبی و مصاحبه شرکت کردم و هر دو را با رتبه عالی قبول شدم. در شهریور 1368 نزد وزیر رفتم و تقاضای استعفا برای آماده شدن برای اعزام به خارج کردم. ایشان با شرط این که هر کشوری رفتم سرپرستی مدارس آن کشور را بپذیرم،استعفای مرا پذیرفت. قرار بود من به کویت بروم. وزیر به من پیشنهاد کرد در وزارتخانه باشم (مثلا با عنوان مشاور) تا ویزای من بیاید. ولی من می دانستم صدور ویزای کویت بیش از یک سال طول می کشد.بنابراین خواهش کردم اجازه بدهند در این مدت در کاشان تدریس کنم.ایشان برای عدم سوء تفاهم گفتند خودتان کتباً تقاضا کنید. من طی نامه ای درخواستم را نوشتم و دادم و بلافاصله عازم کاشان شدم.

رئیس وقت آموزش و پرورش کاشان آقای خصّاف بودند. به ایشان مراجعه و برای تدریس در دبیرستان ها اعلام آمادگی کردم. ایشان و آموزش اداره به رسم رفاقت پرسیدند : در کدام دبیرستان تمایل دارید تدریس کنید؟

گفتم : هر کجا و هر درس و کلاسی که شما نیاز دارید؟

ناگزیر ابلاغ مرا برای چند دبیرستان دخترانه صادر کردند.

روسای دبیرستان ها به خاطر احترام هر یک پرسیدند: برای شما چه درس هایی در چه کلاس هایی بگذاریم؟

پاسخ دادم: هر درسی در هر کلاسی که مورد نیاز هست ! 

من می دانستم هر دبیری هر درسی را و هر کلاسی را و هر روزی از هفته را نمی پذیرد و برای همه این ها شرط می گذارد،ولی من بدون قید و شرط هر درس و هر کلاس و هر روزی از هفته را که پیشنهاد کردند،پذیرفتم.

جالب است وقتی برنامه را دریافت کردم دیدم هر شش روز هفته با ساعت های پراکنده و درس های مختلف از فلسفه و منطق گرفته تا عروض و قافیه و قرآن و...خلاصه هر درس و کلاسی را که هیچ دبیری قبول نکرده بود برای من منظور کرده بودند! ضمناً حتّی یک ساعت کلاس چهارم(سال آخر دبیرستان که تا عید بیشتر کلاس ندارند،) برای من نگذاشته بودند!

من بدون کوچک ترین اعتراض همه را پذیرفتم و تا آخر سال کوشیدم با بهترین صورت وظایف تدریس خود را انجام دهم.

وقتی آخر سال تحصیلی فرارسید و امتحانات یایان یافت، به یکی از دفترداران که برایم برنامه نوشته بود،گفتم:

حال که سال تحصیلی با خیر و خوبی به پایان رسیده لطف به چند پرسش من پاسخ بدهید.اولاً چرا برای من حتی یک ساعت از دروس کلاس چهارم نگذاشتید؟

با خنده و کمی شرمندگی گفت: چون احساس کردیم شما سال ها رئیس اداره و مدیر کل بودید، احتمالاً آمادگی ندریس در کلاس چهارم ندارید!

گفتم: بسیار خوب! این این طور است چرا هر درس دشواری که هیچ دبیری زیر بار آن نمی رود،برای من منظور کردید؟اگر کم سواد بودم چرا دروش سخت به من دادید؟ و اگر باسواد بودم،چرا کلاس چهارم ندادید؟

این جا بود که بنده خدا جوابی نداشت جز اقرار به سوء استفاده از مظلومیت و سکوت من !!

 

از برگزاري نخستين دوره انتخابات تا دیدار با شهید بهشتی

از برگزاري نخستين دوره انتخابات تا دیدار با شهید بهشتی

 نخستين مرحله انتخابات دو مرحله اي مجلس شوراي اسلامي پس از پيروزي انقلاب در تاريخ جمعه ۲۴ اسفندماه ۱۳۵۸ برگزار شد. من در آن زمان بخشدار قمصر بودم. بخش قمصر كاشان با شهرستان نطنز روي هم يك نماينده در مجلس داشتند و دارند. در آن زمان اين حوزه انتخاباتي ۱۳ كانديدا داشت.از جمله كانديداهاي معروف آن دوره آقاي مهندس سیّد احمد كاشاني(فرزند آیت الله کاشانی)،آقاي موسي سيف اميرحسيني و خانم منيره گرجي بودند.

  حدود يك هفته مانده به برگزاري انخابات روزي آقاي حسين انواري (که تا چندی پیش سرپرست كميته امداد امام خميني كشور بودند) فرماندار وقت كاشان به من تلفن زدند و گفتند: 

فوراً بخشداري را تعطيل كنيد و به اتّفاق كارمندان خود به پاسگاه ژاندارمري قمصر بياييد.

من همين كار را كردم. پس از لحظاتي آقاي انواري و آقاي موسي سيف امير حسيني به اتّفاق حدود ۱۵ نفر از قمصري ها به پاسگاه ژاندارمري قمصر آمدند. وقتي همه در اتاقي نشستيم، آقاي فرماندار از همه حاضران خواستند تا مشاهدات خود را درباره ادّعاي آقاي موسي سيف اميرحسيني بيان كنند و به رئيس پاسگاه هم دستور دادند اظهارات ايشان را به عنوان شهود ثبت و صورت جلسه كنند.

 ادّعاي آقاي امير حسيني اين بود كه من(بخشدار قمصر) با نصب بلندگو روي ماشين بخشداري به نفع خانم گرجي تبليغ انتخاباتي كرده ام. 

  شاهدان هر يك چيزهایي متفاوت گفتند. 

مثلاً يكي گفت: من صداي بلندگو را شنيدم ، ولي از روي ماشين بخشداري نبود. ديگري گفت: من ماشين بخشداري را ديدم، اما بلندگو روي آن نبود و تبليغي نمي كرد. سومي گفت: ... 

خلاصه هيچ كس ادّعا و اتّهام آقاي امير حسيني عليه مرا تاييد نكرد.

  در اينجا آقاي امير حسيني خشمگینانه از جاي برخاستند و گفتند: 

اين، تحقيقات نيست! تهديدات است. در اين جلسه همه از بخشدار مي ترسند؛ بنابراين حقيقت را بيان نمي كنند.

 اين را گفت و جلسه را ترك كرد.

پس از اثبات حقيقت، آقاي انواري از رئيس پاسگاه خواستند مراتب را صورت جلسه كرده ،به امضاي حاضران برسانند.

سپس روي به من كردند و گفتند: 

شما به سر كار خود برويد و با قاطعيّت وظايف خود از جمله مراحل انتخابات را انجام دهيد.

 پس از اين جريانات تازه فهميدم ماجرا از چه قرار بوده است. آقاي موسي سيف امير حسيني براي ورود به مجلس برنامه هايي مفصّل تدارك ديده بودند. ايشان قبل از ورود به كاشان ضمن مراجعه به معاون وقت وزارت كشور ، از آنان خواسته بودند كه آقاي ص.م را مستقيماً از تهران به عنوان بخشدار قمصر منصوب كنند. معاون وزير گفته بودند: 

تا آنجا كه من مي دانم قمصر، بخشدار دارد. 

با اين وجود آقاي ص.م را به عنوان بخشدار به فرمانداري معرفي كرده بودند. بر حسب شنيده ها آقاي امير حسيني سپس با اخذ تاييد نامه اي از آيت الله انواري (ابوي آقاي حسين انواري) به ديدار فرماندار كاشان مي روند و ضمن ارائۀ نامه ابوي ، از ايشان مي خواهند آقاي ص.م را به عنوان بخشدار قمصر منصوب كنند. 

آقاي انواري در پاسخ مي گويند: قمصر ، بخشدار دارد، اگر آقاي ص .م  مي خواهند بخشدار شوند، به آران بروند؛ چون آنجا بخشدار ندارد. 

آقاي امير حسيني مي گويند: بخشدار قمصر صلاحيّت برگزاري انتخابات را ندارند؛ زيرا با نصب بلندگو روي ماشين بخشداري به نفع يكي از كانديداها تبليغ كرده اند.

 به دنبال اين ادّعا و ايراد اتّهام بود كه آقاي انواري با اين كه تازه به كاشان آمده بودند و مرا چندان نمي شناختند، با توجه به درايت و پختگي خود انجام اين پيشنهاد را موكول به تحقيق درباره ادّعاي ايشان مي كند. ...كه در تحقيق عكس ادّعاي آقاي امير حسيني ثابت شد.

  متعاقب اين رويداد آقاي ص.م به كار قبلي خود برگشت و بخشدارشدن او منتفي شد.

 دو روز مانده به انتخابات روزي برادرم به من تلفن زد كه امروز آقاي امير حسيني و چند نفر از دوستان و آشنايان من بناست مرا با خود به دفتر كار تو بياورند تا از تو بخواهيم با امير حسيني آشتي كني. من چون با آنان رودربايستي دارم، همراه آنان مي آيم، تو خود هر چه صلاح مي داني، عمل كن.

 پس از ساعتي آقاي امير حسيني به اتّفاق چند نفر از جمله برادرم و آقايان خليل اديبي، سياهكار و... به دفتر كار من در بخشداري قمصر آمدند. من پس از عرض خوش آمد ، خواستم تا كار خود را بفرمايند. 

آقاي سياهكار گفتند: ما مي خواهيم شما همه كارمندان و مجريان انتخابات را به دفتر خود احضار كنيد و در حضور ايشان بگوييد كه با آقاي اميرحسيني اختلافي نداريد و به ايشان راي مي دهيد!

 من در پاسخ گفتم: 

من اوّلاً، حتي به همسر و خانواده خودم هم نمي گويم به چه كسي راي بدهند،

 ثانياً ،من با آقاي امير حسيني اختلافي ندارم. ايشان به من اتّهامي وارد كرده اند. حال اگر واهي بودن آن را درك كرده اند، از من پوزش بخواهند. من با ايشان هيچ كينه و دشمني و اختلافي ندارم.

 ثالثاً، اگر شما و ايشان فكر مي كنيد ايراد اين اتّهام باعث مي شود كه من در انتخابات عليه ايشان اقدامي كنم، به اين كلام الله مجيد( به قرآن روي ميزم اشاره كردم) قسم مي خورم كه تا آنجا كه بتوانم نمي گذارم حتّي يك راي له يا عليه هيچ يك از كانديداها جا به جا شود. 

سپس اضافه كردم:

 من سال ها عليه ظلم و ستم در زمان رژيم شاه و پيروزي انقلاب مبارزه كرده ام؛ اما اكنون چون در جايگاه امين مردم نشسته ام؛ بنابراين اگر اين مردم به شاه هم راي بدهند، من راي شاه را به نام خميني نمي خوانم!

  آقاي امير حسيني وقتي اين برخورد قاطع را ديدند، ضمن اهانت هايي به برخي از سران نظام از جمله دکتر بهشتی، جلسه را ترك كردند.

  در تاريخ ۲۴/۱۲/۱۳۵۸ مرحلۀ اول انتخابات برگزار شد. پس از شمارش آراء ،آقاي مهندس احمد كاشاني و خانم منيره گرجي به دور دوم راه يافتند. متعاقب اعلام اين نتايج اعمال نفوذها آغاز شد. همياري ۱۱ كانديداي شكست خورده و قدرت بالاي آقاي امير حسيني در دفتر هماهنگي بني صدر كار را به جايي رساند كه فرماندار نطنز و همه اعضاي هيئت نظارت و اجرايي نطنز به بطلان انتخابات راي دادند.

 من چون يقين داشتم كه انتخابات حدِّ اقل در بخش قمصر به سلامت برگزار شده است، با تمام قدرت از صحّت آن دفاع كردم. 

 پس از كش و قوس هايي و آمد و رفت هاي بازرساني از وزارت كشور،سرانجام هيئتي متشكّل از چند حقوق دان با شركت نمايندگاني از دفتر هماهنگي بني صدر و وزارت كشور به فرمانداري نطنز آمدند. از من و هيئت اجرايي و نظارت قمصر و نيز  نمايندگان همه كانديداها هم دعوت كردند تا در جلسه اي در فرمانداري نطنز  شركت كنيم. من با مدارك لازم و تعدادي از اعضاي هيئت هاي اجرايي و نظارت قمصر در آن جلسه شركت كردم . جالب اين كه نمايندگان تقريباً همه كانديداهاي شكست خورده آمده بودند، اما دو كاندیداي پيروز آقاي مهندس كاشاني و خانم گرجي نه خود آمده و نه كسي را فرستاده بودند.

  آن روز بحث از ساعت ۱۶تا ساعت ۲۴ نيمه شب طول كشيد. همه حاضران و حتّي هيئت اعزامي همه بر بطلان انتخابات تاكيد مي ورزيدند، تنها من و مسئولان قمصر از صحّت انتخابات دفاع مي كرديم. سرانجام من از رئيس هيئت اعزامي خواستم علّت قانوني ابطال انتخابات را بفرمايند. ايشان بندي از يك ماده قانون انتخابات را مطرح كردند و يكي از اقدامات ما را مغاير آن بند دانستند. من پس از مطالعه آن ماده و بند،گفتم:

  من نه قاضي هستم و نه حقوق دان ، من يك معلّم هستم؛ اما آن قدر شهامت دارم كه زير اين بند مي نويسم كه اقدام ما با مفادِّ اين ماده و بند هيچ مغايرتي ندارد. اگر هر يك از شما حقوق دانان شهامت داريد، عكس آن را بنويسيد؛ سپس آن را به حضور ساير حقوق دان هاي كشور عرضه كنيم؛ تا ببينيم كدام يك درست مي گوييم؟!

 پس از اين سخن جلسه در سكوتي معني دار فرو رفت.

 بالاخره گفتند : فردا  اين بحث را در بخشداري قمصر  پي مي گيريم.

 روز بعد به بخشداري قمصر آمدند و پس از ساعت ها بحث، نمايده وزير كشور دست مرا گرفت و به اتّفاق از جلسه بيرون آمديم. ايشان به من گفت: 

شما از ديروز تا كنون چندين بار تكرار مي كنيد كه از پشت ميز مدرسه آمده ايد و حقوق نمي دانيد! اما نمي دانيد همين يك جملۀ شما همه را خلع سلاح كرده است و چاره اي جز تاييد نظر شما ندارند.

  در نتيجه هيئت اعزامي از سوي دفتر رياست جمهوري نيز ناگزير صحّت انتخابات مذكور را تاييد كردند. اين تجربۀ موفّق به من آموخت كه اگر انسان با توكّل بر خدا، در هر كاري درست عمل كند، و با منطق سخن بگويد، آن كه پيروز مي شود، منطق و حقّانيّت است.

 يكي از پي آمدهاي اين موفّقيّت اصرار آقاي انواري به پذيرش معاونت فرمانداري توسّط من بود.

  البتّه آقاي اميرحسيني پس از تحمّل اين شكست غير قابل انتظار با طرح شكايتي عليه من و آقاي حسين انواري مبني بر دخالت در انتخابات عليه خود در دادگستري، مخالفت خود را با ما پي گرفت. در روز برگزاري جلسه دادگاه در تهران، آقاي انواري و من شركت كرديم؛ اما خود اميرحسيني و وكيل او به خاطر واهي بودن ادّعا اصلاً حضور نيافتند. در نتيجه حكم دادگاه به نفع ما صادر شد. 

روزی در یکی از روزنامه ها خبری خواندم مبنی بر این آقای موسی سیف امیرحسینی به عنوان معاون آقای دکتر بهشتی در دیوان عالی کشور منصوب شده است! من نه از روی کینه،بلکه از این که کسی بر صندلی معاونت آقای دکتر بهشتی تکیه می زند که در حضور من زشت ترین دشنام ها را نثار ایشان کرده است. بنابراین به اتّفاق آقای دکتر عباس هاشمی شهردار وقت قمصر و چند تن از شاهدان این رویداد به منظور دیدار با آقای دکتر بهشتی به سوی تهران حرکت کردیم.

اتّفاقاً آن روز مصادف شد با انتشار مصاحبۀ آقای حسن آیت توسّط روزنامه انقلاب اسلامی آقای دکتر بنی صدر و انتساب تهمت هایی علیه ایشان .  آن روز  آقای دکتر بهشتی به اتّفاق دیگر اعضای شورای حزب جمهوری اسلامی در دفتر حزب در سرچشمه درباره همین موضوع جلسه داشتند. 

نزدیک دفتر حزب، خودروی آقای دکتر باهنر را دیدیم .حدس زدیم به دفتر حزب می روند. لذا ایشان را تعقیب کردیم  و به دنبال ایشان تا دفتر و محلِّ جلسه رفتیم. مدیر دفتر تقاضای دیدار ما را به اطّلاع آقای دکتر بهشتی رساندند. ایشان پیام دادند صبر کنید تا جلسه تمام شود. ما ناگزیر تا پایان جلسه در دفتر نشستیم. در اواخر جلسه آقای زواره ای آمد تا حرف های ما را بشنود. وقتی خبر انتصاب امیرحسینی را به سمت معاونت آقای دکتر بهشتی شنید،فوراً با کمال تعجّب به داخل اتاق رفت و به آتّفاق آقای دکتر بهشتی آمدند.

ایشان با کمال خوش رویی با همۀ ما روبوسی کردند و خوش آمد گفتند. من وقتی خبر شنیده را و نیز توهین آقای امیرحسینی به سران نظام از جمله خود ایشان را گفتم،ایشان گفتند:

اوّلاً او نه تنها به سمت معاونت من تعیین نشده ،بلکه  دیوان عالی کشور 16 شعبه دارد. او سرپرست معاونت یکی از شعبه ها شده.

ثانیاً توهین به من جرم نیست که بخواهم تلافی و مجازات کنم.ولی توهین به شخصیّت های محترم نظام جرم است. شما مدارک را برای من بفرستید تا اقدام کنم.

ما پس از تشکر و خداحافظی برگشتیم و من چند روز بعد صورت جلسه و شواهد را مکتوب خدمت ایشان فرستادم ،که متاسّفانه با رویداد تلخ انفجار دفتر حزب روبه رو شدیم!