بدرقه ای به یادماندنی!

در سال های 1346 و 47 در مدرسۀ روستایی به نام «مَیَم» که آن سال ها یکی از روستاهای بخش قائنات بود،به عنوان سپاهی دانش تدریس می کردم. میم تا مشهد حدود 300کیلومتر فاصله داشت. آن روزها ارتباطات منحصر به نامه نویسی بود. 

در خبرها اعلام شده بود که در روستاهای جنوب خراسان جاری شدن سیل موجب تخریب و تلفاتی شده است. پس از دو روز دو تلگراف توسّط پستچی به دستم رسید که فهمیدم پدر و مادر نگران سلامت من شده اند و منتظر خبر سلامت هستند. داشتم آماده می شدم که روز بعد به روستای خضری در سه کیلومتری مَیم بروم و به تلگراف ها پاسخ  دهم. 

صبح زود روز بعد زنگ درِ خانه ما به صدا درآمد. وقتی در را بازکردم ،با قیافۀ گریان و رنگ پریده پدر و مادر خود روبه رو شدم. با توجّه به این که پدر و مادر من دو هفته قبل به میم آمده بودند،آمدن مجدّد آنان برایم خیلی شگفت آور بود. وقتی داخل خانه آمدند تازه فهمیدم خانواده من در کاشان پس از شنیدن خبر سیل به شدّت نگران می شوند و سعی می کنند با ارسال سه تلگراف پی در پی از حال من جویا شوند که من تازه روز قبل دو از آن ها را دریافت کرده بودم. 

بعداً مادرم برایم تعریف کرد که نذر کرده اگر بار دیگر مرا زنده ببیند،یک گوسفند در راه خدا قربانی و گوشتش را بین نیازمندان توزیع کند. 

در میم قصّابی نبود و تا وقتی که گوسفندی در معرض تلف شدن قرار نمی گرفت،گوسفندی ذبح نمی کردند،لذا مردم ماه تا ماه گوشت نمی خوردند. با توجّه به این مسئله  من از مادر خواهش کردم اجرای این نذر را به من وابگذارد تا من در همین جا انجام دهم. زیرا مردم اینجا به خوردن گوشت نذری محتاج ترند تا بستگان ما در کاشان. مادر پذیرفت.

پس از برگشتن آنان به کاشان که  مصادف با آخرین روزهای خدمت من در آن جا بود،از صاحبخانه خواهش کردم گوسفندی برایم بخرد و ذبح کند و گوشتش را بین نیازمندان توزیع کند.

ایشان گفت: در میم هر کس گوسفند قربانی کند،باید گوشتش را بین همۀ اهالی تقسیم کند.

من گفتم: یک گوسفند که به همه نمی رسد!

گفت: این کار بر عهدۀ من و همسرم!

من از خدا خواسته این کار را به آنان محوّل کردم. 

روز بعد گوسفندی خریدم و ایشان ذبح کرد و گوشت آن را 70 و چند قسمت به تعداد خانوارهای میم تقسیم کرد.  همسرش نیز بتدریج همه را بین همۀ اهالی توزیع کرد.  

فردای آن روز قرار بود من برای همیشه روستا را ترک کنم. خوشحال بودم که در آخرین شب اقامتم در آن روستا همۀ مردم توانسته اند گوشت بخورند!

صبح وقتی با ساک های بسته از خانه بیرون آمدم با صحنه ای جالب و باورنکردنی روبه رو شدم! تمام  اهالی از زن و مرد و کودک از درِ خانۀ ما تا کنار جاده در بیرون روستا در دو طرف مسیر من صف بسته بودند تا مرا بدرقه کنند!مردم روستا به قدری ابراز محبّت و مهربانی کردند که من به  زحمت می توانستم جلوی اشک هایم را بگیرم! 

هنوز هم هرگاه آن بدرقۀ گرم و مراتب حقشناسی و بزرگواری آن مردم مهربان را به یاد می آورم،نمی توانم احساس خود را کنترل کنم و نگریَم!

ولی دیری نپایید که این اشک شوق من مبدّل به اشک غم و اندوه شد. روزی که روستا را ترک می کردم اوایل شهریورماه 1347 بود. پس از چند روز وقتی من به کاشان رسیدم در خبرها اعلام  شد که زمین  لرزه ای وحشتناک جنوب خراسان را ویران و روستای میم را با خاک یکسان کرد!

********

 در تابستان 1367 دقیقاً پس از پنجاه سال توفیق یافتم با خانواده به آن روستا سفر کنم. میم به کلی ویران شده و بازماندگان سه روستای خضری و دشت بیاض و میم خانه های خود را در کنار هم ساخته بودند و آن محل تبدیل به یک شهر شده بود. وقتی با اطلاع قبلی به آن جا رسیدم،با استقبال گرم بسیار گرم و صمیمی شاگردان سابق و میانسالان جدید روبه رو شدم.