بلای خط بازی بدتر از براندازی!  

بلای خط بازی بدتر از براندازی!

در تاریخ جمعه24 اسفندماه 1358 نخستین دوره انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزار شد. در آن دوره آقای امامی کاشانی به عنوان اولین نماینده کاشان پس از انقلاب روانه مجلس شورای اسلامی شدند. ولی پس از چندی از سوی امام به عنوان مسئول دیوان عدالت منصوب گردیدند.

ناگزیر به منظور برگزیدن نماینده جدید در کاشان قرار شد انتخابات میان دوره ای برگزار شود. من در آن زمان معاون فرمانداری کاشان بودم.

از جمله کاندیداها آقای مهندس حسین محلوجی بودند. هنگامی که ما در هیئت اجرایی و نظارت مشغول بررسی صلاحیت های کاندیداها بودیم،نامه ای محرمانه از وزارت کشور آمد که مضمون آن عضویت آقای محلوجی در سازمان مجاهدین خلق قبل از انقلاب بود. وصول این نامه برای ما شوک آور بود. بسیاری از اعضای هیئت دربارۀ تایید صلاحیت ایشان دچار تردید شدند. 

من با وجود عدم شناخت شخصی از سوابق ایشان،ردّ صلاحیت ایشان را جفا می دانستم،بنابراین گفتم:

اولا مشی و مرام مجاهدین خلق قبل و بعد از انقلاب بسیار تفاوت دارد. قبل از انقلاب بسیاری از شخصیت های بنام امروز جمهوری اسلامی یا عضو آن سازمان و یا حامی آنان بودند.بنابراین عضویت قبل از انقلاب در این سازمان به نظر من جرم نیست.

ثانیاً در این زمان موضع فعلی آقای مهندس محلوجی مهم است که خوشبختانه فعلاً هیچ گونه حمایت یا طرفداری از آنان ندارد.

لذا پیشنهاد مشخّص من این است که نه تنها صلاحیت ایشان باید تایید شود،بلکه موضوع  این نامه باید کاملاً محرمانه بماند مبادا خدای نکرده بهانه ای به دست رقبای انتخاباتی ایشان بیفتد و در آرای ایشان اثر منفی بگذارد.

خوشبختانه این پیشنهاد توسط هیئت پذیرفته و نامه بایگانی شد و از افشای مفاد آن جلوگیری کردیم تا انتخابات با کمال سلامت و با موفّقیّت ایشان پایان پذیرفت. 

یاد دارم اعتبارنامه آقای محلوجی را توسّط مرحوم آقای حائری برای ایشان فرستادم.

چندی نگذشت. پس از استقرار آقای مهندس محلوجی در مجلس در نخستین گام ،نسبت به تغییر فرماندار کاشان اقدام کردند. پس از شروع به کار فرماندار بعدی،من با توجه به علایق فرهنگی خود چندین بار از ایشان خواهش کردم اجازه دهند به آموزش و پرورش برگردم،ولی هر بار با مخالفت ایشان روبه رو شدم.

موسم حج فرارسید. من به حج مشرّف شدم. پس از بازگشت شنیدم فرمانداری کاشان طیّ نامه ای به همۀ ادارات کاشان اعلام کرده که :

به منظور زدودن خطّ نفاق و استقرار خطِّ ولایت در فرمانداری کاشان انتصابات زیر انجام شد.... 

...و بدین گونه خطّ نفاق و منافقین در عرصۀ شهرستان کاشان زدوده شد!!

 

لذت  رهایی!

 

لذّت رهایی!

دیروز به اتّفاق چند تن از دوستان برای کوهنوردی به کوه های اطراف تهران رفته بودیم. در برگشتن به گنجشگی برخوردیم که در داخل یک  کیسۀ پلاستیکی گیرافتاده بود. پرندۀ زبان بسته به سختی بال بال می زد ولی راه رهایی را نمی یافت. آقای مهندس منسوجی یکی از همراهان با پاره کردن کیسه پلاستیکی گنجشگ اسیر را آزاد کرد. سپس کیسه را طوری از هم دَرید که دیگر هیچ پرنده ای در آن گرفتار نشود. این عمل رهایی بخش همۀ دوستان را ذوق زده کرد!

واقعاً چه شیرین است رهایی و رهایی بخشی!  

به امید رهایی همۀ بی پناهان دربند قفس و بی گناهان در کمند محبس!

 

خدا یاریم کرد تا پاک بمانم!  

 خدا یاریم کرد تا ....!

 

نزدیکی های غروب یکی از روزهای اوایل تیرماه 1346 بود. آقای اسلامی راهنمای تعلیماتی مرا از فولکس خود در روستای اسدآباد نیم بلوک قائنات پیاده کرد و رفت .من سپاهی دانش دورۀ دهم بودم . آقای امینی سپاهی قبلی ظاهراً همراه کدخدا به شکار رفته بودند. من جلوی مدرسه که سرچشمۀ قنات روستا هم بود،با چمدان خود منتظر آقای امینی ایستاده بودم.  خانم های روستا برای بردن آب می آمدند و با من حال و احوال و تعارف می کردند و می رفتند.

خانم جوانی آمد و پس از سلام و احوال پرسی گفت: 

خانۀ ما همسایۀ مدرسه است. شما فعلاً بفرمایید خانۀ ما تا آقای امینی بیاید.

من ضمن تشکر گفتم: همین جا می مانم تا او بیاید.  

ایشان هر چه اصرار کرد،نپذیرفتم. پس از مدتی آقای امینی آمد و با هم به اتاق مدرسه رفتیم. مدرسه دو اتاق داشت که یکی محل استراحت سپاهی دانش بود و دیگری کلاس درس.

تا وارد مدرسه شدیم آن خانم همسایه دوباره آمد و ما را برای صرف شام دعوت کرد. ما پذیرفتیم و شب به منزل این زوج جوان رفتیم. انصافاً خوب پذیرایی کردند. 

پس از صرف شام برای استراحت به مدرسه برگشتیم. به محض رسیدن به مدرسه آقای امینی روی به من کرد و متعجّبانه به من گفت:

شما دیگر چه  جور آدمی هستید؟! چرا به این خانم توجّه نمی کردید؟ این همه برای شما چراغ سبز نشان داد. شما اصلاً نگاهش نمی کردید!

گفتم: من از شما تعجّب می کنم. ما مهمان این خانواده هستیم. چطور به خود اجازه دهیم که به ناموس آن ها خائنانه نگاه کنیم! 

گفت: پس بگذار خیالتان را راحت کنم.این زوج بچه دار نمی شوند. شما اگر می خواهید در اینجا راحت کار کنید و از زندگی لذت ببرید،باید با این خانم رفیق باشید. او برایتان غذا می پزد،لباس هایتان را می شویَد و اگر هم به مسافرت بروید و بازرس بیاید،سر او را شیره می مالد. ضمناً با کدخدای جوان هم باید رفیق باشید. او اهل حال است و...در اینجا شیخ بازی جواب نمی دهد.

 با شنیدن این حرف ها(که شاید بعضی هم بلوف بود برای تغییر ذهنیّت من) گویی کوهی بر سرم آوار می شد. من با نیّتی و ذهنیّتی پاک و مقدّس به روستا رفته بودم تا با سوادآموزی و کار فرهنگی به مردم خدمت  کنم. حالا این همکار من مرا به چه کارهایی فرامی خواند.

یک هفته ای با هم گذراندیم تا پایان خدمت ایشان فرارسید و ایشان رفتند. من تنها شدم. از همان اولین روز تنهایی برای این که از هر رویداد مشکوکی در امان باشم،تدبیری اندیشیدم. شاگردی داشتم به نام جعفر که از پدر یتیم بود و خانواده فقیری بودند. به او پیشنهاد کردم با موافقت مادرش شبانه روز پیش من و با هزینه من در مدرسه بماند. مادرش هم از این پیشنهاد با خوشحالی استقبال کرد.بنابراین تا اندازه ای خیالم راحت شد که همه می دانند من تنها نیستم.ولی همچنان نگران حرف های آقای امینی بودم و از خدا می خواستم فرجی برساند و من از این نگرانی ها رها شوم.

  می گفتند شش دانگ این روستا متعلّق به اسدالله عَلم است. هفته ای دیگر گذشت .روزی یکی از سپاهیان دانش اهل قم به همراه آقایی که خود را نماینده اسدالله علم معرفی می کرد،به روستای اسدآبادنیم بلوک  آمدند. او به من گفت: چون اینجا متعلّق به آقای عَلَم است ،من برای کمک به جمع آوری اجاره جات علم باید سپاهی دانش اینجا باشم. در عوض شما هر روستای دیگری را انتخاب کنید من پارتی دارم و می توانم شما را به آنجا منتقل کنم. 

من احساس کردم خدا دعایم را مستجاب کرده و می خواهد مرا از اینجا و از آلوده شدن به گناه نجات دهد.لذا این پیشنهاد را پذیرفتم و با انتخاب روستای مَیَم در نزدیکی خضری و دشت بیاض از اسدآباد به آنجا منتقل و تا پایان دورۀ14 ماهه در آنجا خدمت خود را انجام دادم.

خوش به حالت که این قدر خوبی!

 

خوش به حالت که این قدر خوبی!

در سال های خیلی قدیم دوستی داشتم ساده دل،بی ریا و مخلص و بی کلک به نام خیرالله. او کارگری می کرد و اصلاً سواد نداشت.هر وقت با هم روبه رو می شدیم ،تکیه کلامش این بود:

«خوش به حالت که این قدر خوبی»!

من آن زمان ها درباره معنی و مفهوم این جمله نمی اندیشیدم و آن را جزو تعارفات معمول ارزیابی می کردم. 

اکنون سال های سال از آن زمان ها می گذرد و من از او بی خبرم ولی هر چه بیشتر روی این جمله فکر می کنم،بیشتر به مفهوم و ژرفای حکیمانه بودن آن پی می برم. من گر چه مصداق این جملۀ حکیمانه نیستم و آن را ناشی از حُسن نظر ایشان می دانم،ولی مفهوم جمله را بسیار حکیمانه ارزیابی می کنم . زیرا «خوب بودن» هر کس نشانۀ زیرکی و هوشیاری اوست. هر کس معنی زندگی را بفهمد و خوشبختی و رستگاری هر دو جهان را با هم بخواهد، بهترین گزینه «خوب بودن» است!

و من یقین می دانم این جمله برآمده از قلب پاک و زلال گویندۀ آن است؛زیرا سوادی نداشت که در جایی آن را خوانده و فراگرفته باشد!

بیاییم همیشه و همه جا و برای همه کس فقط «خوب» باشیم! خوب!!!

 

 

ماجرای خواندنی معلم نمونه شدن

 

ماجرای خواندنی معلم نمونه شدن 

یک نگاه در چند پرده

پردۀ اول در گلپایگان

در سال هایی که من به عنوان مسئول آموزش و پرورش گلپایگان در خدمت هموطنان عزیز خود در آن شهرستان بودم، روزی نامه ای از اداره کل اصفهان آمد که از ما می خواست چند نفر از معلمانی که بیشترین  همیاری و همکاری را نسبت به جبهه داشته اند،چند نفر را معرفی کنید تا از آنان تقدیر کنند.

من نامه را به آقای مرتضی حسینی مسئول هماهنگی جبهه و جنگ ارجاع کردم تا پس از بررسی چهار نفر را معرفی کنند. ایشان پس از بررسی ها اسامی چهار نفر از فرهنگیان گلپایگان را در چند زمینه معرفی کردند. دربارۀ کسی که بیشترین کمک مالی را به جبهه کرده ،من اسم خود را دیدم. وقتی پرسیدم گفتند بر پایۀ اعلام دایرۀ حسابداری بیشترین میزان کمک نقدی به جبهه متعلّق به شماست.

من برایم سخت بود نامه ای را امضا که در آن نام خودم به عنوان نمونه معرفی شده است!

پردۀ دوم در استان کهکیلویه و بویراحمد

در سال هایی که به عنوان مدیرکل آموزش و پرورش در استان کهکیلویه و بویر احمد در خدمت عزیزان آن استان بودم، چند هفته پیش از هفتۀ بزرگداشت مقام معلم نامه ای از وزارتخانه آمد که در ان خواسته بودند چهار معلم را از سراسر استان معرفی کنیم که در چهار زمینۀ تالیفات، خدمت در جبهه،کمک به جبهه و احتمالاً موفقیت در تدریس بالاترین امتیاز را دارند. من نامه را به آقای جعفر ربّانی معاون محترم پرورشی و مسئول ستاد بزرگداشت مقام معلم ارجاع کردم.

ایشان پس از بررسی وقتی اسامی چهار نفر معلم نمونه در چهار زمینه را معرفی کردند،من نام خود را به عنوان صاحب بیشترین تالیف در بین اسامی دیدم.

گرچه این امتیاز حقِّ من بود،ولی شکل ظاهر کار زیبنده نبود که یک مدیر کل طیِّ نامه ای به وزارتخانه،خود را به عنوان معلّم نمونه معرفی کند!

بنابراین از آقای ربّانی خواهش کردم نام مرا حذف و نفر بعدی را به عنوان معلم نمونه در بخش تالیف معرفی کنند. این کار انجام شد و در هفتۀ معلم هر چهار نفر را به تهران دعوت کردند و ضمن چتد روز پذیرایی و شرکت در مراسم هدابای ارزنده ای به ایشان اهدا کردند.

البته غیر از خدا و آقای ربانی و من هیچ کس از این تغییر اسامی آگاه نشد.

پردۀ سوم در کاشان

در سال های 1368 تا 71من  به عنوان دبیر در چند دبیرستان کاشان تدریس می کردم. روزی در دفتر دبیرستان خدیجۀ کبری در ساعت تفریح به طور اتّفاقی نگاهم به نامه ای خورد که رئیس اداره از مسئول دبیرستان خواسته بود طبق ضوابطی دبیران نمونه آن دبیرستان را تا تاریخ معینی به اداره معرفی کند.وقتی تاریخ نامه را نگاه کردم دیدم فقط تا فردا فرصت دارند پاسخ دهند.بنابراین به معاون دبیرستان یادآوری کردم که تاریخ پاسخ به این نامه دارد می گذرد.

ایشان نمی دانم پیش خود چه فکری کردند که پاسخ دادند:

آقای شفیعی مطهر! دبیران ما همه نمونه اند!

من دیگر هیچ  نگفتم و بکلی مسئله را فراموش کردم.

وقتی هفتۀ معلم فرارسید،جلسه بزرگی به منظور تجلیل از معلمان نمونه کاشان در سالن باشگاه پرورشی تشکیل شد. بنده نیز دعوت داشتم. در ساعت موعود وارد شدم و در جایی نشستم.پس از مدتی معاون اداره آمدند و کنار من نشستند. در حین اجرای مراسم ایشان به من گفتند:

البته شما باید ببخشید که در حقِّ شما قصوری پیش آمد. البته ما مقصّر نبودیم،مسئول دبیرستان تقصیرکار است. 

من که اصلاً در جریان نبودم،پرسیدم: کدام موضوع و چه مسئله ای؟

گفتند: همان مسئلۀ نمونه شدن شما که  دارای بیشتری امتیاز در کاشان بودید. ولی نامۀ دبیرستان خدیجۀ کبری وقتی به دست ما رسید ،که ما فلانی را به عنوان دارندۀ بالاترین امتیاز در کاشان معرفی کرده بودیم. وقتی  نامه دبیرستان خدیجۀ کبری رسید و دیدیم امتیاز شما بیشتر از فلانی است،دیگر کار از کار گذشته ما فلانی را به ادره کل معرفی کرده بودیم. حالا از شما عذرخواهی می کنیم!

من وقتی پرده های اول و دوم را در کنار این رویداد تازه قرار دادم، حکمت الهی را در آن متبلور دیدم که :

امام علی(ع) می فرمایند:

«لایَزهَدَنَّکَ فِی المَعروفِ مَن لایَشکره لَکَ، فَقَد یَشکرکَ عَلَیهِ مَن لایَستَمتع بِشَیء مِنهُ، وَ قَد قَدرکَ من شکر الشّاکر اکثر مِمّااضاع الکافر والله یُحبُّ المُحسنین»

(آل عمران، ۱۳۴)

 ناسپاسی مردم تو را از کار نیکو بازندارد، زیرا هستند کسانی(خداوند)، بی آن که از تو سودی برند، تو را می ستایند، چه بسا ستایش اندک آنان برای تو، سودمندتر از ناسپاسی ناسپاسان باشد (و خداوند نیکوکاران را دوست دارد)

(نهج البلاغه، حکمت ۲۰۴ )

 

راه حل رفع شلوغی فرمانداری کاشان

 

راه حل رفع شلوغی فرمانداری کاشان

یادم می آید در سال های اول انقلاب آقای حسین انواری رئیس سابق کمیته امداد کشور،فرماندار کاشان و من هم معاون ایشان بودم. روزی همه کارکنان فرمانداری را در سالن جمع کردیم تا درباره تسریع کارها و خلوت کردن فرمانداری با کارمندان همفکری و از آنان نظرخواهی کنیم.  

یکی از کارمندان نکته جالب و در عین حال خنده داری گفت.او گفت: 

همه شلوغی های فرمانداری در روزهایی است که آقای فرماندار یا آقای معاون در فرمانداری هستند. روزهایی که شما دو نفر نیستید، کمتر ارباب رجوعی می آید! یعنی هر کس برای هر کاری وارد فرمانداری می شود،اول سراغ آقای فرماندار و بعد آقای معاون را می گیرد. وقتی می فهمد که شما دو نفر تشریف ندارید،برمی گردد و می رود!

من گفتم: پس مشکل فرمانداری ما دو نفر هستیم! راه حل مشکل شلوغی هم اخراج ما دو نفر است!!

 

فرايند مديريت در پندار زلال كودكانه

 فرايند مديريت در پندار زلال كودكانه

سال ۱۳۶۵بود . من رئیس اداره آموزش و پرورش شهرستان گلپایگان بودم . روزی دختر ۶ساله ام به دفتر کارم آمده بود . من به کار خود مشغول بودم ، بدون اين كه متوجه باشم كه او با ديد كنجكاوانه كودكي خود مرا و كارهايم را زير نظر دارد . گاهي خدمتگزار مي آمد و نامه هاي تايپ شده را از دبيرخانه مي آورد و من پس از مطالعه آن ها را امضا مي كردم و بازمي گرداندم . 

    پس از ساعاتي دخترم رو به من كرد و با سادگي كودكانه اش گفت :

   " بابا جان ! رئيس اداره بودن كار سختي نيست . كاري كه شما انجام مي دهيد ، من هم مي توانم انجام دهم ! من از صبح تا حالا مي بينم كه هر چه نامه مي آورند ،كه اسم شما زير آن نوشته شده ، شما آن هارا مي خواني ، سپس دور اسم خود را خط مي كشي !! و برمي گرداني . اگر كار رئيس اين است ، من هم اين كار را مي توانم انجام دهم . شما كار ديگري بكنيد !!

    اين سخن كودكانه يك دانش آموز كلاس اول مرا به فكر فروبرد . درست است كه همين كار مديريت و رياست هم غير از پندار كودكانه اوست ، اما اگر يك مدير چون پر كاهي بر روي امواج روزمرگي تقلا كند و دست و پا بزند و در امر برنامه ريزي ، ابتكار عمل را از دست بدهد ، از فرايند مديريت جز همان پندار زلال كودكانه چه مي ماند؟!

جلوه ای از ایثار مادر

 جلوه ای از ایثار مادر

روز ۲۵ آذرماه روز جهانی مادر است . همه ما سینه ای پر از مهر مادر و خاطری پر از خاطره های شیرین از جلوه های مهر مادری داریم. من امروز یک خاطره خودم را می نویسم که در آن رافت و محبت موج می زند .

  خداوند همه مادران رفته را رحمت کند و همه مادران زنده را به سلامت نگه دارد .

   تازه معلم شده بودم . از محل اولین حقوقی که پس از چهار ماه استخدام گرفتم ، چتری خریدم . چتر را به خانه بردم و به مادر گفتم : از این پس هرگاه باران ببارد ، آن چتر را با خود می برم و دیگر خیس نمی شوم . هر روز صبح به یکی از روستاهای نزدیک شهر می رفتم و عصر ها پس از بازگشت از روستا ، برای کمک به پدرم به دکان ایشان می رفتم .

   شامگاهان یکی از روزهای اواخر پاییز، باران شدیدی شروع به باریدن کرد . من در دکان پدر بودم و چتر در منزل ، فاصله منزل تا دکان هم بیش از نیم ساعت پیاده روی داشت . ساعتی از باریدن باران نگذشته بود که مادر را دیدم در حالی که از باران خیس شده بود ، چتر را به طور بسته و در زیر چادر با خود آورده بود ، تا من به هنگام رفتن به خانه باران نخورم و خیس نشوم !!!

قُقنوس مظلوم!

قُقنوس مظلوم!

 

بسوز امروز ای قُقنوس مظلوم 

که از سوز تو عدل و داد خیزد

به فردا از دل خاکستر تو

هزاران خوشۀ فریاد خیزد 

هر آیه ، شان فرود دارد و هر شعر ، شان سرود .

نیز گفته اند : «تا دلی آتش نگیرد ، شعر جانسوزی نگوید ».سرودن دو بیت فوق شانی در خاطر دارد و نشانی در خاطره. و اما آن خاطره:

من بر این بودم و هستم که درجامعۀ ما بیش از آن که آموزه های اصیل اسلامی در رفتارها و گفتارها جلوه گر باشد ، شعارها ی بی محتوا و ریا کاری و تظاهر حکمفرماست. بنابراین بر آن شدم تا کتابی ساده و همه کس فهم در باره جلوه های رفتاری و گفتاری حضرت پیامبر اکرم(ص )بنویسم. پس از تلاش حدود یک سال کتابی در این باب نگاشتم . اما هزینۀ انتشار این کتاب حجیم(حدود 600صفحه) فراتر از توان من بود .توصیۀ دوست فاضل و فرهیخته ام آقای علی محمد الماسی مرا بر آن داشت تا این مشکل را بر مشکل گشایی نیک اندیش و خیّری سبزکیش ببرم. ایشان (جناب آقای مهدی کتابچی ) بودند که خود و پدر بزرگوار و خانواده محترمشان میلیارد تومان تا کنون در کاشان در گسترش فضاهای آموزشی و پرورشی هزینه کرده اند . 

وقتی من در محل کار آقای کتابچی در تهران موضوع لزوم انتشار چنین کتابی را توضیح دادم ، ایشان ضمن تایید و تشویق ، انتشار آن را منوط به شرط تایید آقای الماسی و سایر دوستان دانستند .من از آنجا بیرون آمدم و در حالتی نومیدانه و یاس آمیز راه خانه را در پیش گرفتم .این تجربه را داشتم که معمولاً وقتی مسئولی صلاح نمی داند یا نمی خواهد کار ارباب رجوعی را انجام دهد ، به او می گوید : 

من با انجام درخواست تو موافقم به شرط این که دیگر مسئولان آن را رد نکنند .بنابراین پندار در حالتی دل شکسته و مایوس به خود می گفتم :

 ای ققنوس مظلوم ! سرنوشت محتوم تو فعلاً سوختن است و امروز سوختن تو حاصلی در بر ندارد . اما باز هم بسوز ، زیرا فردا از دل خاکستر تو هزاران فریاد پاسخگو خواهی شنید .

   اما خوشبختانه نومیدی من ریشه در واقعیت نداشت ، زیرا با تشویق آقای الماسی و کرامت نیک اندیشانه آقای کتابچی کتاب « پیام های پیامبر(ص)» به صورت نفیسی چاپ و منتشر شد .اما این خاطره در قالب این دو بیت در خاطر من ثبت شد .

   بسوز امروز ای ققنوس مظلوم

که از سوز تو عدل و داد خیزد

به فردا از دل خاکستر تو

هزاران خوشۀ فریاد خیزد 

ای کاش این گونه اقدامات فرهنگی ادامه می یافت،ولی افسوس!!

یکی از خاطرات غبارگرفته دوران دانش آموزی

یکی از خاطرات غبارگرفته دوران دانش آموزی

 

امروز در لا به لای کتاب های قدیمی ام دفترچه ای یافتم که در 50سال پیش در کلاس ششم ابتدایی آن را نوشته بودم . این دفتر مرا به کوچه باغ های کودکی برد . یادش به خیر در کلاس ششم ابتدایی معلمی داشتیم به نام آقای عباس تشکر . ایشان به جای مشق شب از ما خواسته بود هر شب دو صفحه از کتاب فارسی را رونویسی کنیم .من در آن زمان یک دفترچه با جلد مقوایی محکم خریدم و کوشیدم تمام صفحات کتاب فارسی – حتی عکس ها و تمرینات و...  را در دفترچه خود عینا منعکس کنم . بنابراین اکنون دفترچه کهنه مشق من نمونه ای از کتاب فارسی ششم ابتدایی سال 1337شمسی است .

ادامه نوشته