بیش از نیم قرن عشق و دلدادگي

بیش از نیم قرن عشق و دلدادگي

 

با جور و جمود و جهل باید جنگید     

  تا پاک شود جهان از این هر سه پلید

یا ریشۀ هر سه را بباید خشکاند    

   یا سرخ به خون خویش باید غلتید

    من در دهم آذرماه 1347 من به عنوان معلم در آموزش و پرورش شهرستان کاشان استخدام شدم.

ادامه نوشته

ثبات در مدیریت

ثبات در مدیریت 

 

گفت : عدم ثبات مديريت ها بلايي براي فرايند مديريت است.

گفتم : ديگر چه ؟

گفت : از اين بدتر اعمال نظريات جناحي ، سياسي و حزبي در گزينش مديران جديد به جاي درنظر گرفتن تخصص و ديگر شايستگي ها .

گفتم : ...و ديگر چه؟

گفت : از همه اين ها بدتر ناسپاسي نسبت به مديران دلسوز و زحمتكش پيشين و لغو برنامه ها و كارهاي مثبت مدير قبلي فقط به علت اين كه اين كار متعلق به پيشينيان است.

گفتم : آفرين ! واقعا جان كلام را گفتي . 

گفت : اما چه فايده چه كسي گوش مي دهد؟

گفتم : چاره چيست؟ بايد مسائل و مشكلات را گفت و نوشت تا در درازمدت در نهانگاه فرهنگ و باور مردم بنشيند و اين باور در فهرست مطالبات مردم قرار گیرد . انگاه ناگزير در عرصه عمل پديدار مي شود.

گفت : حالا خودت بگو در دوران مديريت خود چگونه با اين مسئله برخورد كردي؟

 گفتم: در تمام دوران مديريت خود تا آنجا كه توانستم اين نكته را رعايت كردم . مثلا در مدت ۳ سال مسئوليت آموزش و پرورش شهرستان گلپايگان (ظرف سال هاي ۱۳۶۴ - ۱۳۶۷) تنها يك نفر از مديران يكي از دبيرستان ها را - آن هم با دليل قانوني و مستند از كار بركنار كردم . جالب است همه مديران پيش از من توسط روساي پيشين منصوب شده بودند و بسياري از من انتظار داشتند با بركناري وسيع مديران تحولي اساسي در آموزش و پرورش آن شهرستان به وجود آورم . اما من با حفظ همه آن نيروها و تنها با تغيير رفتار ها همان تحول مثبت را ايجاد كردم. 

   و جالب تر اين كه در بدو ورود من برخي از مديران پيشين قصد استعفا داشتند كه آنان را نيز تا توانستم از اين كار منصرف كردم.

خاطرات انقلاب در کاشان

   خاطرات انقلاب در کاشان

 

 گفت : مثل این که شما نسل اولی ها خوشی زیر دلتان زده بود که با انقلاب ، رژیم شاه را سرنگون کردید و باعث عقب افتادگی ما شدید ! شاه داشت ایران را متمدن می کرد. شما ظرفیت استفاده از فضای باز سیاسی را نداشتید. لذا انقلاب کردید!

  گفتم : خود گویی و خود خندی . عجب مرد هنرمندی؟!  خود می دری و خود می دوزی؟! کدام تمدن و پیشرفت ؟ و کدام فضای باز؟ لازم است برخی از خاطرات سیاسی آن سال ها را که خود شاهد آن بودم ، برایت بازگو کنم ُ تا خود جَوِّ حاکم بر ان زمان ها را احساس کنی. آيا تو ظرفيّت شنيدن واقعيّات را داري؟

 گفت : دارم ، به شرطي كه حرف هاي كليشه اي را كه خود هزار بار شنيده ام و خوانده ام و حتي بهتر از تو آن ها از حفظ كرده ام ، برايم تكرار نكني!!

گفتم : به چشم ! من فقط خاطراتي را بازگو مي كنم كه خود شخصاً شاهد يا عامل آن بوده ام و حتّي هنوز آن ها را در جايي ننوشته ام. 

  گفت:....و حتّي نگفته اي؟

گفتم : شفاهي چرا. من اين خاطرات را دوبار ضبط ويدئويي كرده ام. مرتبه اول به دعوت مركز اسناد انقلاب اسلامي طيِّ چند مرحله به صورت تاريخ شفاهي نقل كرده ام و به صورت ويدئويي ضبط شده است و بار دوم به دعوت شبكه دوم صدا و سيماي جمهوري اسلامي در چند جلسه ضبط ويدئويي كرديم و در چند برنامه در ايّام دهه فجر از شبكۀ دوم سيما پخش شد ، اما هنوز ان ها را به صورت مكتوب عرضه نكرده ام. 

    البته فضاي زماني و مكاني اين خاطرات سال ۱۳۵۷ و شهرستان كاشان است .

گفت : پس لطفاً بدون شعارزدگي ، تعصُّب و آگرانديسمان بيان كنيد . به طوري كه من نسل سومي بتوانم بدون تعارف باور كنم.

گفتم : به چشم!!

...و این گونه شد که کوشیدم بخشی از خاطرات روزهای انقلاب در کاشان را به نصویر کشم.
 

خاطره تعطيلي دبيرستان قمصر

خاطره تعطيلي دبيرستان قمصر

   سال تحصيلي ۵۸- ۱۳۵۷ تازه آغاز شده بود. دانش آموزان به كلاس مي رفتند ، اما گاهي همنوا با مردم شهر شعارهاي انقلابي مي دادند. روز هشتم مهرماه گروهي از كماندوهاي مسلّح به دبيرستان امام خميني(ره) كاشان ( پهلوي سابق ) حمله كردند و بي رحمانه دانش آموزان را كتك زدند. به دنبال اين يورش اين دبيرستان و به دنبال آن ساير مدارس به تعطيلي و اعتصاب كشيده شد. در مدّت كوتاهي همۀ معلّمان اعتصاب كردند و همۀ مدارس تعطيل شد .

   در آن زمان من دبير و مسئول دبيرستان قمصر كاشان بودم . من و ساير دبيران از مظالم رژيم شاه براي دانش آموزان مي گفتيم و آنان نيز گاهي با راهپيمايي هاي كوتاه و شعارهاي ضد شاه ، احساسات انقلابي خود را ابراز مي كردند. اما دبيرستان قمصر و ساير مدارس آن جا بر خلاف ساير مدارس باز بود و اين اعتصاب يك پارچۀ فرهنگيان را مخدوش مي كرد. ما مي خواستيم اين پيام را به گونه اي به بچّه ها منتقل كنيم كه ساواك شاه نتواند ان را به صورت مدركي عليه ما به كار گيرد.

   لذا يك شب در خانه ما با كمك آقاي محمد ملكي ( كتابدار كتابخانه قمصر) و آقاي خسرو نمازي ( يكي از دانش آموزان آن زمان و دبير بازنشستۀ فعلي) و يكي دو نفر ديگر از بچّه ها اطّلاعيّه اي از قول " انجمن اسلامي دانش آموزان دبيرستان پهلوي كاشان " نوشتيم و همان را شبانه به ديوارهاي ساختمان ذبيرستان قمصر چسبانديم . در اين اطّلاعيّه از دانش آموزان قمصر خواستيم هماهنگ و همراه با ساير دانش آموزان ايران و كاشان به صفوف اعتصابيون پيوسته و عليه رژيم شاه ستمگر بپا خيزند.

   صبح روز بعد هنگامي كه طبق معمول عازم رفتن به دبيرستان بودم ، در نزديكي دبيرستان ناگهان پسر رئيس پاسگاه ژاندارمري دوان دوان نزد من آمد و گفت :

 خرابكاران به در و ديوار دبيرستان اعلاميّه چسبانيده اند و بچّه ها با خواندن آن، همه دبيرستان را ترك كردند و رفتند .

  من كه خود را متعجّب و بي خبر نشان مي دادم به دفتر دبيرستان رفتم و به اتّفاق برخي دبيران به گفتگو درباره مسائل روز و انقلاب پرداختيم .

   پس از لحظاتي ماشين جيپ ژاندارمري به صحن دبيرستان آمد و چند مامور مسلح از آن پياده شدند و به سوي محل نصب اطّلاعيه ها رفتند.

 پس از دقايقي يكي از سرباز ها به دفتر آمد و گفت : رئيس پاسگاه با شما كار دارند. لطفاً بياييد.

  من هم به محل نصب اطلاعيه ها رفتم . ديدم رئيس پاسگاه برافروخته و ناراحت است و مرا عامل اين كار ها مي داند. او گفت : 

آقاي شفيعي مطهر! چه كسي اين اطّلاعيه ها را اينجا چسبانيده است؟ من هم بلافاصله گفتم :

 اتّفاقا من هم همين سوال را از شما دارم . من معلّم هستم ، نه مسئول تامين امنيت  شهر . شما مسئول حفظ امنيت هستيد. شما بايد پاسخگو باشيد. چگونه امنيت شهر را حفظ مي كنيد كه خرابكاران از شهرهاي ديگر شبانه به قمصر مي آيند و به ديوار دبيرستان اطلاعيه مي چسبانند و شما به جاي حفاظت و انجام وظايف پاسداري خود، از من معلّم مي پرسيد؟!!

   او كه انتظار چنين پاسخ تندي را از من نداشت و در حضور عوامل خود شرمنده شده بود ، با تهديد گفت: 

بسيار خوب ! من در دادگاه روشن خواهم كرد كه خرابكار كيست و چه كسي اين ها را چسبانيده است.

 سپس دستور داد كمي آب و پنبه آوردند تا اطّلاعيه ها را سالم از ديوار بكَنَد و بتواند آن ها را با خط شناسي عليه من مطرح كند.

   پس از رفتن ايشان و ساير ماموران، من براي پيشگيري از توطئۀ او بلافاصله به كاشان و نزد رئيس آموزش و پرورش وقت كاشان آقاي ستوده رفتم و گفتم:

   علي رغم اعتصابات گسترده من تا امروز دبيرستان قمصر را داير نگاه داشتم ، ولي امروز رئيس پاسگاه ژاندارمري و چند مامور مسلح به دبيرستان حمله كردند و متعاقب آن همه دانش آموزان از ترس فرار كردندو من ديگر نمي توانم انان را باز گردانم .

  ايشان مرد خوبي بودند و احتمالا نيت خيري داشتند ، ولي چيزي ابراز نمي كردند. لذا پس قدري دلداري، به من گفتند :

 حق با شماست. در كاشان نيز نيروهاي مسلّح شاه همين عمل احمقانه را عليه دبيرستان پهلوي انجام دادند. شما وظيفه خود را به خوبي انجام داديد . من هم اين مسئله را در شوراي تامين فرمانداري مطرح مي كنم.

... و اين گونه دبيرستان و ساير مدارس قمصر نيز به اعتصاب فراگير ملت پيوست.    

تحصُّن پيروزمندانۀ فرهنگیان قمصر

 تحصُّن پيروزمندانۀ فرهنگیان قمصر

 

   در یکی از روزهای مهرماه سال ۱۳۵۷ در قمصر از خانه عازم دبیرستان، محل کارم بودم . ژیان سفید رنگ آقای سیدحسین سعادت یار دبير مدرسه راهنمايي قمصر را در حال حركت دیدم ، در حالي كه دو نفر ژاندارم مسلّح در صندلي هاي عقب نشسته بودند . با اشاره من توقّف كرد . من در صندلي جلو نشستم و پس از احوال پرسي گفتم:

چطور مسافر سوار كرده اي؟ 

گفت : مسافر نيستند . اين دو نفر امروز صبح زود در كاشان به منزل ما آمده و مرا بازداشت کرده و به پاسگاه ژاندارمري قمصر مي برند.

ادامه نوشته

افتتاح حزب رستاخیز قمصر

افتتاح حزب رستاخیز قمصر

 

چند سال قبل از انقلاب در یک روز پنجشنبه در زنگ آخر آقای م.ف مسئول آموزش و پرورش قمصر و دبیر حزب رستاخیز قمصر با پارچه نوشته ای به دبیرستان آمدند . ایشان به من گفتند:

شما تشریف ببرید . من لحظاتی با دانش آموزان کار دارم.

    لازم به توضیح است که من سرپرستی دبیرستان را با شرایطی پذیرفته بودم ، ازجمله شرط کرده بودم: 

در صبحگاه ها دعا به شاه نكنيم ، 

در كلاس ها عكس شاه نزنيم، 

مراسمي به عنوان چهارم آبان زادروز شاه اجرا نکنيم 

و مناسبت هايي چون ۱۵ بهمن ، ۲۱ فروردين و...نداشته باشم . 

ايشان به طور ضمني و بي سر و صدا همۀ اين شرايط پذيرفته بودند و در اين مواقع خودشان شخصاً اقداماتي انجام مي دادند.

   آن روز من به سوي خانه راه افتادم و واقعاً نمي دانستم با آنان چه كاري دارند. همان طور كه مي رفتم ، نگاهي به عقب كردم و ديدم ايشان پرده نوشته را بازكرده و براي دانش آموزان سخن مي گويد.

   آن روز و روز بعد گذشت.

صبح روز شنبه وقتي عازم دبيرستان بودم ، آقاي علي محمد رمضاني كارمند نمايندگي آموزش و پرورش به من گفت : 

آقاي م.ف از دست شما بسيار عصباني است !

 با تعجّب پرسيدم : چرا؟!

گفت : ديروز جمعه آقاي دكتر عاملي دبيركل حزب رستاخيز ملت ايرات براي افتتاح حزب رستاخيز به قمصر آمده و آقاي م.ف در پارچه نوشته اي از قول دانش آموزان قمصر به ايشان خيرمقدم گفته و از دانش آموزان خواسته بودند كه هيچ كس در اين مراسم غايب نباشد، در حالي که حتّي يك دانش آموز در اين مراسم شركت نكرده بود!!

 من گفتم : خوب ! به من چه ربطي دارد؟

 گفت : دانش آموزان را تحت تاثير افكار و سخنان شما مي داند. 

گفتم : من كه واقعاً نمي دانستم با بچّه ها چه كار دارد و بعد از روانه كردن من به سوي خانه ام، هيچ ديدار و رابطه اي با دانش آموزان نداشته ام .

   بعدها وقتي همين مسائل را با خود آقاي م.ف مطرح كردم، گفتند:

 مي دانم شما در اين مورد خاص چيزي نگفته و كاري نكرده ايد ، اما در مجموع به گونه اي دانش آموزان را تربيت كرده ايد كه هر چه را كه شما بگوييد ، وحي مُنزَل مي دانند و هرچه ما بگوييم ، چرت و پرت مي شمارند!!

  البته ايشان انسان خوش نيتي بودند و هيچ گاه از اين مسائل به عنوان وسيله اي براي پاپوش درست كردن براي من استفاده نمي كردند. ولي آن روز اعتراف كردند كه آقاي "و " دبير حزب رستاخيز كاشان به ايشان گفته هر چه هست زير سر فلاني (من) است!!

...و من خوشحال بودم كه پيام هاي تربيتي ما تا چه حد و اندازه دروني شده و در عمق باور بچه ها ريشه كرده است.

و متاسّفانه همين نقطه قوّت آن روز ، امروز به نقطۀ ضعف تبديل و دچار بحران شده است.

شهادت مهندس ذوالفقارپور

شهادت مهندس ذوالفقارپور

 

گفت : جايت خالي بود امسال عيد ما هم به جبهه رفتيم.  

گفتم : جبهه؟ كدام جبهه؟ جنگي نيست كه جبهه داشته باشد.

گفت: منظورم بازديد از جبهه هاي جنگ هشت ساله است. ما كه در آن روزها در سني نبوديم كه بتوانيم در راه دفاع از ميهنمان به جبهه هاي جنگ برويم. حالا كه مي توانيم آثار آن  را ببينيم چرا از آنجاها بازديد نكنيم ؟

گفتم : آري ! كار خوبي است..

گفت: حالا تو از جبهه ها در سال هاي جنگ چه خاطراتي داري؟ اگر چيزي به خاطر داري يك نمونه برايمان بگو.

ادامه نوشته

خدا کشتی آنجا که خواهد برد...

خدا کشتی آنجا که خواهد برد... 

 

  حتما این آیه معروف و بسیار زیبا را شنیده اید:

  و مکروا و مکرالله والله خیرالماکرین ( آل عمران ، ۵۴)

  و منكران مكر ورزيدند و خداوند هم در پاسخشان مكر در ميان آورد و خداوند بهترين مكر انگيزان است.

  امروز مي خواهم خاطره اي بگويم كه خود شاهد مكرورزيدن كساني عليه خود بودم و خداوند چه زيبا مكرشان را با شكست روبه رو كرد.

   من در حدود سال ۱۳۶۲ به عنوان معاون فرماندار كاشان خدمت مي كردم . بر اثر تحولات سياسي و خط بازي هاي سياسي آقاي غلام رضا عطوفي به عنوان فرماندار كاشان معرفي شدند.  من كه احتمال مي دادم خط فكري ايشان و جناح سياسي وي مرا تحمل نخواهد كرد و ضمنا ماموريت من از وزارت آموزش و پرورش  به وزارت کشور موقتي بود و نه دائمي ، چندين مرتبه به ايشان گفتم:

  من اصلا معلم هستم و بنا به ضرورت انقلاب چند صباحي به وزارت كشور آمده ام . اجازه فرماييد به كلاس تدريس خود برگردم ؛ ولي ايشان  هر بار مخالفت كردند و همكاري مرا با خود افتخار ناميدند.

ادامه نوشته

پیشنهادی که اگر پذیرفته می شد....  چشم ها را باید شست

پیشنهادی که اگر پذیرفته می شد....

چشم ها را باید شست...

 

در تابستان سال 1367پس از پذیرش قطعنامه 598 مجمع عمومی سازمان ملل و قبول آتش بس توسط ایران ،بحث بازسازی کشور بشدت بالا گرفته بود.

در همان روزها نخستین همایش مدیران کل آموزش و پرورش کشور پس از پایان جنگ در خانه معلم خیابان کاشان در تهران تشکیل شد. وزیر وقت آموزش و پرورش  آقای دکتر محمد علی نجفی در دولت اقای مهندس میرحسین موسوی بود و من به عنوان مدیرکل آموزش و پرورش استان کهکیلویه و بویراحمد در خدمت فرهنگیان آن استان بودم.

پس از بحث و بررسی درباره چگونگی بازسازی کشور پس از جنگ بدیهی است که نظر همه متولیان آموزش و پرورش بر این بود که باید بازسازی با اولویت آموزش و پروش آغاز شود. به منظور تهیه و تدوین قطعنامه چهار نفر از مدیران کل از جمله بنده انتخاب شدیم.

پس از تشکیل جلسه کمیته تهیه قطعنامه من خدمت همکاران پیشنهادی مطرح کردم و گفتم:

معمولا پس از هر همایش قطعنامه صادر شده و برخی از فرازهای آن در مطبوعات و رسانه ها مطرح شده،پس از چند روز از اذهان و محافل فراموش می شود و در بهبود اوضاع اثری ندارد.

دوستان پرسیدند: خوب! پس چه کار کنیم؟

 توضیح دادم: من پیشنهاد می کنم به جای تهیه و صدور قطعنامه بیایید نامه ای خدمت امام خمینی(ره) بنویسیم و ضمن بیان مستنداتی برای اثبات نظریات خود از ایشان بخواهیم که به مسئولان کشور توصیه فرمایند که به این دلایل آموزش و پرورش در راس اولویت های بازسازی کشور قرار گیرد.

آن گاه نمونه هایی از تجارب بازسازی کشورهای مختلف جهان پس از پایان جنگ دوم جهانی را بازگو کردم وبرشمردم.

همکاران همه این طرح را پذیرفتند با این شرط که خود مسئولیت نگارش این نامه را عهده دار شوم.

من در این نامه ضمن برشمردن تجارب کشورهای مختلف جهان که پس از جنگ دوم جهانی چون اولویت را به آموزش و پرورش دادند، هم اکنون در راس قدرت های بزرگ اقتصادی دنیا قرار دارند. از جمله تجربه دو کشور کره جنوبی و پاکستان و مقایسه ان دو را به عنوان نمونه این گونه ذکر کردم:

 

 پاکستان و کره جنوبی پس از پایان چنگ دارای درآمد ملی تقریبا مساوی بودند. در آن سال کره جنوبی با دادن اولویت اول به آموزش و پرورش توانست بیبش از 90 درصد از افراد لازم التعلیم کشور را زیر پوشش آموزش و پرورش قرار دهد.

ولی پاکستان با عدم توجه به این امر مهم تنها 30درصد از افراد لازم التعلیم از جمعیت پاکستان را زیر پوشش تعلیم و تربیت قرار داد.

پس از 25 سال درآمد سرانه کره جنوبی سه برابر پاکستان شد!!

پس از تنظیم این نامه آن را در جمع همایش مدیران قرائت کردم و به اتفاق آرا به تصویب رسید.

قرار شد روز بعد طی دیداری با آقای هاشمی رفسنجانی رئیس وقت مجلس شورای اسلامی توسط ایشان نامه را برای حضرت امام ارسال کنیم.

روز بعد در مجلس شورای اسلامی طی دیداری که همه مدیران آموزش و پرورش کشور با آقای هاشمی داشتیم ،نامه را جهت تقدیم به محضر امام به ایشان تحویل دادیم.

ولی از سخنانی که در این نشست از آقای هاشمی شنیدیم، احساس کردیم که «دم گرم ما در آهن سرد مسئولان کشور نمی گیرد!!»

...و چنین شد که امروز می بینیم! 

البته من دیگر خبری از سرنوشت آن نامه ندارم!

نتیجه تلخی که من می گیرم این است که تا مسئولان و متولیان کشور این حقیقت(اولویت نخست آموزش و پرورش) را درنیابند، با تعویض ده ها وزیر از هر جناح سیاسی این گره کور بازشدنی نیست! 

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید....

 

چگونه به مطالعه علاقه مند شدم؟

 

چگونه به مطالعه علاقه مند شدم؟ 

 

کتاب ،پنجره ای به سوی آفتاب آگاهی است و روزنه ای به روی نسیم پگاهی.

کتاب چون آفتاب بر سینه سپهر حکمت می درخشد و پویندگان راه معرفت را نور و شعور می بخشد.

علاقه به کتاب و مطالعه را از نخستین روزهای دبستان و ایام آغازین تحصیل باید در وجود نوآموزان ایجاد کرد و روش های آن را باید آموخت. 

هر یک از علاقه مندان به کتاب و مطالعه از طریقی توانسته اند به این عادت نیک دست یابند. من خاطره و سرگذشت چگونگی علاقه مند شدن خود را بیان می کنم.شاید بتواند تجربه ای موفق برای مربیان و معلمان دلسوز و نیز دانش آموزان عزیز باشد.

در دوران کودکی ما سال های دهه 30 نه رایانه و اینترنت بود و نه رادیو و تلویزیون مانند امروز چنان گسترش داشت.شب های بلند زمستان به اتّفاق همۀ اعضای خانواده زیر کرسی بزرگی دور همدیگر می نشستیم. مرحوم پدرم یک کتاب رستم نامه به نثر داشت. ایشان با آن که بازاری بودند و سواد چندانی نداشتند،اما شب ها کتاب رستم نامه را با لحن و آهنگ زیبایی با صدای بلند برای همه ما می خواندند و ما سراپا گوش می شدیم و رویدادهای داستان ها را با دقت پی می گرفتیم.

تُنِ صدا و لحن و آهنگِ خواندن پدر هنوز در گوشم طنین انداز است. هنوز هیچ نمایشنامه رادیویی یا سریال تلویزیونی نتوانسته شیرینی و جذّابیّت آن شاهنامه خوانی را در ذهن من بگیرد.شب ها با زمزمۀ شیرین شاهنامه و صدای آرام بخش پدر به خواب می رفتم و صبح با اشتیاقِ پیگیریِ رویدادهایِ قصّه های دیشب از خواب برمی خاستم.

خوب به یاد دارم من کلاس دوم ابتدایی بودم ،ولی از بسیاریِ اشتیاق به دنبال کردن ماجراهای رستم ،وقتی که صبحگاهان از خواب برمی خاستم،قبل یا بعد از صبحانه تا فرصت کوتاهی که برای رفتن به مدرسه داشتم،کتاب رستم نامه را برمی داشتم و ادامۀ داستان دیشب را خودم می خواندم.

شیرینی شاهنامه خوانی چنان علاقه ای به مطالعه در من ایجاد کرده بود،که من همین کتاب رستم نامه را چندین بار از اول تا آخر می خواندم و چون دسترسی به هیچ کتاب دیگری نداشتم،باز هم همان رستم نامه را که بارها خوانده بودم، از نو آغاز به خواندن می کردم.

همین علاقه به کتاب و کتاب خوانی و مطالعه باعث شد که من در فراگرفتن سواد خواندن و نوشتن و حتی دروس دیگر چون ریاضیات از دیگر دانش آموزان پیشی بگیرم.

باز به یاد دارم در کلاس دوم بودم ،روزی معلم ما به علت غیبت معلم کلاس پنجم برای تدریس به آن کلاس رفته بود و ما بدون معلم در کلاس خود نشسته بودیم. یکی از دانش آموزان کلاس پنجم به کلاس ما آمد و از قول معلمان مرا فراخواند. من به همراه او به کلاس پنجم رفتم. دیدم معلم ما عددی بزرگ و 9 رقمی روی تخته سیاه نوشته و ظاهراً هیچ یک از بچه های کلاس پنجم نمی توانسته اند آن را بخوانند.

معلممان به محض دیدن من، از من خواست آن عدد را بخوانم .

من فوراً گچ را به دست گرفتم و همۀ عدد ها را سه قم، سه رقم به نام یکان و دهگان و صدگان جدا کرده ،سپس کل عدد را خواندم.معلم ما از همه بچه ها خواست با کف زدن خود مرا تشویق کنند.

من الان که این خاطرۀ ریاضی را بیان می کنم،می خواهم  این نظریّۀ برخی معلمان را رد کنم که بر این پندارند که اگر دانش آموزان کتاب های غیردرسی بخوانند ،از درس خود عقب می مانند!!