سوء استفاده از مظلومیت من!

در سال 1367 من برای اعزام به خارج انتخاب شده بودم. وزیر وقت جناب آقای دکتر اکرمی مرا به عنوان مدیرکل آموزش و پرورش استان کهکیلویه و بویر احمد منصوب کردند با قول این که سهم اعزام به خارج من محفوظ باشد. 

وقتی وزیر عوض شد،برای اعزام به خارج معلمان شرط امتحان کتبی و مصاحبه شفاهی مطرح کردند. به وزیر جدید گفتم قرار بوده من سال گذشته اعزام شوم. سهم من محفوظ است یا باز در امتحان شرکت کنم؟

ایشان گفتند: حالا شرکت کنید تا ببینیم چه می شود.

من در امتحان کتبی و مصاحبه شرکت کردم و هر دو را با رتبه عالی قبول شدم. در شهریور 1368 نزد وزیر رفتم و تقاضای استعفا برای آماده شدن برای اعزام به خارج کردم. ایشان با شرط این که هر کشوری رفتم سرپرستی مدارس آن کشور را بپذیرم،استعفای مرا پذیرفت. قرار بود من به کویت بروم. وزیر به من پیشنهاد کرد در وزارتخانه باشم (مثلا با عنوان مشاور) تا ویزای من بیاید. ولی من می دانستم صدور ویزای کویت بیش از یک سال طول می کشد.بنابراین خواهش کردم اجازه بدهند در این مدت در کاشان تدریس کنم.ایشان برای عدم سوء تفاهم گفتند خودتان کتباً تقاضا کنید. من طی نامه ای درخواستم را نوشتم و دادم و بلافاصله عازم کاشان شدم.

رئیس وقت آموزش و پرورش کاشان آقای خصّاف بودند. به ایشان مراجعه و برای تدریس در دبیرستان ها اعلام آمادگی کردم. ایشان و آموزش اداره به رسم رفاقت پرسیدند : در کدام دبیرستان تمایل دارید تدریس کنید؟

گفتم : هر کجا و هر درس و کلاسی که شما نیاز دارید؟

ناگزیر ابلاغ مرا برای چند دبیرستان دخترانه صادر کردند.

روسای دبیرستان ها به خاطر احترام هر یک پرسیدند: برای شما چه درس هایی در چه کلاس هایی بگذاریم؟

پاسخ دادم: هر درسی در هر کلاسی که مورد نیاز هست ! 

من می دانستم هر دبیری هر درسی را و هر کلاسی را و هر روزی از هفته را نمی پذیرد و برای همه این ها شرط می گذارد،ولی من بدون قید و شرط هر درس و هر کلاس و هر روزی از هفته را که پیشنهاد کردند،پذیرفتم.

جالب است وقتی برنامه را دریافت کردم دیدم هر شش روز هفته با ساعت های پراکنده و درس های مختلف از فلسفه و منطق گرفته تا عروض و قافیه و قرآن و...خلاصه هر درس و کلاسی را که هیچ دبیری قبول نکرده بود برای من منظور کرده بودند! ضمناً حتّی یک ساعت کلاس چهارم(سال آخر دبیرستان که تا عید بیشتر کلاس ندارند،) برای من نگذاشته بودند!

من بدون کوچک ترین اعتراض همه را پذیرفتم و تا آخر سال کوشیدم با بهترین صورت وظایف تدریس خود را انجام دهم.

وقتی آخر سال تحصیلی فرارسید و امتحانات یایان یافت، به یکی از دفترداران که برایم برنامه نوشته بود،گفتم:

حال که سال تحصیلی با خیر و خوبی به پایان رسیده لطف به چند پرسش من پاسخ بدهید.اولاً چرا برای من حتی یک ساعت از دروس کلاس چهارم نگذاشتید؟

با خنده و کمی شرمندگی گفت: چون احساس کردیم شما سال ها رئیس اداره و مدیر کل بودید، احتمالاً آمادگی ندریس در کلاس چهارم ندارید!

گفتم: بسیار خوب! این این طور است چرا هر درس دشواری که هیچ دبیری زیر بار آن نمی رود،برای من منظور کردید؟اگر کم سواد بودم چرا دروش سخت به من دادید؟ و اگر باسواد بودم،چرا کلاس چهارم ندادید؟

این جا بود که بنده خدا جوابی نداشت جز اقرار به سوء استفاده از مظلومیت و سکوت من !!